تبليغاتX
فراسوی چشم من
عاشقی پاک باش
 

  دوست داشتن از عشق برتر است .

  عشق يك جوشش كور است و پيوندی از سر نابينايی. اما دوست داشتن خود پيوندی خود آگاه و از روی بصيرت روشن و زلال.

  عشق بيشتر از غريزه آب می خورد و هر چيزی از روی غريزه سر زند بی ارزش است و دوست داشتن از روح طلوع می کند و تا هر جا که يک روح ارتفاع دارد دوست داشتن نيز همگام با آن اوج می يابد.

 

  عشق زيبائی های دلخواه را در معشوق می آفريند و دوست داشتن زيبائی های دلخواه را در دوست می بيند و می يابد.

 

  عشق يک فريب بزرگ و قوی است و دوست داشتن يک صداقت راستين و صميمیتی بی انتها.

 

  عشق خشن است و شديد و در عين حال نا پايدار و نا مطمئن و دوست داشتن لطيف و نرم در عين حال پايدار و سر شار اطمينان.

 

  حسد شاخصه ی عشق است چه عشق معشوق را طعمه خويش می بيند و همواره در اضطراب است که ديگری از چنگش نر بايد و اگر ربود با هر دشمنی می ورزد و معشوق نيز منفور می گردد و دوست داشتن ايمان اسن و ايمان يک روح مطلق است يک ابديت بی مرز است از جنس اين عالم نيست.

 

(دكتر علي شريعتي)

+ نوشته شده در  86/04/29ساعت   توسط نازنین بانو | 

 

  من نگفتم : این کارو نکن .

  وقتی که چمدونتو بستی که بری .

  من نگفتم : برگرد پیشم ‘ عزیزم ‘ بیا یه بار دیگه منو امتحان کن .

  وقتی اون از من پرسید که دوستش دارم یا نه ‘ من فقط نگاه کردم .

  اون رفت و من الان توی گوشم می پیچه اون چیزایی که نگفتم .

  من نگفتم : منو ببخش ‘چون نصف اشتباها مال من بود .

  من نگفتم : ما دوباره سعی می کنیم ‘ چون چیزی که ما می خوایم عشقه و وفاداری و زمان .

  من گفتم : اگه این راهیه که تو می خوای ‘ من جلوتو نمی گیرم .

  اون رفت و من الان می شنفم همه ی چیزایی که نگفتم .

  من  نگفتم : پالتوت رو بذار کنار ‘ الان یه قهوه درست می کنم و با هم صحبت می کنیم .

  من نگفتم : راهی که می خوای بری طولانیه تو هم تنهایی و جاده به انتها .

  من گفتم : خداحافظ ‘ شانس به همرات ‘ به سلامت ...

  و اون منو ترک کرد تا زندگی کنم با همه ی چیزایی که نگفتم .

  من اونو در اغوش نگرفتم و اشکاشو نبوسیدم .

  من نگفتم : زندگیم بی معنی میشه اگه اینجا نباشی .

  من همش فکر می کردم به کارهایی که میشه کرد وقتی ازاد باشم .

  ولی امروز کاری که میکنم شنیدن همه ی چیزاییه که نگفتم .

 

+ نوشته شده در  86/04/27ساعت   توسط نازنین بانو | 
حرف های ما هنوز ناتمام ...

تا نگاه میکنی :

وقت رفتن است .

باز هم همان حکایت همیشگی ,

پیش از انکه با خبر شوی ,

لحظه ی عزیمت تو ناگزیر میشود .

ای ...

ای دریغ و حسرت همیشگی .

ناگهان

چقدر زود

دیر میشود .

 

( ق ـ امین پور ) 

 

+ نوشته شده در  86/04/24ساعت   توسط نازنین بانو | 

 من زنده ام و زندگی میکنم .

 

 من برای انها که دوستم دارند زندگی میکنم.

 

 انها که مرا همانگونه که هستم می شناسند .

 

 برای حل مسائلی که حل نشده باقی مانده اند .

 

 برای جبران اشتباهاتی که مرتکب شده ام .

 

 برای اینده ای که در دور دستهاست .

 

 برای کسی که به من لبخند می زند و در انتطار من است .

 

 و ...

 

 برای تمام خوبی هایی که میتوانم انجام دهم و هنوز انجام نداده ام .

 

من  زنده ام و زندگی میکنم .

  

+ نوشته شده در  86/04/22ساعت   توسط نازنین بانو | 

 

نگاه عزیرم ,

 چشمامون خوبی ها و زیبایی ها رو فراموش نکرده .فکر میکنم مردم یادشون رفته خوبی دیگه چیه ؟ ادما که بزرگ میشن تک تک بتهاشون میشکنه مخصوصا بتهایی که تو بچگی برای خودشون ساختن . ولی باهات موافقم هنوز هم به اندازه ی بدی ها و خیانت ها عشق وجود داره . کسایی که به دست باد براشون بوسه بفرستی .

جناب اقای ستون پنجم ,

مظمئن باش که من هستم . واقعا !!!

ااااا عزیز ,

 عزیزم راهنمایی چیه من دور از گود نشستم و واسه خودم تز میدم ولی از حق نگذریم بعضی جاها کار سازه .

 حرف دوستای دانشگاهی رو نزن که یه جوری میشم ( کهیر میزنم ) . یه مشت حسود , فضول , بی خاصیت , بی معرفت و پررو . تا جایی که براشون سود داشته باشی رفیقتن بعدشم تو دو سوت میفروشنت . از من که یه رفیق باز حرفه ایم اینا رو داشته باش . (انگار خیلی تند رفتم اخه  خیلی دلم از همشون پر بود )

ولی اگه واقعا برات مهمه و دوستش داری بهش یه زنگ بزن و قرار یه چای یا … توی همون کافی شاپ دانشگاه رو بذار تا رو در رو باهاش حرف بزنی تاثیرش بیشتره چون اون میفهمه که ارزشش برای تو خیلی بیشتر از این حرفاست . اگه میدونی خودت مقصری پس چرا اینقد  معطلی , شاید از معذرت خواستن بدت میاد اره؟ پای کارایی که کردی همیشه وایسا . البته امکان داره تلفنت رو جواب نده اون وقت یا sms بزن یا روی منشی تلش پیام بذار . البته با یه هدیه ی کوچولو دیگه نمیخواد لفظ معذرت میخوام یا هر چیز دیگه توی این مایه ها رو بگی . ( تیکه ی اخر رو اگه دختر هستین انجام بده ) . خوشحال میشم نتیجه ی کار رو بفهمم , خبرش رو بهم بده .البته شاید موضوع با یه تلفن و معذرت خواهی ختم به خیر بشه . ببینم چه کار میکنی . 

م.ط ,

اگه بتونم کمکت کنم خیلی خوشحال میشم . e-mail ات رو بذار تا بهت بگم چه جوری که اینجوری . منتظرتم .

اقای حسین طاهری ,

سپاس که از بودنم خوشحالید . امیدوارم که شما هم باشید .

دل شکسته ی خوشگل من ,

 عزیزم من کیم که که تو رو نبخشم .ولی خواهش دیگه با من اینجوری صحبت نکن . برو خوش باش تحویلت میگیرم تا اخر عمر . دوستت دارم تا همیشه . بووووووووووووووووووووووووووس

 

+ نوشته شده در  86/04/21ساعت   توسط نازنین بانو | 

 

 

و

 

من

 

هستم

 

 

+ نوشته شده در  86/04/20ساعت   توسط نازنین بانو | 

نمی توانم به ابرها دست بزنم

هرگز به خورشید نرسیده ام

هیچ کاری را که تو می خواستی انجام نداده ام

دستم را تا جایی که می توانستم دراز کردم

شاید بتوانم انچه را که تو می خواستی بدست اورم .

انگار من ان نیستم که تو می خواهی

برای این که نمی توانم

به ابرها دست بزنم یا به خورشید برسم

نه نمی توانم .

نمی توانم به عمق افکارت راه یابم

و خواستهای تو را حدس بزنم .

برای یافتن انچه تو در رویا در پی انی کاری از من بر نمی اید .

می گویی اغوشت باز است , اما برای چه کسی ؟

نمی توانم فکرت را بخوابم

یا با رویاهای تو باشم .

نمی توانم رویاهایت را پی گیرم

یا به افکارت پی ببرم .

دلم می خواهد کسی را بیابی ,

تا بتواند کارهای ناتمام مرا به انجام برساند .

راهی را که من نیافتم , او بیاید

و برای تو دنیای بهتری بسازد .

کاش کسی را بیابی , کسی که بی پروا باشد و بر تو غلبه کند .

اندیشه هایت را که همواره در تغییر است

به سمتی هدایت کند

و روح تو را که همواره در پرواز است

ازاد سازد .

اما من نمی توانم ... نمیتوانم .

 

+ نوشته شده در  86/04/19ساعت   توسط نازنین بانو | 

 

  امروز 3 ساعت داشتم مخ یکی از دوستامو میزدم و دلداریش میدادم .

  اخه بیچاره زنگ زده بود به bf  اش . اونم یه جوری دست به سرش کرده بود و باهاش حرف نزده بعدش هم هر چی msg  داده بود جوابی نگرفته بود تا 1 ساعتی که میگذره تازه اقا یادش میفته بگه "امروز اصلا حوصله لوس بازی های تو رو دیگه  ندارم " حالا چرا ؟... و حالا هم که یه هفته گذشته ازش خبری نیست .

  این دوست من داشت دق میکرد بهش گفتم بیاد پیش من تا یه کم حال و هواش عوض بشه . البته عوض که نشد . همش میگفت یعنی الان با کیه ؟ کجاست ؟ با کی داره ور میزنه ؟ با کی sms  بازی میکنه ؟ و بین هر دو سه تا جمله اش هی میگفت میکشمت .  

  همون موقع که داشتم به حرفاش گوش میکردم یهو فکر کردم این ترانه محسن چاوشی وصف حال خیلی از ماهاست :

  دلواپس و بی تابم باز امشبم بیخوابم ازت خبر ندارمو تا خود صبح بیدارم حس خوبی ندارم چشام همش به ساعته میپرسم این چه حسیه یکی میگه خیانته گوشی رو بردار تا صدات یه ذره ارومم کنه این نفسای اخره دلم داره جون می کنه همش دارم فکر میکنم دستای کی تو دستته دارم میمیرم ای خدا فکر حقیقته .

 حالا اقای با معرفت میدونم که اگه سرت این ور و اون ور زیاد گرم نباشه یه سری به وب من میزنی هر ساعتی که اینو خوندی بهش زنگ بزن . خواهشا زود تر دلشو به دست بیار . حالش خیلی خرابه بیچاره بدتر از من به پارانوئید مبتلا شده .     

 

+ نوشته شده در  86/04/18ساعت   توسط نازنین بانو | 
همیشه جسارت داشتن افراد رو تحسین میکردم . سعی میکردم خودمو مثل اونا کنم واقعا و با تمام وجود سعی در این امر داشتم . یه روز به خودم اومدم دیدم نه انگار به خواستم رسیدم و شبیه اونا شدم : صریح حرفمو میزدم  / پای کارام وای میسادم / حرفمو میزدم و تمام مسئولیتشو قبول میکردم اگه خوب بود که هیچ اگه ناجور بود و به کسی برمیخورد چارش یه معذرت خواهی بود و یه دلجویی.

  روزگار  گذشت و گذشت و من امید داشتم دور و بریام کسایی باشن که جسارت و جرئت توشون موج بزنه ولی افسوس . میگم افسوس چون غیر از افسوس کاری ازم بر نمیاد . حتی کسایی که خیلی دوستشون داشتم و همه جوره پاشون وایساده بودم هم همین جوری بودن .

  یه بار یکی از همین رفیقای شفیق بنده بهم گفت : همیشه بهت حسودیم میشد که همه دوستت دارن ... خوش به حالت . اون روز فکر کردم مسخره ام میکنه . شایدم قصد اون همین بود ولی بعدا فهمیدم راست میگفته چون باز خورد رفتار خودم یعنی جسارتم باعث این میشده .

  اگه ادما این جسارتو نداشته باشن همه چیزای خوب به چیزای بد تبدیل میشه .

 

افتاب تبدیل شد به ابر   به سایه   به باران ...

شور و شوق تبدیل شد به درد ...

ترنم ترانه های عاشقانه دل انگیز جایش را داد به سر دادن سرودهای غم انگیز ...

و مرا " دوست داشته باش " تبدیل شد به " جایی در قلبت برای من در نظر بگیر " .

 و من واقعا متاسفم ... 

                                          (شل سیلور استاین )

 

+ نوشته شده در  86/04/18ساعت   توسط نازنین بانو | 

 

 ارش عزیز از اینکه لطفت رو از من دریغ نکردی سپاس گزارم . امیدوارم بتونم جبران کنم .

 

+ نوشته شده در  86/04/18ساعت   توسط نازنین بانو | 

عزیز دلم عاشق کسی شو که لبخند بر لب تو اورد ,

چرا که خرج تبدیل شدن روزی تیره به روزی روشن فقط یک لبخند است .

در جست و جوی کسی باش که قلب تو را به خنده وا دارد .

و در دلم به او گفتم : تو همین لبخند را از من دریغ کردی .

 

+ نوشته شده در  86/04/17ساعت   توسط نازنین بانو | 
 یک بار خواب دیدن تو به تمام عمر می ارزد .

  پس نگو , نگو که رویای دور از دسترس خوش نیست

  قبول ندارم .

  گرچه به ظاهر جسم خسته است

  ولی دل دریایی است ,

  تاب و توانش بیش از اینهاست .

  دوستت دارم و تاوان ان هر چه باشد , باشد .

  دوستت خواهم داشت

  بیشتر از دیروز

  باکی ندارم از هیچکس و هر کس که تو را دارم

  عزیز دلم ...

 

بچه تر که بودم بیشتر این متن رو قبول داشتم . ولی تازگیها با دیدن دوروبرم یه کم ...

 

+ نوشته شده در  86/04/16ساعت   توسط نازنین بانو | 
امروز که یه شروع تازه است میخوام وبم رو با تمام وجودم تقدیم کنم .

 تقدیم به ...

   عشقها و ارزو ها , به امید ها و انتظار ها

   به جانهایی که عذاب میکشند و از عذاب لذت میبرند .

  به تشنگانی که در ارزوی اب می لرزند و برای اب میمیرند و باز هم از اب میگریزند .

  به قلبهای فشرده شده , به احساسات اتش گرفته , به فنا شده ها و به تباه شده ها .

  به خاکسترهای بر باد رفته .

  به شما که دوست دوست میدارید و به شما که دوستتان میدارند .

  به بهار که عشق می زاید و به فصل پائیز که عشق می پروراند .

  به رازهای ابراز نشده , به اشکهای ره گم کرده و به نفسهای از سینه بر نیامده و به سینه باز نگشته .

  به انها که چون اقیانوس ظاهری ارام و باطنی شوریده دارند .

  به پروانگانی که بی پروا می سوزند و دم بر نمیاورند .

  به ان غم که چون شمع روشن میان گریه می خندد و جمعی را خوشدل و سرگرم می سازد .

 

+ نوشته شده در  86/04/16ساعت   توسط نازنین بانو | 
نمیدونم چرا همیشه از شنبه ها بدم میاد . هر وقت شنبه میشه یه دلشوره عجیبی میگیرم . امروزم همین جورم مخصوصا که یه خواب بد دیدم . با این حال امید دارم این هفته هفته خوبی باشه .

 یه کم دلتنگم نمیدونم چرا ( البته دارم سر خودمو شیره میمالم که یه وقت حماقت نکنم ) ولی یه جورایی هم ... روال زندگیم مثل گذشته ها شده , یه شروع دوباره است .

 قول داده بودم دلیل اسم جدیدمو بگم : نازنین بانو رو یکی از کسایی که خیلی دوستش داشتم بهم گفت ولی خوب یه کم ازش ناراحت بودم . اما از روزی که اون اومد و برام کامنت گذاشت احساس کردم دیگه هیچ کینه ای ازش ندارم .

 راستی شما نمیدونید چرا من از شنبه ها بدم میاد ؟ جون هر کی دوست دارید اگه میدونید بگید . مرسی .

 

+ نوشته شده در  86/04/16ساعت   توسط نازنین بانو | 

 وقتی در شبهای تنهایی در جست وجوی پناهگاهی گرم هستم ,

غیر از اغوش تو مامنی نمیابم .

وقتی در شبهای تنهایی در جست وجوی پناهگاهی گرم هستم ,

گرمی نگاهت به من میفهماند که چشمانت گرمترین پناهگاه جهان است .

 

 

(( مادری )) دوستت دارم به اندازه تمام دریاها که زلال بودنشان به خاطر وجود توست .

 

+ نوشته شده در  86/04/15ساعت   توسط نازنین بانو | 
 

من واسه هر لحظه از عمرم تو رو میخوام

تو رو میخوام تا تو باشی و بدونم با تو هستم

تو واسم عزیز ترینی , تو عزیز نازنینی

تو همون بید بلندی که واسم یه سایه بونی

 

 م : مهربونی

 ا : ارامش

 د : دلداری

 ر : راحتی

 همه اینا رو فقط در اغوش تو تجربه کردم . ازت ممنونم

(( مادری )) دوستت دارم , به اندازه خورشید که الطافش رو از تو وام داره .

 

+ نوشته شده در  86/04/14ساعت   توسط نازنین بانو | 
امروز میخوام از بزرگترین و اولین عشق زندگیم صحبت کنم . عشقی پاک و بی غل وغش به دور از هر گونه ریا بخاطر ...

 

در این پر رنگ وریایی عاطفه و احساس

در لا به لای ذهنم , نگاه گرم و زنده تو , به سان اشتیاق اغوشت جاریست .

تو ایتی از عشقی ,

نه !!!

زبانم لال , تو خود خود خود عشقی

 

دوستت دارم چرا که میشناسمت به دوستی و یگانگی

همه و همه بیگانگی و عداوتند .

هنگامی که دستان مهربانت را به دست میگیرم , تنهایی غم انگیزم را فراموش میکنم .

 

مادر هرگز از یاد نبرده ام

خاطره حرفهای دلنشینت را

رفتار متینت را

و به انها بالیده ام .

 

(( مادری )) دوستت دارم . به اندازه تمام اسمونا که رنگشونو از رنگ دل تو به یادگار گرفتن .

 

امروز , فردا و پس فردا ... to be continue

+ نوشته شده در  86/04/13ساعت   توسط نازنین بانو | 

دوستی نیز گلی است

مثل نیلوفر و ناز

ساقه ترد و ظریفی دارد

بی گمان سنگدل است

انکه روا میدارد

جان این ساقه نازک را ندانسته بیازارد .

+ نوشته شده در  86/04/12ساعت   توسط نازنین بانو | 

امروز میخوام بگم از دوستای بی معرفتم . البته اشکال از خودم بود که فکر میکردم اونا دوستامن .دوستایی که از موفقیتم و پیشرفتم ناراحت میشن , اونایی که دوست دارن هی اذ یتم کنن یا یه جورا یی تیکه بندازن . اما شما ا ینجوری نباشید . به قول ... : رفیق بی کلک مادر .

بهر هر یاری که جان دادم به پاس دوستی , دشمنی ها کرد با من در لباس دوستی

کوه پا بر جا , گمان میکردمش . دردا که بود ؟ , از حبابی سست بنیان تر اساس دوستی

بس که رنج از دوستان باشد دل ازرده را , جای بیم دشمنی , دارد هراس دوستی

جان فدا کردیم و یاران قدر ما نشناختند , کور بادا دیده حق ناشناس دوستی

+ نوشته شده در  86/04/12ساعت   توسط نازنین بانو | 
  اقای مهرداد خان من مطمئنم که حرفات از ته دل نیست . این حرفا رو بیشتر از روی دلخوری ار اون طرفت میزنی . امیدوارم بهترین فرد زندگیت رو هر چه زود تر پیدا کنی .

  و دختری در اتاقی با کاغذ دیواری ابی رنگ انتطارت را میکشد (( مطمئن باش )) .

 

  عاشقی پاک باشی .

 

  بگذار تا شیطنت عشق تو را به عریانی خویش بگشاید .

هر چند انجا , جز رنج و پریشانی نباشد .

+ نوشته شده در  86/04/12ساعت   توسط نازنین بانو | 
عشق ورزیدن تو به افراد , هرگز متضمن این نیست که انها هم به تو عشق بورزند !

انتظار بازگشت عشقت را نداشته باش . تنها انتظار داشته باش که عشق در قلبهای انها رشد کند .

اما اگر هم رشد نکرد , باز هم شاد باش چرا که عشق در قلب تو در حال رشد است .

نازی عزیزم این مطلب رو برای تو گذاشتم , عزیزم اگر واقعا فکر میکنی این رابطه ای که درونش هستی برات زجر اوره با چشم باز بذارش کنار . دوست دارم بیشتر باهات در تماس باشم .

 

+ نوشته شده در  86/04/11ساعت   توسط نازنین بانو | 
 از  همتون عاجزانه خواهش میکنم : از کسایی که ارزش ( نمیگم عشق میگم ) احساسات پاکتون رو ندارن دوری کنید . تا کی توی حرفاشون دنبال این میگردید تا اون جمله ای رو که میخواید بشنوید . تا کی دنبالشون بدوید تا ... بین خودمون بمونه دست از خریت بردارید . خود ماهاییم که با خریتمون بهشون اجازه هر کاری رو میدیم .

ای کاش میتوانستم یک لحظه زمان را نگه دارم و باز به خود بنگرم ...

ای کاش میتوانستم زمان را به گذشته های دور بازگردانم و فرصتی دیگر بار برای تصمیم گیری پیدا کنم ...

و یقین بدان اگر چنین شود انتخاب من (( تو )) نیستی !

                      یقین داشته باش !

+ نوشته شده در  86/04/11ساعت   توسط نازنین بانو | 
اگه یکی رو دیدی که وقتی داری رد میشی بر میگرده و نگاهت میکنه , بدون براش مهمی .

اگه یکی رو دیدی که وقتی داری میفتی بر میگرده و به سمتت میاد , بدون براش عزیزی .

اگه یکی رو دیدی که وقتی داری میخندی بر میگرده نگاهت میکنه , بدون براش قشنگی .

اگه یکی رو دیدی که وقتی داری گریه میکنی میاد باهات اشک میریزه , بدون دوستت داره .

اگه یکی رو دیدی که وقتی داری با یکی دیگه حرف میزنی ترکت میکنه ,بدون عاشقته .

+ نوشته شده در  86/04/10ساعت   توسط نازنین بانو | 
در قصه ای قدیمی حکایت میکنند که وقتی روزی روزگاری در سرزمینی دور , مردم گناهان بسیار کردند و مورد خشم خداوند قرار گرفتند , خداوند بر ان شد تا تنبیهی سخت بر انها مقرر فرماید .

تنبیهی سخت تر از اتش و سیل و زلزله وقحطی وبیماری , تنبیهی که نسل ها را سوزنده تر از اتش بسوزاند , بی انکه کسی ببیندش یا بر ان واقف شود .

پس خداوند دو کلمه ی " دوستت دارم  " را از ذهن و قلب مردم پاک کرد , چنان که از روز ازل ان کلمات را نه شنیده , نه گفته و نه احساس کرده باشند .

ابتدا همه چیز عادی و زندگی به روال همیشگی خود در گذر بود . اما بلا کم کم رخ نمود . زمانی که مادری میخواست عشقی بی غش تقدیم فرزند کند , هنگامی که دو دلداده می خواستند کلام اخر را بگویند و خود یکباره به دیگری واگذارند , انگاه که انسانها , دو همسایه , دو برادر و یا دو دوست در سینه چیزی گرم و صادقانه احساس میکردند و میخواستند که انرا نثار دیگری کنند ,  زبانها بسته بود و چشمها منتظر و ان کلامی که پاسخگوی همه ی نیازها بود , از دهان کسی بیرون نمیامد و تشنگی ها سیراب نمی شد .

و بعد ...

کم کم سینه ها سرد شد , روابط گسست و ملال و بی تفاوتی جایگیر شد . دیگر کسی حرفی برای گفتن به دیگری نداشت . ادم ها در خود فسردند و در تنهایی بی وفقه از خود پرسیدند :

 چه شد که ما به اینجا رسیدیم , کدام نعمت از میان ما رخت بر بست؟

و اندوه امانشان را برید .

+ نوشته شده در  86/04/09ساعت   توسط نازنین بانو | 
تو تنها چیزی را می بینی که چشمانت میخواهند ببینند .

زندگانی چگونه میتواند باشد ؟ تو میخواهی که چطور باشد ؟

 میدونید چرا اسم وبلاگم رو BEYOND MY EYE (فراسوی چشم من ) گذاشتم ؟ خوشحال میشم نظراتتون رو بدونم . منتظر جوابهای صادقانتون هستم .

+ نوشته شده در  86/04/08ساعت   توسط نازنین بانو | 
عشق نورزیدن یعنی گفتن اینکه خدا هرگز اندیشه ها و زندگی ما را الهام نبخشیده است . یعنی هرگز انقدر به او نزدیک نشده ایم که عشق سرشارش ما را در بر بگیرد .

( پائولو کوئیلو )

+ نوشته شده در  86/04/08ساعت   توسط نازنین بانو | 
من و دوستم در سایه ی معبدی نابینایی را دیدیم .

دوستم گفت این داناترین مرد جهان است .

نزدیک شدیم و پرسیدم : از کی نابینا شدی ؟

- از وقتی زاده شدم .

گفتم من یک ستاره شناسم .

نابینا پاسخ داد من نیز .

انگاه دستش را روی سینه اش گذاشت و گفت : از درون اینجا خورشیدها و ستارگان را رصد میکنم

+ نوشته شده در  86/04/08ساعت   توسط نازنین بانو | 
God says to me with a kind of smile :" hey how would you like to be God awhile and steer the world

okay, says I,I`ll give it a try

Where do I set

How much do I get

When can I quit

What time is lunch

Give me back that wheel", says God

" I don`t think you`re quite ready yet

 shel silverstein

+ نوشته شده در  86/04/08ساعت   توسط نازنین بانو | 
این قطعاتی رو که براتون گذاشتم از " شل سیلور استاین " هستش که فکر میکردم برای شروع خوب باشن . سیلور استاین در اشعارش من رو با مفهوم همه گیر عشق اشنا کرد و فهمیدم که عشق به هیچ سن و گروه و نژادی تعلق نداره . بلکه اصولا عشق تعریف خود انسانه .

تلاش من اینه که در اینجا جور دیگه ای به عشق نگاه کنم : پاکه پاکه پاک . .

+ نوشته شده در  86/04/08ساعت   توسط نازنین بانو | 
خانه تاریک است و پرده ها کشیده اند اما چراغی زیر شیروانی روشن است . 

من میدانم ان نور چیست .

شوقیست که بیتاب سو سو میزند . حتی میتوانم انرا از بیرون ببینم و میدانم که تو  ان بالایی و بیرون را نگاه میکنی !  

(شل سیلور استاین )

+ نوشته شده در  86/04/08ساعت   توسط نازنین بانو | 
از وقتی عاشق شدم فرصت بیشتری دارم : فرصت بیشتری برای اینکه پرواز کنم و بعد زمین بخورم!       و این عالی است !... 

هر کسی شانس پرواز کردن و به زمین خوردن را ندارد و تو این شانس را به من بخشیدی .

سپاسگزارم ! 

( شل سیلور استاین )

+ نوشته شده در  86/04/08ساعت   توسط نازنین بانو | 
اگر اهل خیالید بیایید . اگر اهل خیال و دروغ و ارزویید . اگر اهل دعایید .اگر اهل امیدید یا اهل وانمودید بیایید .کنار اتش من بنشینید لباسی از حکایت ز تار وپود زرین برای خود ببافید .

بیایید ! بیایید ! بیایید !

+ نوشته شده در  86/04/07ساعت   توسط نازنین بانو |