تبليغاتX
فراسوی چشم من
عاشقی پاک باش
 

 بازو به دور گردنم از مهر حلقه کن

 بر اسمان بپاش شراب نگاه را

 بگذار از دریچه ی چشم تو بنگرم

 لبخند ماه را ...

 

فریدون مشیری

+ نوشته شده در  86/08/25ساعت   توسط نازنین بانو | 
 

وقتی که همه ی حرفهایم را بزنم . میروم .

 اما با تو که باشم حرفهایم تمامی ندارد .

وقتی به فکر فرو می روم

 و در راههای پر پیچ و خم پرسه می زنم

 میل رفتن ندارم .

 

+ نوشته شده در  86/08/18ساعت   توسط نازنین بانو | 
 

روزها گذشت و گنجشک با پروردگار هیچ نگفت .

فرشتگان سراغش را از پروردگار گرفتند و پروردگار هر بار به فرشتگان این گونه می گفت :

می اید من تنها گوشی هستم که غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی ام که دردهایش را در خود نگه میدارد .

 سرانجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست .

 فرشتگان چشم به لبهایش دوختند .

 گنجشک هیچ نگفت و پروردگار لب به سخن گشود :

 با من بگو از ان چه سنگینی سینه توست ؟

 گنجشک گفت :

 لانه کوچکی داشتم ارامگاه خستگی هایم بود و سر پناه بی کسی ام . تو همان را هم از من گرفتی . این طوفان بی موقع چه بود ؟ چه می خواستی از لانه محقرم ؟ کجای دنیا را گرفته بود ؟

 و سنگینی بغض راه بر کلامش بست . سکوتی در عرش طنین انداز شد .

 فرشتگان همه سر به زیر انداختند . پروردگار گفت :

 ماری در لانه ات بود . خواب بودی . باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند . ان گاه تو از کمین مار پر گشودی .

 گنجشک خیره در خدایی پروردگار مانده بود .

 پروردگار گفت و چه بسیار بلاها که به واسطه ی محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنی ام برخاستی .

 اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود . ناگاه چیزی در درونش فروریخت . های های گریه هایش ملکوت پروردگار را پر کرد . 

 

+ نوشته شده در  86/08/05ساعت   توسط نازنین بانو |