![]() |
![]() |
|
| عاشقی پاک باش |
|
سلام دوستاي خوب و خوشگل و خوش تيپم . خوبين ؟؟؟ يه مدتي بود عين مرغ كرچ رفته بودم جا . تا اينكه ديروز به خودم آمدم و گفتم چه مرگم شده ( ببينيد چقد با خودم مهربونم براي شروع تحولات ، امشب يه برنامه شام با مادريم گذاشتم و فردا هم يكي از دوست داشتني ترين هامو براي ناهار دعوت كردم البته قبلش يه كم مي گرديم و بعدشم بخور بخور ( اخ جووووووووووون ) . اخه مي دونيم بهم گفته ميدوني با تو راه رفتن چقدر لذت بخشه؟؟؟ ( آقا ما هم بي جنبه ، جو گير شديم خدايا هم اكنون يه اتومبيل توپ براي گردش ما برسان ( بلند بگيد آمين ) دلم يه كوچولو گرفته امروز كلي مغزم داره سوت مي كشه ، از صبح تا حالا همش داشتم فيلم مي ديدم ( اونم چه فيلمايي برام دعا كنيد دوستون دارم ، دوستم داشته باشيد باي باي بوس بوس
|
|
+ نوشته شده در
87/05/22ساعت توسط نازنین بانو |
|
|
دلم به اندازه ي تمام جاده هاي تنگ و تاريك دنيا ، تنگ است . چشمانم به اندازه ي تمام ابر هاي آسمانها بارانيست و لبانم به اندازه ي تمام كوير هاي تشنه ي بيابان ها ، تشنه ي بوسه . اما گوش هايم ، گوش هايم كر شده است از پس دروغ هاي بي كران شما نامردمان اين كره ي خاكي . و حال ميگويم ، حاضرم ، هم چنان تنگ ، باراني و تشنه بمانم اما گوش هايم را داشته باشم .
|
|
+ نوشته شده در
87/05/14ساعت توسط نازنین بانو |
|
|
يك نفر ، به نام حقيقت ، به صليب كشيده شد . اما پيش از مرگ براي ما تعريفي ژرف از حقيقت به جاي گذاشت . حقيقت چيزي نيست كه به ما اطمينان و يقين مي بخشد . حقيقت چيزي نيست كه ما را از ديگران بهتر مي كند . حقيقت چيزي نيست كه در زندان عقايد از پيش تعيين شده ي خود حبس كرده ايم . حقيقت چيزي است كه ما را آزاد مي كند . آن مرد گفت : حقيقت را بدان و بپذير كه حقيقت تو را آزاد خواهد كرد . ( مكتوب ، پائولو كوئيلو )
|
|
+ نوشته شده در
87/05/07ساعت توسط نازنین بانو |
|
|
سلام دوستاي خوشگلم ، حالتون خوب هست ؟؟؟ اين روزا سرم خيلي شلوغه ۶ صبح كه از خونه ميرم بيرون ، حول و حوش ۱ ، ۱ و نيم برميگردم . يه چيزي ميخورم و بعدش غش مي كنم تا ساعت ۶ و اينا . بعدش بازم شال و كلاه ميكنم و ميرم براي تمرين . گفته بودم كه ميرم آموزش رانندگي ، ۷ تا ۹ صبح ، ۲ جلسه ي اول خيلي سخت بود ، خيلي مي ترسيدم ولي امروز رفتيم توي اتوبان ۱۰۰تا مي رفتم ، كلي ذوق كرده بودم ، باورم نمي شد كه خودمم كه دارم اين طوري ميرم ( بازم من خودم و استعداد هامو دست كم گرفتم بعد از آموزش رانندگي ميرم براي تمرين گيتار ، ميدونيد چي شده ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ من ميخوام اجرا كنم برام دعا كنيد كه همانند مراحل قبليه زندگيم ، هم چنان موفق و سر بلند بمونم . باي باي بوس بوس
امروز كه حالم خيلي خوبه ، بزاريد يه چيزي رو كه چند روزيه روي قلبم داره فشار مياره رو براتون بگم : خيلي قبل تر ها فكر ميكردم نامرده بي غيرت رو خيلي دوست دارم يا به تعبير دختر و پسراي امروزي عاشقشم . همش به خودم اين تفكر رو تلقين مي كردم كه : يه لحظه هم از فكرش بيرون نميرم ، نميتونم به كس ديگه اي فكر كنم ، چندين بار در برخورد با چند نفر احساس مي كردم كه اگه باهاشون گرم بگيرم و بهشون رو بدم ، خيانت كردم . اين اوهام شده بود ملكه ي ذهن من و اين ملكه سوار بر اسبي سياه و چموش به سود بدبختي ها مي تاخت . البته خود نامرده بي غيرت سر منشا همه ي اين توهمات بود با كار هايي كه ميكرد و حرف هايي كه ميزد ( اگه يه روز حال و حوصله داشتم حتما كار هاشو براتون تعريف مي كنم ) . خيلي از اين ور و اون ور راجعبش مي شنيدم ولي اصلا نمي تونستم باور كنم و به خودم مي گفتم دشمن زياد داره ، مگه ميشه ؟ بشر به اين پاكي . مدت زيادي طول كشيد تا سر من به سنگ خورد ولي بالاخره خورد و من فهميدم : اون فقط ميتونه يه بيمار رواني باشه ... نه موجودي كه آدم بهش عشق بورزه . من همه ي احساسات پاكم رو خرج نامرده بي غيرت كردم و خيلي از فرصت هاي زندگيم رو از دست دادم ، به خاطر يه آدم پست و رواني و ... بيشتر از اين نميخوام جلوي شما خردش كنم ولي در نظر من ، شكست ، پودر شد ، خاكستر شد ولي هم چنان خاكسترش لبه ي تاقچه ي اتاق ، پايين پنجرس . حالا كه سرم به سنگ خورده و نامرده بي غيرت از زندگيم رفته بيرون ، احساس مي كنم توي كارهام همش گشايش رخ مي ده . سمت هر كاري ميرم ، زود راه ميفته و انجام ميشه . نيك روزي و نيك بختي از سر و كولم بالا ميره . همه ي گشايش ها و نيك روزي ها به خاطر قبول حقيقت بود : توي كتاب مكتوب پائولو كوئيلو خوندم كه : آن مرد گفت : حقيقت را بدان و بپذير كه حقيقت تو را آزاد خواهد كرد .
|
|
+ نوشته شده در
87/05/07ساعت توسط نازنین بانو |
|
|
به خدا دوستت دارم و بهترين آرزوها رو برات دارم . رتبه ي شايانتو تبريك ميگم . شب و روز برات دعا ميكردم . حالا عروس من ميشي ؟؟؟
رتبه ي ۵۹۳ شاهكار بود
|
|
+ نوشته شده در
87/05/06ساعت توسط نازنین بانو |
|
|
ميخوام با شعرهاي فالكو حس و حالم رو براتون بگم . حالا فهميدين چه مرگم شده !!
خورشيد را مي دزدم فقط براي تو ! مي گذارم توي جيبم تا فردا بزنم به موهايت . فردا به تو مي گويم چقدر دوستت دارم ! فردا تو مي فهمي . فردا تو هم مرا دوست خواهي داشت . مي دانم ! آخ ... فردا ! راستي چرا فردا نمي شود ؟ اين شب چقدر طول كشيده ... چرا آفتاب نمي شود ... يكي نيست بگويد خورشيد كدام گوري رفته ؟
اون آدم خيلي خوبيه انقد شيرينه كه نگو هميشه مي خنده ، با همه مهربونه همه دوستش دارن منم بايد عاشقش مي شدم ... اما مشكل اينجاست كه همه ي عمر نمي شه شيريني خورد ! كاش با اين همه مهربوني ، بعضي وقتها هم عصباني مي شد !
آيا دوست من مي شوي ؟ آره يا نه؟ اگر جوابت آره است ، لطفا زود بگو ! اگر جوابت نه است ، لطف كن و باز هم زود بگو !
آيا ماجراي عمه ي مرا شنيده ايد ؟ عمه ي من هميشه تنها بود ، خيلي هم زياد گريه مي كرد . همه مي گفتند علتش اين است كه هيچ وقت عاشق نشده ! بعد عمه ام عاشق شد ، اما حالا باز هم گريه مي كند ! چون مي ترسد معشوقش تركش كند ، حالا نمي دانم عاشق بودن بهتر است يا عاشق نبودن ؟! فرانك ژاكوبز ( فالكو )
|
|
+ نوشته شده در
87/05/05ساعت توسط نازنین بانو |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
هر ان کو خاطری مجموع و یاری نازنین دارد , سعادت همدم او گشت و دولت همنشین دارد .
|
| آرشیو موضوعی |
|
فراسوی چشم من درد دل های من با شما ... شل سیلور استاین پائولو کوئیلو جبران خلیل جبران قلم فرسایی روح من بر ... |
|
RSS
|