تبليغاتX
فراسوی چشم من
عاشقی پاک باش
 

 سلام دوستاي خوب و خوشگل و خوش تيپم .

 خوبين ؟؟؟

 يه مدتي بود عين مرغ كرچ رفته بودم جا . تا اينكه ديروز به خودم آمدم و گفتم چه مرگم شده ( ببينيد چقد با خودم مهربونم  ) بايد متحول شم و به كارو زندگيم برسم . ( البته اوضاع مثه قبلنا بود يعني خنده ي تلخ من از گريه غم انگيز تر است  )

 براي شروع تحولات ، امشب يه برنامه شام با مادريم گذاشتم و  فردا هم يكي از دوست داشتني ترين هامو براي ناهار دعوت كردم البته قبلش يه كم مي گرديم و بعدشم بخور بخور ( اخ جووووووووووون ) . اخه مي دونيم بهم گفته ميدوني با تو راه رفتن چقدر لذت بخشه؟؟؟ ( آقا ما هم بي جنبه ، جو گير شديم ) من هم خواستم بهش فاز بدم و خودمم يه خوشي بگذرونم . البته يه مشكل داريم اونم اينه كه ماشين نداريم  .

  خدايا هم اكنون يه اتومبيل توپ براي گردش ما برسان ( بلند بگيد آمين )

 دلم يه كوچولو گرفته قراره يه اتفاقاتي بيفته . كه من هر چه سعي كردم نتونستم جلوش رو بگيرم . مثه هميشه با زبونم پيش رفتم ولي هيچ اثري نداشت . فقط مونده ديگه خودمو بتركونم تا جلوي اين مسئله گرفته بشه . 

 امروز كلي مغزم داره سوت مي كشه ، از صبح تا حالا همش داشتم فيلم مي ديدم ( اونم چه فيلمايي  ) فجعناك و خشعناك ( ترجمه مي كنم : فجيع و خشن )

  برام دعا كنيد  براي گلابم دعا كنيد  براي عزيزم دعا كنيد

 دوستون دارم ، دوستم داشته باشيد

 باي باي بوس بوس

 

+ نوشته شده در  87/05/22ساعت   توسط نازنین بانو | 
 

 دلم به اندازه ي تمام جاده هاي تنگ و تاريك دنيا ، تنگ است .

 چشمانم به اندازه ي تمام  ابر هاي آسمانها بارانيست

 و لبانم به اندازه ي تمام كوير هاي تشنه ي بيابان ها ، تشنه ي بوسه .

 اما گوش هايم ،

گوش هايم كر شده است از پس دروغ هاي بي كران شما نامردمان اين   كره ي خاكي .

و حال ميگويم ، حاضرم ، هم چنان تنگ ، باراني و تشنه بمانم  اما گوش هايم را داشته باشم .

 

+ نوشته شده در  87/05/14ساعت   توسط نازنین بانو | 

 

 يك نفر ، به نام حقيقت ، به صليب كشيده شد . اما پيش از مرگ براي ما تعريفي ژرف از حقيقت به جاي گذاشت .

 حقيقت چيزي نيست كه به ما اطمينان و يقين مي بخشد .

 حقيقت چيزي نيست كه ما را از ديگران بهتر مي كند .

 حقيقت چيزي نيست كه در زندان عقايد از پيش تعيين شده ي خود حبس كرده ايم .

  حقيقت چيزي است كه ما را آزاد مي كند .

 آن مرد گفت : حقيقت را بدان و بپذير كه حقيقت تو را آزاد خواهد كرد .

 ( مكتوب ، پائولو كوئيلو  )

 

+ نوشته شده در  87/05/07ساعت   توسط نازنین بانو | 
 

سلام دوستاي خوشگلم ، حالتون خوب هست ؟؟؟

 اين روزا سرم خيلي شلوغه ۶ صبح كه از خونه ميرم بيرون ، حول و حوش ۱ ، ۱ و نيم برميگردم . يه چيزي ميخورم و بعدش غش مي كنم تا ساعت ۶ و اينا . بعدش بازم شال و كلاه ميكنم و ميرم براي تمرين .

 گفته بودم كه ميرم آموزش رانندگي ، ۷ تا ۹ صبح ، ۲ جلسه ي اول خيلي سخت بود ، خيلي مي ترسيدم ولي امروز رفتيم توي اتوبان ۱۰۰تا  مي رفتم ، كلي ذوق كرده بودم ، باورم نمي شد كه خودمم كه دارم اين طوري ميرم ( بازم من خودم و استعداد هامو دست كم گرفتم  ) .

 بعد از آموزش رانندگي ميرم براي تمرين گيتار ، ميدونيد چي شده ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ من ميخوام اجرا كنم  . آره ۵ شنبه ، كنسرت پژوهشي دارم ( يعني هنر جوها همراه استادشون اجرا مي كنن ) من يه كمي مي ترسم و البته يه كم هم خجالت مي كشم . مي ترسم چون در برابر كساي ديگه اي كه ميخوان اجرا كنن من هيچم . خجالت ميكشم چون من تنها دختر هستم كه ميخوام اجرا كنم ، البته يه خانم ديگه هم بود كه اونم كارش خيلي خوب بود ولي نفهميدم چي شده كه ازش خبري نيست .  روزاي اول استادم زياد راضي نبود ، بيچاره التماس ميكرد كه : نميخواد اصلا كاري بكني و  فقط براي اجرا تمرين كن .

 برام دعا كنيد كه همانند مراحل قبليه زندگيم ، هم چنان موفق و سر بلند بمونم .

 باي باي بوس بوس

 

امروز كه حالم خيلي خوبه ، بزاريد يه چيزي رو كه چند روزيه روي قلبم داره فشار مياره رو براتون بگم :

 خيلي قبل تر ها فكر ميكردم نامرده بي غيرت رو خيلي دوست دارم يا به تعبير دختر و پسراي امروزي عاشقشم . همش به خودم اين تفكر رو تلقين مي كردم كه : يه لحظه هم از فكرش بيرون نميرم ، نميتونم به كس ديگه اي فكر كنم ، چندين بار در برخورد با چند نفر احساس مي كردم كه اگه باهاشون گرم بگيرم و بهشون رو بدم ، خيانت كردم . اين اوهام شده بود ملكه ي ذهن من و اين ملكه سوار بر اسبي سياه و چموش به سود بدبختي ها مي تاخت . البته خود  نامرده بي غيرت سر منشا همه ي اين توهمات بود با كار هايي كه ميكرد و حرف هايي كه ميزد ( اگه يه روز حال و حوصله داشتم حتما كار هاشو براتون تعريف مي كنم ) . خيلي از اين ور و اون ور راجعبش مي شنيدم ولي اصلا  نمي تونستم باور كنم و به خودم مي گفتم دشمن زياد داره ، مگه ميشه ؟ بشر به اين پاكي .

 مدت زيادي طول كشيد تا سر من به سنگ خورد ولي بالاخره خورد و من فهميدم : اون فقط ميتونه يه بيمار رواني باشه ... نه موجودي كه آدم بهش عشق بورزه . من همه ي احساسات پاكم رو خرج نامرده بي غيرت كردم و خيلي از فرصت هاي زندگيم رو از دست دادم ، به خاطر يه آدم پست و رواني و ...  بيشتر از اين نميخوام جلوي شما خردش كنم ولي در نظر من ، شكست ، پودر شد ، خاكستر شد ولي هم چنان خاكسترش لبه ي تاقچه ي اتاق ، پايين پنجرس . حالا كه سرم به سنگ خورده و نامرده بي غيرت از زندگيم رفته بيرون ، احساس مي كنم توي كارهام همش گشايش رخ مي ده . سمت هر كاري ميرم ، زود راه ميفته و انجام ميشه . نيك روزي و نيك بختي از سر و كولم بالا ميره .

 همه ي گشايش ها و نيك روزي ها به خاطر قبول حقيقت بود : 

توي كتاب مكتوب پائولو كوئيلو خوندم كه :

 آن مرد گفت : حقيقت را بدان و بپذير كه حقيقت تو را آزاد خواهد كرد .

 

+ نوشته شده در  87/05/07ساعت   توسط نازنین بانو | 

 

 نسيمم

 قشنگم

 اميدم 

  نانازم

 گلابم

 به خدا دوستت دارم و بهترين آرزوها رو برات دارم . رتبه ي شايانتو تبريك ميگم . شب و روز برات دعا ميكردم .

 حالا عروس من ميشي ؟؟؟

رتبه ي ۵۹۳ شاهكار بود

 

+ نوشته شده در  87/05/06ساعت   توسط نازنین بانو | 

 

ميخوام با شعرهاي فالكو حس و حالم رو براتون بگم . حالا فهميدين چه مرگم شده !!!

 

خورشيد را مي دزدم

 فقط براي تو !

مي گذارم توي جيبم تا فردا بزنم به موهايت .

 فردا به تو مي گويم چقدر دوستت دارم !

فردا تو مي فهمي .

فردا تو هم مرا دوست خواهي داشت . مي دانم !

آخ ... فردا !

راستي چرا فردا نمي شود ؟

اين شب چقدر طول كشيده ...

چرا آفتاب نمي شود ...

يكي نيست بگويد خورشيد كدام گوري رفته ؟ 

 

اون آدم خيلي خوبيه

 انقد شيرينه كه نگو

هميشه مي خنده ، با همه مهربونه

 همه دوستش دارن

منم بايد عاشقش مي شدم ...

اما مشكل اينجاست

 كه همه ي عمر نمي شه شيريني خورد !

كاش با اين همه مهربوني ،

بعضي وقتها هم عصباني مي شد !

 

آيا دوست من مي شوي ؟

 آره يا نه؟

اگر ‍‍‍ج‍وابت آره است ،

لطفا زود بگو !

اگر جوابت نه است ،

لطف كن و باز هم زود بگو !

 

آيا ماجراي عمه ي مرا شنيده ايد ؟

عمه ي من هميشه تنها بود ،

خيلي هم زياد گريه مي كرد .

همه مي گفتند علتش اين است كه هيچ وقت عاشق نشده !

بعد عمه ام عاشق شد ،

اما حالا باز هم گريه مي كند !

چون مي ترسد معشوقش تركش كند ،

حالا نمي دانم عاشق بودن بهتر است يا عاشق نبودن ؟!

فرانك ژاكوبز ( فالكو )

 

+ نوشته شده در  87/05/05ساعت   توسط نازنین بانو |