تبليغاتX
فراسوی چشم من
عاشقی پاک باش

برف می بارد
برف می بارد به روی خار و خاراسنگ
کوهها خاموش
دره ها دلتنگ
راه ها چشم انتظار کاروانی با صدای زنگ
بر نمی شد گر ز بام کلبه های دودی
يا که سوسوی چراغی گر پيامی مان نمی آورد
رد پا ها گر نمی افتاد روی جاده های لغزان
ما چه می کرديم در کولک دل آشفته دمسرد ؟
آنک آنک کلبه ای روشن
روی تپه روبروی من
در گشودندم
مهربانی ها نمودندم
زود دانستم که دور از داستان خشم برف و سوز
در کنار شعله آتش
قصه می گويد برای بچه های خود عمو نوروز
گفته بودم زندگی زيباست
گفته و ناگفته ای بس نکته ها کاينجاست
آسمان باز
آفتاب زر
باغهای گل
دشت های بی در و پيکر
سر برون آوردن گل از درون برف
تاب نرم رقص ماهی در بلور آب
بوی خک عطر باران خورده در کهسار
خواب گندمزارها در چشمه مهتاب
آمدن رفتن دويدن
عشق ورزيدن
غم انسان نشستن
پا به پای شادمانی های مردم پای کوبيدن
کار کردن کار کردن
آرميدن
چشم انداز بيابانهای خشک و تشنه را ديدن
جرعه هايی از سبوی تازه آب پک نوشيدن
گوسفندان را سحرگاهان به سوی کوه راندن
همنفس با بلبلان کوهی آواره خواندن
در تله افتاده آهوبچگان را شير دادن
نيمروز خستگی را در پناه دره ماندن
گاه گاهی
زير سقف اين سفالين بامهای مه گرفته
قصه های در هم غم را ز نم نم های باران شنيدن
بی تکان گهواره رنگين کمان را
در کنار بان ددين
يا شب برفی
پيش آتش ها نشستن
دل به روياهای دامنگير و گرم شعله بستن
آری آری زندگی زيباست
زندگی آتشگهی ديرنده پا برجاست
گر بيفروزيش رقص شعله اش در هر کران پيداست
ورنه خاموش است و خاموشی گناه ماست
پير مرد آرام و با لبخند
کنده ای در کوره افسرده جان افکند
چشم هايش در سياهی های کومه جست و جو می کرد
زير لب آهسته با خود گفتگو می کرد
زندگی را شعله بايد برفروزنده
شعله ها را هيمه سوزنده
جنگلی هستی تو ای انسان
جنگل ای روييده آزاده
بی دريغ افکنده روی کوهها دامن
آشيان ها بر سر انگشتان تو جاويد
چشمهها در سايبان های تو جوشنده
آفتاب و باد و باران بر سرت افشان
جان تو خدمتگر آتش
سر بلند و سبز باش ای جنگل انسان
زندگانی شعله می خواهد صدا سر داد عمو نوروز
شعله ها را هيمه بايد روشنی افروز
کودکانم داستان ما ز آرش بود
او به جان خدمتگزار باغ آتش بود
روزگاری بود
روزگار تلخ و تاری بود
بخت ما چون روی بدخواهان ما تيره
دشمنان بر جان ما چيره
شهر سيلی خورده هذيان داشت
بر زبان بس داستانهای پريشان داشت
زندگی سرد و سيه چون سنگ
روز بدنامی
روزگار ننگ
غيرت اندر بندهای بندگی پيچان
عشق در بيماری دلمردگی بيجان
فصل ها فصل زمستان شد
صحنه گلگشت ها گم شد نشستن در شبستان شد
در شبستان های خاموشی
می تراويد از گل انديشه ها عطر فراموشی
ترس بود و بالهای مرگ
کس نمی جنبيد چون بر شاخه برگ از برگ
سنگر آزادگان خاموش
خيمه گاه دشمنان پر جوش
مرزهای ملک
همچو سر حدات دامنگستر انديشه بی سامان
برجهای شهر
همچو باروهای دل بشکسته و ويران
دشمنان بگذشته از سر حد و از بارو
هيچ سينه کينهای در بر نمی اندوخت
هيچ دل مهری نمی ورزيد
هيچ کس دستی به سوی کس نمی آورد
هيچ کس در روی ديگر کس نمی خنديد
باغهای آرزو بی برگ
آسمان اشک ها پر بار
گر مرو آزادگان دربند
روسپی نامردان در کار
انجمن ها کرد دشمن
رايزن ها گرد هم آورد دشمن
تا به تدبيری که در ناپک دل دارند
هم به دست ما شکست ما بر انديشند
نازک انديشانشان بی شرم
که مباداشان دگر روزبهی در چشم
يافتند آخر فسونی را که می جستند
چشم ها با وحشتی در چشمخانه هر طرف را جست و جو می کرد
وين خبر را هر دهانی زير گوشی بازگو می کرد
آخرين فرمان آخرين تحقير
مرز را پرواز تيری می دهد سامان
گر به نزديکی فرود ايد
خانه هامان تنگ
آرزومان کور
ور بپرد دور
تا کجا ؟ تا چند ؟
آه کو بازوی پولادين و کو سر پنجه ايمان ؟
هر دهانی اين خبر را بازگو می کرد
چشم ها بی گفت و گويی هر طرف را جست و جو می کرد
پير مرد اندوهگين دستی به ديگر دست می ساييد
از ميان دره های دور گرگی خسته می ناليد
برف روی برف می باريد
باد بالش را به پشت شيشه می ماليد
صبح می آمد پير مرد آرام کرد آغاز
پيش روی لشکر دشمن سپاه دوست دشت نه دريايی از سرباز
آسمان الماس اخترهای خود را داده بود از دست
بی نفس می شد سياهی دردهان صبح
باد پر می ريخت روی دشت باز دامن البرز
لشکر ايرانيان در اضطرابی سخت درد آور
دو دو و سه سه به پچ پچ گرد يکديگر
کودکان بر بام
دختران بنشسته بر روزن
مادران غمگين کنار در
کم کمک در اوج آمد پچ پچ خفته
خلق چون بحری بر آشفته
به جوش آمد
خروشان شد
به موج افتاد
برش بگرفت وم ردی چون صدف
از سينه بيرون داد
منم آرش
چنين آغاز کرد آن مرد با دشمن
منم آرش سپاهی مردی آزاده
به تنها تير ترکش آزمون تلختان را
اينک آماده
مجوييدم نسب
فرزند رنج و کار
گريزان چون شهاب از شب
چو صبح آماده ديدار
مبارک باد آن جامه که اندر رزم پوشندش
گوارا باد آن باده که اندر فتح نوشندش
شما را باده و جامه
گوارا و مبارک باد
دلم را در ميان دست می گيرم
و می افشارمش در چنگ
دل اين جام پر از کين پر از خون را
دل اين بی تاب خشم آهنگ
که تا نوشم به نام فتحتان در بزم
که تا بکوبم به جام قلبتان در رزم
که جام کينه از سنگ است
به بزم ما و رزم ما سبو و سنگ را جنگ است
در اين پيکار
در اين کار
دل خلقی است در مشتم
اميد مردمی خاموش هم پشتم
کمان کهکشان در دست
کمانداری کمانگيرم
شهاب تيزرو تيرم
ستيغ سر بلند کوه ماوايم
به چشم آفتاب تازه رس جايم
مرا نير است آتش پر
مرا باد است فرمانبر
و ليکن چاره را امروز زور و پهلوانی نيست
رهايی با تن پولاد و نيروی جوانی نيست
در اين ميدان
بر اين پيکان هستی سوز سامان ساز
پری از جان ببايد تا فرو ننشيند از پرواز
پس آنگه سر به سوی آٍمان بر کرد
به آهنگی دگر گفتار ديگر کرد
درود ای واپسين صبح ای سحر بدرود
که با آرش ترا اين آخرين ديداد خواهد بود
به صبح راستين سوگند
بهپنهان آفتاب مهربار پک بين سوگند
که آرش جان خود در تير خواهد کرد
پس آنگه بی درنگی خواهدش افکند
زمين می داند اين را آسمان ها نيز
که تن بی عيب و جان پک است
نه نيرنگی به کار من نه افسونی
نه ترسی در سرم نه در دلم بک است
درنگ آورد و يک دم شد به لب خاموش
نفس در سينه های بی تاب می زد جوش
ز پيشم مرگ
نقابی سهمگين بر چهره می ايد
به هر گام هراس افکن
مرا با ديده خونبار می پايد
به بال کرکسان گرد سرم پرواز می گيرد
به راهم می نشيند راه می بندد
به رويم سرد می خندد
به کوه و دره می ريزد طنين زهرخندش را
و بازش باز ميگيرد
دلم از مرگ بيزار است
که مرگ اهرمن خو آدمی خوار است
ولی آن دم که ز اندوهان روان زندگی تار است
ولی آن دم که نيکی و بدی را گاه پيکاراست
فرو رفتن به کام مرگ شيرين است
همان بايسته آزادگی اين است
هزاران چشم گويا و لب خاموش
مرا پيک اميد خويش می داند
هزاران دست لرزان و دل پر جوش
گهی می گيردم گه پيش می راند
پيش می ايم
دل و جان را به زيور های انسانی می آرايم
به نيرويی که دارد زندگی در چشم و در لبخند
نقاب از چهره ترس آفرين مرگ خواهم کند
نيايش را دو زانو بر زمين بنهاد
به سوی قله ها دستان ز هم بگشاد
برآ ای آفتاب ای توشه اميد
برآ ای خوشه خورشيد
تو جوشان چشمه ای من تشنه ای بی تاب
برآ سر ريز کن تا جان شود سيراب
چو پا در کام مرگی تند خو دارم
چو در دل جنگ با اهريمنی پرخاش جو دارم
به موج روشنايی شست و شو خواهم
ز گلبرگ تو ای زرينه گل من رنگ و بو خواهم
شما ای قله های سرکش خاموش
که پيشانی به تندرهای سهم انگيز می ساييد
که بر ايوان شب داريد چشم انداز رويايی
که سيمين پايه های روز زرين را به روی شانه می کوبيد
که ابر ‌آتشين را در پناه خويش می گيريد
غرور و سربلندی هم شما را باد
امديم را برافرازيد
چو پرچم ها که از باد سحرگاهان به سر داريد
غرورم را نگه داريد
به سان آن پلنگانی که در کوه و کمر داريد
زمين خاموش بود و آسمان خاموش
تو گويی اين جهان را بود با گفتار آرش گوش
به يال کوه ها لغزيد کم کم پنجه خورشيد
هزاران نيزه زرين به چشم آسمان پاشيد
نظر افکند آرش سوی شهر آرام
کودکان بر بام
دختران بنشسته بر روزن
مادران غمگين کنار در
مردها در راه
سرود بی کلامی با غمی جانکاه
ز چشمان برهمی شد با نسيم صبحدم همراه
کدامين نغمه می ريزد
کدام آهنگ ايا می تواند ساخت
طنين گام های استواری را که سوی نيستی مردانه می رفتند ؟
طنين گامهايی را که آگاهانه می رفتند ؟
دشمنانش در سکوتی ريشخند آميز
راه وا کردند
کودکان از بامها او را صدا کردند
مادران او را دعا کردند
پير مردان چشم گرداندند
دختران بفشرده گردن بندها در مشت
همره او قدرت عشق و وفا کردند
آرش اما همچنان خاموش
از شکاف دامن البرز بالا رفت
وز پی او
پرده های اشک پی در پی فرود آمد
بست يک دم چشم هايش را عمو نوروز
خنده بر لب غرقه در رويا
کودکان با ديدگان خسته وپی جو
در شگفت از پهلوانی ها
شعله های کوره در پرواز
باد غوغا
شامگاهان
راه جويانی که می جستند آرش را به روی قله ها پی گير
باز گرديدند
بی نشان از پيکر آرش
با کمان و ترکشی بی تير
آری آری جان خود در تير کرد آرش
کار صد ها صد هزاران تيغه شمشير کرد آرش
تير آرش را سوارانی که می راندند بر جيحون
به ديگر نيمروزی از پی آن روز
نشسته بر تناور ساق گردويی فرو ديدند
و آنجا را از آن پس
مرز ايرانشهر و توران بازناميدند
آفتاب
درگريز بی شتاب خويش
سالها بر بام دنيا پکشان سر زد
ماهتاب
بی نصيب از شبروی هايش همه خاموش
در دل هر کوی و هر برزن
سر به هر ايوان و هر در زد
آفتاب و ماه را در گشت
سالها بگذشت
سالها و باز
در تمام پهنه البرز
وين سراسر قله مغموم و خاموشی که می بينيد
وندرون دره های برف آلودی که می دانيد
رهگذرهايی که شب در راه می مانند
نام آرش را پياپی در دل کهسار می خوانند
و نياز خويش می خواهند
با دهان سنگهای کوه آرش می دهد پاسخ
می کندشان از فراز و از نشيب جادهها آگاه
می دهد اميد
می نمايد راه
در برون کلبه می بارد
برف می بارد به روی خار و خارا سنگ
کوه ها خاموش
دره ها دلتنگ
راهها چشم انتظاری کاروانی با صدای زنگ
کودکان ديری است در خوابند
در خوابست عمو نوروز
می گذارم کنده ای هيزم در آتشدان
شعله بالا می رود پر سوز

سياوش كسرايي

عاجزانه خواهان دعاي خيرتونم  ...

+ نوشته شده در  88/03/27ساعت   توسط نازنین بانو | 

ز پوچ جهان هيچ اگر دوست دارم

تو را اي كهن بوم و بر دوست دارم

تو را اي گرانمايه ديرينه ايران

تو را اي گرامي گوهر دوست دارم

تو را اي كهن پير جاويد برنا

تو را دوست دارم اگر دوست دارم

+ نوشته شده در  88/03/27ساعت   توسط نازنین بانو | 
 

 سلام ،

 خوبي ؟ منم خوبم ، ولي گمون كنم تو زياد حالت خوب نيست .

 چون اينجا مكاني براي دل نوشته هاي منه، برات نوشتم . وگرنه مي تونستم برات كامنت بزارم، ولي اينجا نوشتم كه بدوني برات ارزش قائلم و در دنياي مجازي عزيزي .

 ببين درسته من خيلي اهل شوخي و خنده و ... هستم ولي تا حالا هيچ وقت با يه كسي كه نميشناسمو نميدونم كيه، نه تلفني و نه هيج جور ديگه ارتباط برقرار نكردم. ما با هم راحتيم ، خيلي هم راحتيم ولي در دنياي بلاگينگ و مجازي. راحت بودن ما در يك دنياي مجازي ربطي به اين نداره كه ما با هم تلفني صحبت كنيم و البته به قول تو اس بدم .

من توي  22 سالي كه از خداوند عمر گرفتم، تا حالا غير از روابط درسي و فعاليت هاي دانشگاهي و ... با هيچ پسري ارتباط دوستانه برقرار نكردم چون عقيده اي ندارم و يا شايد به خاطر اينكه از وابستگي مي ترسم . البته عاشق شدم ها، نه اينكه همش مثه گاگولا سرم تو كتاب و دفترم بود .

هميشه گفتم ، الان هم ميگم ، من بهترين روابط رو با افراد ذكور اطرافم ( توي فاميل، دانشگاه و انجمن هايي كه عضوم ) دارم ‌‌‌(در زمينه هاي راهنمايي عاشقانه و يا رابط بودن و يا كمك تحصيلي و حتي انتخاب واحد از راه دور)  تا با دخترا، شايد به خاطره اينه كه از دخترا خيلي خيانت ديدم .

 ولي اين دليل نميشه من بيام و به تو اس ام اس بدم .

 برام جالبه كه توي اولين كامنتت گفتي :

جه خانم با شخصیتی!!!
می شه با شما ازدواج کرد؟؟؟؟!
فک کنم ازت خواستگاری کردم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
حالا با من ازدواج می کنی یا نه؟
جددیه ها!!!

 من هم با شوخي ردش كردم و جواب كامنتتو دادم ولي چند روز بعدش اومدي و شمارتو  دادي و گفتي اس ام اس بدم . (حتي نگفتي ، تماس بگير !!!)

 تو توي كامنت بعديت گفتي : چهرم برات مهم نيست ، خب اين قابله قبوله ، من اين برداشت رو مي كنم كه تو پسر روشنفكري هستي . ولي بعدش گفتي از اخلاقم هم اينو فهميدي كه من اهل شوخي و خنده هستم مثه خودت .... تو واقعا از اخلاق من فقط همينو توي اين دنيا فهميدي

 ديگه اون موقع بود كه متوجه شدم ، شايد به دليل تنهايي و يا شايد به دليل ... تو دنبال برقراري ارتباط هستي ، حالا با هر كي باشه ولي يكي باشه كه باهاش وقت بگذروني .

 من نظرم اينه : اگه يه وقت بخوام وقتمو صرف كسي كنم ، ترجيح ميدم كسي باشه كه بخوام باهاش آيندمو پيوند بدم ، نه يه ارتباط كه نميدونم دليلش چيه ؟ اصلا ميشه چه اسمي روي اين رابطه گذاشت و يا آخرش چي ميشه ، و اگه من وابسته بشم يا حتي اون طرف و در ديگري اين حس نباشه ، چه ميشه كرد با يه دل شكسته .

 درست خاطرم هست كه مرداد سال ۸۶ هم تو خواستار آشنايي بيشتر بودي ، يعني زمانيكه ۱۹ سالت بود . مدتي بعد هم اومدي گفتي : عاشق شدي و از من كمك خواستي !!! يادته كه ؟ تو اگه واقعا دنبال يه رابطه هستي مي توني نوي دنياي واقعي اطرافت شخص مورد نظرت رو پيدا كني . مطمئن باش !

 داستان هاتو خوندم ، توي اون داستان ها طرف مقابل تو اسمش نازنينه كه به گفته ي خودت اسامي واقعي نيستن، ولي بدون  نه اسم ، نه اندام ، نه چهره ، هيچي نيستن . اين دله آدماست كه ارزش داره . راستي من توي اون داستانت راجب اون دختره كه نيما دوسش داره نظرتو راجبه يه دختر فهميدم ، من اصلا اون جوري كه تو فكر ميكني نيستم . اصلا آرايش نمي كنم ، زشتم ، اصلا هم اندام خوبي ندارم

 پسر عاقلي باش و به آينده ي روشني كه در انتظارته فكر كن .

 باي باي ....

+ نوشته شده در  88/03/20ساعت   توسط نازنین بانو | 
 

سلام گليا !

 خوبيد ؟ من هم خوبم .

  تو اين گير ودار انتخابات خودمونو كشتيم ، فكر كنم قبض موبايلم به خاطر اس ام اس هاي تبليغاتي كه ميدم سر سماور بياد . توي اين مدت بعد از يكي از مناظره ها تا ۲ شب داشتم با يك آدم روشنفكر مآب بحث مي كردم . ديگه داشتم از خواب مي مردم ولي نميخواستم كم بيارم تا ديگه آخرش گفتم خواباي خوب ببينيد و قطع كردم .

۴ سال پيش ، نزديكاي انتخابات بود كه يه پسر قد بلند ، ۴ شونه و يه كم تپل زير چراغ سر در خونه ي خالش ايستاده بود . توي اون نور زياد قيافش معلوم نبود ولي بد هم به نظر نميومد ، اسمش عرشيا بود . همون زمان يه دختر ۱۷ ـ ۱۸ ساله ، قد بلند و اون هم يه كم تپل با لباي كوچولو ، دم در حياط اون خونه با يه ظرف آش نذري توي دستش منتظر دوستش بود ( دختر خاله ي اون پسره ، اسمش ندا بود) همين طور كه دختر منتظر ندا وايساده بود تا بيادو كاسه ي آش رو بگيره يه دختر كوچولوي ناز دويد طرفش ، اون دختر هم خم شد و اونو بوسيد و بهش گفت تو چقد نازي ! وقتي ندا اومد بعد از روبوسي و احوال پرسي ، دختر كوچولويي كه اونجا بود دويد كه بره توي خونه و يهو خورد توي پاي عرشيا ، اون هم دولا شد و دخترك رو بغل كرد و بوسيد و بهش گفت : تو چقد نازي . اون زمان اون دختر ، تمام اين كارا رو به پاي پسر بودن و لوس بازياي پسرونه هنگام برخورد به يه دختر فرض كرد و نمي دونست شايد اون تنها كسي باشه كه توي يه نگاه عاشقش شده و شايد ديگه  هيچ كس توي زندگيش يه چنين حسي بهش پيدا نميكنه .

بعد از مدتي ، توي امتحانات دوباره اون پسر رو ديد كه سوار يك مزدا ۳۲۳ خوشگل بود ومنتظر دختر خالش كه اونو ببره خونه . ندا بهش اصرار كرد كه بيا با ما تا برسونيمت اما اون دختر كه يه چيزي ته دلش مي گفت بره و يه چيزي هم ميگفت نره ، آخرش گفت نه ، بابام مياد دنبالم . ندا هي اصرار مي كرد، تا بالاخره عرشيا گفت ، بذار راحت باشن ، هر جور كه دوست دارن .لا مذهب صداش هم خوب بود و البته خيلي گيرا .

  دو سه روز بعد ندا بهش گفت كه خاله ي من سرطان داره و دم مرگه و آرزوش اينه كه عروسي پسرش رو ببينه و پسر خاله ي من از تو خوشش اومده . دختر بيچاره مونده بود ، چه كار كنه ؟ ندا گفت كه ميخوان با مامانت صحبنت كنن ولي اول ميخوايم بدونيم تو چي ميگي ؟

 و اون دختر باز هم گفت نه !!! و البته رايش رو به كسي داد كه عرشيا مي خواست راي بده كه البته انتخاب نشد .

 

 حالا من ميخوام بگم به دليل اينكه فلاني ميگه اين و يا بهماني ميگه اون ، انتخاب نكنيد يا حداقل پيرامون اون شخص يه كم مطالعه كنيد و ببنيد نظراتش با شما جور در مياد يا نه ؟ اون وقت راي بديد .

 به اميد داشتن سرزميني پاك و شاداب و جوان .

 با هم براي تغيير ، تنها براي ايران ............

 باي باي بوس بوس  

+ نوشته شده در  88/03/18ساعت   توسط نازنین بانو | 

 

دوباره با من باش
پناه خاطره ام
اي دو چشم روشن باش !


هنوز در شب من آن دو چشم روشن هست
اگر چه فاصله ی ما ...
ـ چگونه بتوان گفت ؟
- هنوز با من هست


كجايي اي همه خوبي
تو اي همه بخشش
چه مهربان بودي وقتي كه شعر ميخواندي
چه مهربان بودي
- وقتي كه مهربان بودي


چگونه نفس ترا در حصار خويش گرفت
تو ، اي كه سير در آفاق روح ميكردي
چه شد
چه شد كه سخن از شكست مي گويي
تو ، اي كه صحبت
فتح الفتوح ميكردي

حميد مصدق

+ نوشته شده در  88/03/06ساعت   توسط نازنین بانو | 

پوست من گندمگون است


سفید و زرد و صورتی است


چشم هایم سبز و آبی و خاکستری

 است


شب ها نارنجی هم می شود


موهایم بور و بلوطی و خرمایی

 است


وقتی خیس است به نقره ای هم

 می زند


اما
در قلبم رنگ هایی است


که هیچ کس تا کنون نساخته است .

+ نوشته شده در  88/03/01ساعت   توسط نازنین بانو |