تبليغاتX
فراسوی چشم من
عاشقی پاک باش
هر چي نوشتم پريد

اهههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههه

+ نوشته شده در  88/04/26ساعت   توسط نازنین بانو | 

 

سر کوه بلند آمد حبیبم
بهاران بود و دنیا سبز و خرم
در آن لحظه که بوسیدم لبش را
نسیم و لاله رقصیدند با هم

مهدي اخوان ثالث

واي يعني عشقه من سر اين كوهه، پس واسه همين تا حالا پيداش نكردم!!!!!!!!

+ نوشته شده در  88/04/25ساعت   توسط نازنین بانو | 

ياد و خاطره ي تمام دلاورمردان و شير زنان ۱۸ تير ۱۳۷۸ در دل تك تك ما جوانان اين مرز و بوم زتده است .

زماني دور

در ايرانشهر

همه در بيم

نفس در تنگناي سينه ها محبوس

همه خاموش



و هر فرياد در زنجير

و پاي آرزو در بند

هزاران آهنگ و آواي خروشان بود و شب خاموش

فضاي سينه از فرياد ها پر بود و لب خاموش



و باد سرد

چونان كولي ولگرد

به هر خانه، به هر كاشانه سر مي كرد

و با خشمي خروشان

شعله روشنگر انديشه را مي كشت

شب تاريك را تاريكتر مي كرد .

...

در آن دوران

در ايرانشهر

همه روزش چو شبها تار

همه شبها ز غم سرشار

نه در روزش اميدي بود

نه شامش را سحر گاه سپيدي بود

نه يك دل در تمام شهر شادان بود


خوراك صبح و ظهر و شام ماران دو كتف اژدهاك پير

مدام از مغز سرهاي جوانان

- اين جوانمردان - ايران بود


- جوانان را به سر شوري ست توفانزا

- اميد زندگي در دل

- ز بند بيدگي بيزار

و اين را آژدهاك پير مي دانست

از اينرو بيشتر بيم و هراسش از جوانان بود


حمید مصدق

+ نوشته شده در  88/04/18ساعت   توسط نازنین بانو | 

آخر گشوده شد ز هم آن پرده های راز 
آخر مراشناختی ای چشم آشنا

چون سایه دیگر از چه گریزان شوم ز تو
من هستم آن عروس خیالات دیر پا


چشم منست اینکه در او خیره مانده ای
لیلی که بود ؟ قصه چشم سیاه چیست ؟
در فکر این مباش که چشمان من چرا
چون چشمهای وحشی لیلی سیاه نیست

 
در چشمهای لیلی اگر شب شکفته بود
در چشم من شکفته گل آتشین عشق
لغزیده بر شکوفه لبهای خامشم
بس قصه ها ز پیچ و خم دلنشین عشق


در بند نقشهای سرابی و غافلی
برگرد ، این لبان من این جام بوسه ها
از دام بوسه راه گریزی اگر که بود
ما خود نمی شدیم چنین رام بوسه ها !


آری ، چرا نگویمت ای چشم آشنا
من هستم آن عروس خیالات دیر پا
من هستم آن زنی که سبک پا نهاده است
بر گور سرد و خامش لیلی بی وفا

فروغ فرخ زاد

+ نوشته شده در  88/04/13ساعت   توسط نازنین بانو | 
 

سلام ، خوبين يا اميدوار ؟

 ديشب يه خوابي ديدم ، گفتم براي شما هم تعريف كنم .

  ديشب تو خواب ديدم كه كوچولو شدم، برگشتم به اون روزايي كه دوست داشتم عين مامانم خانوم خونه بشم و واسه خودم يه پا سرپرست خانواده . ولي ما يه همسايه داشتيم كه اون خيلي بد بود ، البته يه خوبيايي هم داشت مكيگفتن نماز ميخونه ، اولاده پيغمبره ، روزه ميگيره ، به بچه هاييش كه يه كم كمبود عقل دارن پول بيشتري ميده ولي خب ديگه انگار همش تظاهر بود .

 توي خواب بزرگ شده بودم و  با خودم كلنجار مي رفتم و به خودم مي گفتم :

 من كه نماز نميخونم ولي خب در عوضش دروغم نميگم .

 من كه نميگم از طرف خدام ولي خب اونايي هم كه ميخوام سرپرستشون بشم نميكشم .

 من كه روزه نميگيرم ولي در عوضش اگه دخترم هم حامله باشه به بچه هام ميگم هواشو داشته باشن ، كتكش نزنن و يا حتي باهاش بد رفتاري نكنن .

 من كه از تير و طايفه معصومين نيستم ولي خب به افراد توي خانوادم آّب داغ نميپاشم .

 من كه نميتونم پول بيشتري به بچه هام بدم تا ساكتشون كنم  ولي خب در عوضش خودم هم زياد وضعم خوب نيست و توي بانك سر كوچمون به اسم اون يكي پسرم پولامو جمع نميكنم .

 من كه نميگم من دروغ نميگم ولي خب دزدي هم نميكنم و از بچه هام كم نميذارم .

 من كه نميگم همه با من بدن ، تازه با خودم فكرم ميكنم كه شايد خودم بد باشم .

 من كه همه رو كافر نميبينم چون هنوز از اينكه خودم واقعا كافر نباشم مطمئن نيستم .

 من كه پول نميدم به چند نفر و اونا رو استخدام نميكنم تا واسه بچه هام كمين كنن و اونا رو بزنن يا بكشن .

 من اگه بزرگ بشم قول ميدم كه آدم خوبي بمونم ، نه اينكه بعضي چيزا چشامو كور كنه و نذاره دنبال واقيعت باشم .

 آخه ميدونيد تو خواب سرپرست خونواده ي همسايه همه ي اين كارا رو مي كرده.

منم اميدوارم هيچ وقت من يا شما مثه همسايه توي خواب من نشيم .

 

چو ايران نباشد تن من نباد .

 

+ نوشته شده در  88/04/02ساعت   توسط نازنین بانو |