![]() |
![]() |
|
| عاشقی پاک باش |
|
تو به من خنديدي و نمي دانستي من به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديدم باغبان از پي من تند دويد سيب را دست تو ديد غضب آلود به من کرد نگاه سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاک و تو رفتي و هنوز، خش خش گام تو تکرار کنان مي دهد آزارم من انديشه کنان غرق در اين پندارم که چرا باغچه کوچک ما سيب نداشت (حميد مصدق)
من به تو خنديدم چون که مي دانستم تو به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديدي پدرم از پي تو تند دويد و نمي دانستي باغبان باغچه همسايه پدر پير من است من به تو خنديدم تا که با خنده تو پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم بغض چشمان تو ليک لرزه انداخت به دستان من و سيب دندان زده از دست من افتاد به خاک دل من گفت: برو چون نمي خواست به خاطر بسپارد گريه تلخ تو را و من رفتم و هنوز سالهاست که در ذهن من آرام آرام حيرت و بغض تو تکرار کنان مي دهد آزارم و من انديشه کنان غرق در اين پندارم که چه مي شد اگر باغچه خانه ما سيب نداشت (فروغ فرخزاد) |
|
+ نوشته شده در
88/08/10ساعت توسط نازنین بانو |
|
|
سنگين نشسته برف غمگين نشسته شب اندوه من به دل تشويش من به لب: " آتش اگر بميرد آتش اگر كه سايه به صحرا نيفكند در راه، گرگ ها، به قافله ها مي زنند باز" سيماي بي نوايي و بي برگ باغ ها ... بانگ كلاغ ها ... سياوش كسرايي |
|
+ نوشته شده در
88/05/14ساعت توسط نازنین بانو |
|
|
ياد و خاطره ي تمام دلاورمردان و شير زنان ۱۸ تير ۱۳۷۸ در دل تك تك ما جوانان اين مرز و بوم زتده است . زماني دور
|
|
+ نوشته شده در
88/04/18ساعت توسط نازنین بانو |
|
|
برف می بارد سياوش كسرايي عاجزانه خواهان دعاي خيرتونم ... |
|
+ نوشته شده در
88/03/27ساعت توسط نازنین بانو |
|
|
ز پوچ جهان هيچ اگر دوست دارم تو را اي كهن بوم و بر دوست دارم تو را اي گرانمايه ديرينه ايران تو را اي گرامي گوهر دوست دارم تو را اي كهن پير جاويد برنا تو را دوست دارم اگر دوست دارم |
|
+ نوشته شده در
88/03/27ساعت توسط نازنین بانو |
|
|
دوباره با من باش
حميد مصدق |
|
+ نوشته شده در
88/03/06ساعت توسط نازنین بانو |
|
|
پوست من گندمگون است
است
است
می زند
|
|
+ نوشته شده در
88/03/01ساعت توسط نازنین بانو |
|
|
روزگار غريبيست نازنين
|
|
+ نوشته شده در
87/11/17ساعت توسط نازنین بانو |
|
|
جان میدهم به گوشه زندان سرنوشت سر را به تازیانه او خم نمی کنم! افسوس بر دوروزه هستی نمی خورم زاری براین سراچه ماتم نمی کنم. با تازیانه های گرانبار جانگداز پندارد آنکه روحِ مرا رام کرده است! جان سختی ام نگر، که فریبم نداده است این بندگی، که زندگیش نام کرده است! بیمی به دل زمرگ ندارم، که زندگی جز زهر غم نریخت شرابی به جام من. گر من به تنگنای ملال آور حیات آسوده یکنفس زده باشم حرام من! تا دل به زندگی نسپارم،به صد فریب می پوشم از کرشمۀ هستی نگاه را. هر صبح و شب چهره نهان می کنم به اشک تا ننگرم تبسم خورشیدو ماه را ! ای سرنوشت، ازتو کجا می توان گریخت؟ من راهِ آشیان خود از یاد برده ام. یکدم مرا به گوشۀ راحت مرا رها مکن با من تلاش کن که بدانم نمرده ام! ای سرنوشت مرد نبردت منم بیا ! زخمی دگر بزن که نیافتاده ام هنوز. شادم از این شکنجه خدا را،مکن دریغ روح مرا در آتشِ بیداد خود بسوز! ای سرنوشت، هستی من در نبرد توست بر من ببخش زندگی جاودانه را ! منشین که دست مرگ زبندم رها کند. محکم بزن به شانه من تازیانه را . فریدون مشیری
|
|
+ نوشته شده در
87/10/19ساعت توسط نازنین بانو |
|
|
خوشا عشق و خوشا خون جگر خوردن
خوشا از عاشقي مردن |
|
+ نوشته شده در
87/10/03ساعت توسط نازنین بانو |
|
|
مرد ماهيگير طعمه هايش را به دريا ريخت ، شادمان برگشت . در ميان تور خالي ، مرگ تنها دست و پا مي زد .
(زنده ياد قيصر امين پور) يادش گرامي ، روحش شاد ، روانش قرين آرامش باد . |
|
+ نوشته شده در
87/08/09ساعت توسط نازنین بانو |
|
|
عيسي مسيح فرمود : تمام بلاها نيكو هستند ، زيرا يا ما را از بدي هايي كه انجام داده ايم پاك مي كنند يا از ارتكاب به آن باز مي دارند . دوست دارم فقط قدري دي اين جمله تامل كنيد
|
|
+ نوشته شده در
87/07/16ساعت توسط نازنین بانو |
|
|
قاصدك ! ابرهاي همه عالم شب و روز در دلم مي گريند .
|
|
+ نوشته شده در
87/07/10ساعت توسط نازنین بانو |
|
|
اگر تو باز نگردي اميد آمدنت را به گور خواهم برد و كس نمي داند كه در فراق تو ديگر چگونه خواهم زيست ؟؟؟ چگونه خواهم مرد ؟؟؟ حميد مصدق |
|
+ نوشته شده در
87/06/28ساعت توسط نازنین بانو |
|
|
ما چون دو دريچه روبروي هم آگاه ز هر بگو مگوي هم هر روز سلام و پرسش و خنده هروز قرار روز آينده اكنون دل من فسرده و خسته ست زيرا يكي از دريچه ها بسته ست نه مهر فسون ، نه ماه جادو كرد نفرين به سفر كه هر چه كرد ، او كرد
|
|
+ نوشته شده در
87/06/21ساعت توسط نازنین بانو |
|
|
ميخوام با شعرهاي فالكو حس و حالم رو براتون بگم . حالا فهميدين چه مرگم شده !!
خورشيد را مي دزدم فقط براي تو ! مي گذارم توي جيبم تا فردا بزنم به موهايت . فردا به تو مي گويم چقدر دوستت دارم ! فردا تو مي فهمي . فردا تو هم مرا دوست خواهي داشت . مي دانم ! آخ ... فردا ! راستي چرا فردا نمي شود ؟ اين شب چقدر طول كشيده ... چرا آفتاب نمي شود ... يكي نيست بگويد خورشيد كدام گوري رفته ؟
اون آدم خيلي خوبيه انقد شيرينه كه نگو هميشه مي خنده ، با همه مهربونه همه دوستش دارن منم بايد عاشقش مي شدم ... اما مشكل اينجاست كه همه ي عمر نمي شه شيريني خورد ! كاش با اين همه مهربوني ، بعضي وقتها هم عصباني مي شد !
آيا دوست من مي شوي ؟ آره يا نه؟ اگر جوابت آره است ، لطفا زود بگو ! اگر جوابت نه است ، لطف كن و باز هم زود بگو !
آيا ماجراي عمه ي مرا شنيده ايد ؟ عمه ي من هميشه تنها بود ، خيلي هم زياد گريه مي كرد . همه مي گفتند علتش اين است كه هيچ وقت عاشق نشده ! بعد عمه ام عاشق شد ، اما حالا باز هم گريه مي كند ! چون مي ترسد معشوقش تركش كند ، حالا نمي دانم عاشق بودن بهتر است يا عاشق نبودن ؟! فرانك ژاكوبز ( فالكو )
|
|
+ نوشته شده در
87/05/05ساعت توسط نازنین بانو |
|
|
درختي خشك را مانم به صحرا ، كه عمري سر كند تنهاي تنها ، نه باراني كه آرد برگ و باري ، نه برقي تا بسوزد هستي اش را ! ( فريدون مشيري )
|
|
+ نوشته شده در
87/04/21ساعت توسط نازنین بانو |
|
|
فردا اگر ز راه نمي امد من تا ابد كنار تو مي ماندم من تا ابد ترانه ي عشقم را در افتاب عشق تو مي خواندم
بار دگر نگاه پريشانم برگشت لال و خسته به سوي تو ، مي خواستم كه با تو سخن گويد اما خموش ماند بروي تو
دستي درون سينه ي من مي ريخت سرب سكوت و دانه ي خاموشي من خسته زين كشاكش درد الود رفتم به سوي شهر فراموشي
بردم ز ياد اندوه فردا را گفتم سفر فسانه ي تلخي بود ناگه بروي زندگيم گسترد ان لحظه ي طلايي عطر الود ... ... ( فروغ فرخ زاد )
|
|
+ نوشته شده در
87/01/10ساعت توسط نازنین بانو |
|
|
عشق يک جور جوشش کور است و پيوندي از سر نابينائي ، اما دوست داشتن پيوندي خود آگاه و از روي بصيرت روشن و زلال . عشق بيشتر از غريزه آب ميخورد و هرچه از غريزه سر زند بي ارزش است و دوست داشتن از روح طلوع ميکند و تا هرجا که يک روح ارتفاع دارد دوست داشتن نيز همگام با آن اوج ميابد . عشق در قالب دلها در شکل ها و رنگ هاي تقريبا مشابهي متجلي ميشود و داراي صفات و حالات و مظاهر مشترکي است ، اما دوست داشتن در هر روحي جلوه خاص خويش دارد و از روح رنگ ميگيرد و چون روح ها برخلاف غريزه ها هر کدام رنگي و ارتفاعي و بعدي و طعمي و عطري ويژه خويش دارد ، مي توان گفت که به شماره هر روحي ، دوست داشتني هست .
عشق طوفاني و متلاطم و بوقلمون صفت است ، اما دوست داشتن آرام و استوار و پروقار و سرشار از نجابت . عشق با دوري و نزديکي در نوسان است ، اگر دوري به طول بينجامد ضعيف ميشود ، اگر تماس دوام يابد به ابتذال ميکشد .و تنها با بيم و اميد و تزلزل و اضطراب و (( ديدار و پرهيز )) ، زنده و نيرومند ميماند . اما دوست داشتن با اين حالت نا آشناست . دنيايش دنياي ديگريست . عشق جنون است و جنون چيزي جز خرابي و پريشاني ((فهميدن)) و ((انديشيدن)) نيست . اما دوست داشتن در اوج معراجش از سرحد عقل فراتر ميرود و فهميدن و انديشيدن را نيز از زمين ميکند و با خود به قله بلند اشراق ميبرد . عشق زيبائي هاي دلخواه را در معشوق ميافريند و دوست داشتن زيبائي هاي دلخواه را در دوست ميبيند و ميابد . عشق يک فريب بزرگ و قوي است و دوست داشتن يک صداقت راستين و صميمي ، بي انتها و مطلق . عشق در دريا غرق شدن است و دوست داشتن در دريا شنا کردن . عشق بينائي را ميگيرد و دوست داشتن بينايي ميدهد . عشق خشن است و شديد و در عين حال ناپايدار و نامطمئن و دوست داشتن لطيف است و نرم و در عين حال پايدار و سرشار از اطمينان . عشق همواره با شک آلوده است و دوست داشتن سراپا يقين است و شک ناپذير . از عشق هرچه بيشتر ميشنويم سيرابتر ميشويم و از دوست داشتن هر چه بيشتر ، تشنه تر . عشق هرچه ديرتر ميپايد کهنه تر ميشود و دوست داشتن نو تر . عشق نيروئيست در عاشق ، که او را به معشوق ميکشاند ؛ دوست داشتن جاذبه ايست در دوست ، که دوست را به دوست ميبرد . عشق تملک معشوق است و دوست داشتن تشنگي محو شدن در دوست . عشق معشوق را مجهول و گمنام ميخواهد تا در انحصار او بماند ، زيرا عشق جلوه اي از خود خواهي يا روح تاجرانه يا جانورانه آدميست ، و چون خود به بدي خود آگاه است ، آنرا در ديگري که ميبيند ؛ از او بيزار ميشود و کينه برميگيرد . اما دوست داشتن ، دوست را محبوب و عزيز ميخواهد و ميخواهد که همه دلها آنچه را او از دوست در خود دارد ، داشته باشند . که دوست داشتن جلوه اي از روح خدائي و فطرت اهورائي آدميست و چون خود به قداست ماورائي خود بيناست ، آنرا در ديگري که ميبيند ، ديگري را نيز دوست ميدارد و با خود آشنا و خويشاوند ميابد . در عشق رقيب منفور است و در دوست داشتن است که (( هواداران کويش را چو جان خويشتن دارند )) حسد شاخصه عشق است چه ، عشق معشوق را طعمه خويش ميبيند و همواره در اضطراب است که ديگري از چنگش بربايد و اگر ربود ، با هردو دشمني ميورزد و معشوق نيز منفور ميگردد و دوست داشتن ايمان است و ايمان يک روح مطلق است ، يک ابديت بي مرز است ، از جنس اين عالم نيست . عشق ريسمان طبيعي است و سرکشان را به بند خويش در مياورد تا آنچه آنان ، بخود از طبيعت گرفته اند بدو باز پس دهند و آنچه را مرگ ميستاند ، به حيله عشق ، بر جاي نهند ، که عشق تاوان ده مرگ است و دوست داشتن عشقي است که انسان ، دور از چشم طبيعت ، خود ميافريند ، خود بدان ميرسد ، خود آنرا ((انتخاب)) ميکند . عشق اسارت در دام غريزه است و دوست داشتن آزادي از جبر مزاج . عشق مامور تن است و دوست داشتن پيغمبر روح . عشق يک (( اغفال )) بزرگ و نيرومند است تا انسان به زندگي مشغول گردد و به روزمرگي – که طبيعت سخت آنرا دوست ميدارد – سر گرم شود و دوست داشتن زاده وحشت از غربت است و خود آگاهي ترس آور آدمي در اين بيگانه بازار زشت و بيهوده . عشق لذت جستن است و دوست داشتن پناه جستن . عشق غذاخوردن يک حريص گرسنه است و دوست داشتن (( همزباني در سرزمين بيگانه يافتن )) است .
|
|
+ نوشته شده در
86/12/21ساعت توسط نازنین بانو |
|
|
مردم فريبكار دروغ مي گويند به اين انديشه كه از فريب ديگران بهره مند شوند و سود مادي نصيبشان شود . مردمان فريبكار راست ميگويند زيرا در انتظار پاداش راست گويي خويش هستند تا ديگران را از خود خشنود سازند تا انان را مورد اعتماد بدانند . پس در همه حال هوشيار باشيد و با خرد و شعور و منطق گفته ها را بررسي كنيد .
|
|
+ نوشته شده در
86/11/22ساعت توسط نازنین بانو |
|
|
خورشيد را باور دارم ، حتي اگر نتابد .
به عشق ايمان دارم ، حتي اگر ان را حس نكنم .
به خدا ايمان دارم ، حتي اگر سكوت كرده باشد .
|
|
+ نوشته شده در
86/11/12ساعت توسط نازنین بانو |
|
|
حرف را بايد زد ! درد را بايد گفت ! سخن از مهر من و جور تو نيست . سخن از متلاشي شدن دوستي است و عبث بودن پندار سرور اور مهر . اشنايي با شور ؟ و جدايي با درد ؟ و نشستن در بهت فراموشي يا غرق غرور ؟ ( حميد مصدق )
|
|
+ نوشته شده در
86/10/14ساعت توسط نازنین بانو |
|
|
به او گفتم باران که ببارد عادت خواهی کرد به گریستن در باران و اشک های تو بارانی خواهد شد هم چون تمام باران ها خندید !!! او عادت را نمی فهمید . |
|
+ نوشته شده در
86/09/16ساعت توسط نازنین بانو |
|
|
روزها گذشت و گنجشک با پروردگار هیچ نگفت . فرشتگان سراغش را از پروردگار گرفتند و پروردگار هر بار به فرشتگان این گونه می گفت : می اید من تنها گوشی هستم که غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی ام که دردهایش را در خود نگه میدارد . سرانجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست . فرشتگان چشم به لبهایش دوختند . گنجشک هیچ نگفت و پروردگار لب به سخن گشود : با من بگو از ان چه سنگینی سینه توست ؟ گنجشک گفت : لانه کوچکی داشتم ارامگاه خستگی هایم بود و سر پناه بی کسی ام . تو همان را هم از من گرفتی . این طوفان بی موقع چه بود ؟ چه می خواستی از لانه محقرم ؟ کجای دنیا را گرفته بود ؟ و سنگینی بغض راه بر کلامش بست . سکوتی در عرش طنین انداز شد . فرشتگان همه سر به زیر انداختند . پروردگار گفت : ماری در لانه ات بود . خواب بودی . باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند . ان گاه تو از کمین مار پر گشودی . گنجشک خیره در خدایی پروردگار مانده بود . پروردگار گفت و چه بسیار بلاها که به واسطه ی محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنی ام برخاستی . اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود . ناگاه چیزی در درونش فروریخت . های های گریه هایش ملکوت پروردگار را پر کرد .
|
|
+ نوشته شده در
86/08/05ساعت توسط نازنین بانو |
|
|
بکوش عظمت در نگاه تو باشد نه در انچه بدان می نگری |
|
+ نوشته شده در
86/07/27ساعت توسط نازنین بانو |
|
|
اری, اغاز دوست داشتن است گرچه پایان راه ناپیداست من به پایان دگر نمی اندیشم که همین دوست داشتن زیباست ( فروغ فرخ زاد )
|
|
+ نوشته شده در
86/07/21ساعت توسط نازنین بانو |
|
|
شب اغاز هجرت تو شب در خود شکستنم بود شب بی رحم رفتن تو شب از پا نشستنم بود شب بی تو , شب بی من , شب دل مرده های تنها بود شب رفتن , شب مردن , شب دل کندن من از ما بود ( ایرج جنتی عطایی )
|
|
+ نوشته شده در
86/07/13ساعت توسط نازنین بانو |
|
|
اعتماد اعتماد باید شبیه احساس کودکی باشد که او را به هوا پرتاب می کنید و او می خندد زیرا می داند که شما او را خواهید گرفت . اطمینان یک روز همه روستائیان در یک روستا تصمیم می گیرند که برای امدن باران دعا کنند در روز موعود همه گرد هم امدند اما تنها یک پسر بچه با خود چتر به همراه اورده بود . این یعنی اطمینان امید هر شب به رختخواب می رویم بدون این که مطمئن باشیم فردا زنده خواهیم بوداما همچنان نقشه های زیادی برای فردا داریم . بیایید به خدا اعتماد کنیم , به خود اطمینان داشته باشیم و هرگز امیدمان را از دست ندهیم .
|
|
+ نوشته شده در
86/07/08ساعت توسط نازنین بانو |
|
|
در گذرگاه زمان خیمه شب بازی دهر با همه تلخی و شیرینی خود میگذرد , عشق ها میمیرند , رنگ ها رنگ دگر می گردند , و فقط خاطره هاست که چه شیرین و چه تلخ , دست نخورده به جا می ماند . |
|
+ نوشته شده در
86/06/29ساعت توسط نازنین بانو |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
86/06/25ساعت توسط نازنین بانو |
|
|
وقتی دلتنگ شدی به یاد بیار کسی رو که خیلی دوست داره وقتی نا امید شدی به یاد بیار اونی رو که تنها امیدش تویی وقتی پر از سکوت شدی به یاد بیار کسی رو که به صدات محتاجه . وقتی دلت خواست از غصه بشکنه به یاد کسی بیفت که تو دلت کلبه ساخته .
|
|
+ نوشته شده در
86/06/03ساعت توسط نازنین بانو |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
86/06/01ساعت توسط نازنین بانو |
|
|
دیدید بعضی وقتا یه پرسش چه جور شما رو در گیر خودش میکنه . این چند روز هم یه پرسش توی مغزم پیاده روی میکرد ‘ هر جا رفتم ‘ با هر کس حرف میزدم حتی یه فیلم هم دیدم که دیالوگ یکیشون این بود ‘ چند وقت پیشا هم خودم خیلی اینو از خودم پرسیدم . اون پرسش این بود : اگه قرار بود بره ‘ پس چرا اومد تو زندگیم ؟؟؟؟؟؟؟ شما چی تا حالا از خودتون اینو پرسیدین ؟ بالاخره یه نفر که اصلا به فکرش نبودم این comment رو امروز برام گذاشته بود ‘ قبلا هم خودم توی کتاب گابریل گارسیا مارکز خونده بودمش ولی این مدت انگاردر نقطه ی کور ذهنم قرار گرفته بود . شاید این یه نشونس از طرف خداوندگار که میخواد بهم بفهمونه هنوزم دوستم داره و ... شاید خدا خواسته است که ابتدا بسیاری افراد نا مناسب را بشناسی و سپس شخص مناسب را ‘ به این ترتیب وقتی او را یافتی بهتر می توانی شکر گزار باشی . |
|
+ نوشته شده در
86/05/18ساعت توسط نازنین بانو |
|
|
تنها مرگ است که دروغ نمی گوید ! حضور مرگ همه ی موهومات را نیست و نابود میکند . ما بچه ی مرگ هستیم و مرگ است که ما را از فریب های رندگی نجات می دهد و در ته زندگی اوست که ما را صدا میزند و بسوی خودش می خواند . ( صادق هدایت )
|
|
+ نوشته شده در
86/05/13ساعت توسط نازنین بانو |
|
|
دوست داشتن از عشق برتر است . عشق يك جوشش كور است و پيوندی از سر نابينايی. اما دوست داشتن خود پيوندی خود آگاه و از روی بصيرت روشن و زلال. عشق بيشتر از غريزه آب می خورد و هر چيزی از روی غريزه سر زند بی ارزش است و دوست داشتن از روح طلوع می کند و تا هر جا که يک روح ارتفاع دارد دوست داشتن نيز همگام با آن اوج می يابد. عشق زيبائی های دلخواه را در معشوق می آفريند و دوست داشتن زيبائی های دلخواه را در دوست می بيند و می يابد. عشق يک فريب بزرگ و قوی است و دوست داشتن يک صداقت راستين و صميمیتی بی انتها. عشق خشن است و شديد و در عين حال نا پايدار و نا مطمئن و دوست داشتن لطيف و نرم در عين حال پايدار و سر شار اطمينان. حسد شاخصه ی عشق است چه عشق معشوق را طعمه خويش می بيند و همواره در اضطراب است که ديگری از چنگش نر بايد و اگر ربود با هر دشمنی می ورزد و معشوق نيز منفور می گردد و دوست داشتن ايمان اسن و ايمان يک روح مطلق است يک ابديت بی مرز است از جنس اين عالم نيست. (دكتر علي شريعتي) |
|
+ نوشته شده در
86/04/29ساعت توسط نازنین بانو |
|
|
حرف های ما هنوز ناتمام ...
تا نگاه میکنی : وقت رفتن است . باز هم همان حکایت همیشگی , پیش از انکه با خبر شوی , لحظه ی عزیمت تو ناگزیر میشود . ای ... ای دریغ و حسرت همیشگی . ناگهان چقدر زود دیر میشود .
( ق ـ امین پور )
|
|
+ نوشته شده در
86/04/24ساعت توسط نازنین بانو |
|
|
من زنده ام و زندگی میکنم . من برای انها که دوستم دارند زندگی میکنم. انها که مرا همانگونه که هستم می شناسند .
برای حل مسائلی که حل نشده باقی مانده اند . برای جبران اشتباهاتی که مرتکب شده ام . برای اینده ای که در دور دستهاست . برای کسی که به من لبخند می زند و در انتطار من است . و ... برای تمام خوبی هایی که میتوانم انجام دهم و هنوز انجام نداده ام . من زنده ام و زندگی میکنم . |
|
+ نوشته شده در
86/04/22ساعت توسط نازنین بانو |
|
|
و
من
هستم
|
|
+ نوشته شده در
86/04/20ساعت توسط نازنین بانو |
|
|
همیشه جسارت داشتن افراد رو تحسین میکردم . سعی میکردم خودمو مثل اونا کنم واقعا و با تمام وجود سعی در این امر داشتم . یه روز به خودم اومدم دیدم نه انگار به خواستم رسیدم و شبیه اونا شدم : صریح حرفمو میزدم / پای کارام وای میسادم / حرفمو میزدم و تمام مسئولیتشو قبول میکردم اگه خوب بود که هیچ اگه ناجور بود و به کسی برمیخورد چارش یه معذرت خواهی بود و یه دلجویی.
روزگار گذشت و گذشت و من امید داشتم دور و بریام کسایی باشن که جسارت و جرئت توشون موج بزنه ولی افسوس . میگم افسوس چون غیر از افسوس کاری ازم بر نمیاد . حتی کسایی که خیلی دوستشون داشتم و همه جوره پاشون وایساده بودم هم همین جوری بودن . یه بار یکی از همین رفیقای شفیق بنده بهم گفت : همیشه بهت حسودیم میشد که همه دوستت دارن ... خوش به حالت . اون روز فکر کردم مسخره ام میکنه . شایدم قصد اون همین بود ولی بعدا فهمیدم راست میگفته چون باز خورد رفتار خودم یعنی جسارتم باعث این میشده . اگه ادما این جسارتو نداشته باشن همه چیزای خوب به چیزای بد تبدیل میشه .
افتاب تبدیل شد به ابر به سایه به باران ... شور و شوق تبدیل شد به درد ... ترنم ترانه های عاشقانه دل انگیز جایش را داد به سر دادن سرودهای غم انگیز ... و مرا " دوست داشته باش " تبدیل شد به " جایی در قلبت برای من در نظر بگیر " . و من واقعا متاسفم ... (شل سیلور استاین )
|
|
+ نوشته شده در
86/04/18ساعت توسط نازنین بانو |
|
|
عزیز دلم عاشق کسی شو که لبخند بر لب تو اورد , چرا که خرج تبدیل شدن روزی تیره به روزی روشن فقط یک لبخند است . در جست و جوی کسی باش که قلب تو را به خنده وا دارد . و در دلم به او گفتم : تو همین لبخند را از من دریغ کردی .
|
|
+ نوشته شده در
86/04/17ساعت توسط نازنین بانو |
|
|
یک بار خواب دیدن تو به تمام عمر می ارزد .
پس نگو , نگو که رویای دور از دسترس خوش نیست قبول ندارم . گرچه به ظاهر جسم خسته است ولی دل دریایی است , تاب و توانش بیش از اینهاست . دوستت دارم و تاوان ان هر چه باشد , باشد . دوستت خواهم داشت بیشتر از دیروز باکی ندارم از هیچکس و هر کس که تو را دارم عزیز دلم ...
بچه تر که بودم بیشتر این متن رو قبول داشتم . ولی تازگیها با دیدن دوروبرم یه کم ...
|
|
+ نوشته شده در
86/04/16ساعت توسط نازنین بانو |
|
|
امروز که یه شروع تازه است میخوام وبم رو با تمام وجودم تقدیم کنم .
تقدیم به ... عشقها و ارزو ها , به امید ها و انتظار ها به جانهایی که عذاب میکشند و از عذاب لذت میبرند . به تشنگانی که در ارزوی اب می لرزند و برای اب میمیرند و باز هم از اب میگریزند . به قلبهای فشرده شده , به احساسات اتش گرفته , به فنا شده ها و به تباه شده ها . به خاکسترهای بر باد رفته . به شما که دوست دوست میدارید و به شما که دوستتان میدارند . به بهار که عشق می زاید و به فصل پائیز که عشق می پروراند . به رازهای ابراز نشده , به اشکهای ره گم کرده و به نفسهای از سینه بر نیامده و به سینه باز نگشته . به انها که چون اقیانوس ظاهری ارام و باطنی شوریده دارند . به پروانگانی که بی پروا می سوزند و دم بر نمیاورند . به ان غم که چون شمع روشن میان گریه می خندد و جمعی را خوشدل و سرگرم می سازد .
|
|
+ نوشته شده در
86/04/16ساعت توسط نازنین بانو |
|
|
وقتی در شبهای تنهایی در جست وجوی پناهگاهی گرم هستم , غیر از اغوش تو مامنی نمیابم . وقتی در شبهای تنهایی در جست وجوی پناهگاهی گرم هستم , گرمی نگاهت به من میفهماند که چشمانت گرمترین پناهگاه جهان است .
(( مادری )) دوستت دارم به اندازه تمام دریاها که زلال بودنشان به خاطر وجود توست .
|
|
+ نوشته شده در
86/04/15ساعت توسط نازنین بانو |
|
|
دوستی نیز گلی است مثل نیلوفر و ناز ساقه ترد و ظریفی دارد بی گمان سنگدل است انکه روا میدارد جان این ساقه نازک را ندانسته بیازارد . |
|
+ نوشته شده در
86/04/12ساعت توسط نازنین بانو |
|
|
اگه یکی رو دیدی که وقتی داری رد میشی بر میگرده و نگاهت میکنه , بدون براش مهمی .
اگه یکی رو دیدی که وقتی داری میفتی بر میگرده و به سمتت میاد , بدون براش عزیزی . اگه یکی رو دیدی که وقتی داری میخندی بر میگرده نگاهت میکنه , بدون براش قشنگی . اگه یکی رو دیدی که وقتی داری گریه میکنی میاد باهات اشک میریزه , بدون دوستت داره . اگه یکی رو دیدی که وقتی داری با یکی دیگه حرف میزنی ترکت میکنه ,بدون عاشقته . |
|
+ نوشته شده در
86/04/10ساعت توسط نازنین بانو |
|
|
در قصه ای قدیمی حکایت میکنند که وقتی روزی روزگاری در سرزمینی دور , مردم گناهان بسیار کردند و مورد خشم خداوند قرار گرفتند , خداوند بر ان شد تا تنبیهی سخت بر انها مقرر فرماید .
تنبیهی سخت تر از اتش و سیل و زلزله وقحطی وبیماری , تنبیهی که نسل ها را سوزنده تر از اتش بسوزاند , بی انکه کسی ببیندش یا بر ان واقف شود . پس خداوند دو کلمه ی " دوستت دارم " را از ذهن و قلب مردم پاک کرد , چنان که از روز ازل ان کلمات را نه شنیده , نه گفته و نه احساس کرده باشند . ابتدا همه چیز عادی و زندگی به روال همیشگی خود در گذر بود . اما بلا کم کم رخ نمود . زمانی که مادری میخواست عشقی بی غش تقدیم فرزند کند , هنگامی که دو دلداده می خواستند کلام اخر را بگویند و خود یکباره به دیگری واگذارند , انگاه که انسانها , دو همسایه , دو برادر و یا دو دوست در سینه چیزی گرم و صادقانه احساس میکردند و میخواستند که انرا نثار دیگری کنند , زبانها بسته بود و چشمها منتظر و ان کلامی که پاسخگوی همه ی نیازها بود , از دهان کسی بیرون نمیامد و تشنگی ها سیراب نمی شد . و بعد ... کم کم سینه ها سرد شد , روابط گسست و ملال و بی تفاوتی جایگیر شد . دیگر کسی حرفی برای گفتن به دیگری نداشت . ادم ها در خود فسردند و در تنهایی بی وفقه از خود پرسیدند : چه شد که ما به اینجا رسیدیم , کدام نعمت از میان ما رخت بر بست؟ و اندوه امانشان را برید . |
|
+ نوشته شده در
86/04/09ساعت توسط نازنین بانو |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
هر ان کو خاطری مجموع و یاری نازنین دارد , سعادت همدم او گشت و دولت همنشین دارد .
|
| آرشیو موضوعی |
|
فراسوی چشم من درد دل های من با شما ... شل سیلور استاین پائولو کوئیلو جبران خلیل جبران قلم فرسایی روح من بر ... |
|
RSS
|