تبليغاتX
فراسوی چشم من
عاشقی پاک باش
 

سلام

سلام

سلام

خوبين؟

منم خوبم!

ما در اين مدت قليل بسيار كار فرهنگي انجام داديم و بسيار خودمان هنر نمايي كرديم و بسيار دل ديگران را شاد كرديم و ديگران بسيار دل ما را غمين ساختند.

گفتم كه قراره ما بريم نامزدي:

ما رفتيم نامزدي و بسيار خود را در ان مكان تركانديم از بس كه حركات موزون انجام داديم و در نهايت آخر شب از پا درد و كمر درد ناليديم. از بس كه زيبا حركات موزون انجام داديم دوستان چند باره و چند باره تقاضا نمودند و ما هم جو گير شده و دوباره و دوباره از خودمان حركات موزون (به قول برره) در وكرديم!!!

و دوز جو گيري ما هي و هي بيش از پيش مي شد.

قبل از نامزدي، ما در يه كنسرت به همراه دوستان شركت كرديم كه آنجا هم بسيار جو گير شديم و جلف بازي در آورديم ( البته اين به قول دوستان است، ما فقط كمي تخليه انرژي كرديم) از بس كه جيغ زديم حنجره مان در حد تيم ملي بنگلادش شد و با برنامه نامزدي بد تر و بد تر شد. لازم به ذكر است اوج جو گيريمان زماني بود كه در ميان راه در داخل تونل ها هم جيغ ميزديممممممممممممممممممم

بعد از نامزدي گلاب به روي شما يه دعواي درست و حسابي پيش آمد كه اينجانب تا ۱ ساعت تپش قلب داشتم در حد .. خدا داند.

بعد از اين جريانات ما باز هم در يك حركت بسيار هنر دوستانه دوباره در كنسرت شركت نموده و از نوازندگان و خوانندگان اين مرز و بوم حمايت نميوديم و بعد از اين مراسم به خوردن جييييييييييييگرررررررر در يك مكان بسيار يخبندان پرداختيم. تلفيقي از مدرنيته و سنت!!!!!!!!

اينو ديگه نميتونم رسمي و اداري بنويسم:

 دلم خيل واسه يكي كه يه روزي تمام عمرم بود تنگ شده بود، خيلي هم به اين در و اون در زدم كه بتونم ببينمش و دلمو آروم كنم ولي نشد، شايدم خدا نخواست، واسه همين فقط چند لحظه از پشت يك قاب شيشه اي كوچيك نگاش كردم. خيل خوب شده بود. خوشگل و دوست داشتني، كسي كه من تمام سعيمو كردم كه بتونم از آن خودم بكنمش ولي قبل از من يه ... دل اون نديد بديد رو  برد و رفت كه بره توي خاطرات تلخ و شيرين.

 

+ نوشته شده در  88/09/20ساعت   توسط نازنین بانو | 

صبحدم مرغ چمن با گل نو خواسته گفت

ناز كم كن كه درين باغ بسي چون تو شكفت

گل بخنديد كه از راست نرنجيم ولي

هيچ عاشق سخن سخت به معشوق نگفت

+ نوشته شده در  88/09/10ساعت   توسط نازنین بانو | 
 

سيلام

چن وقته چيزي ننوشتم:

سه شنبه گذشته يعني دقيقا ۳ اذر باز هم لابي داشتم با عزراييل در حد بوندسليگا (اينو تازه ياد گرفتم) داشتيم برنامه فارغ التحصيلي (ما ديگه تا بهمن ماه فارغ التحصيليم، هر سه شكلك نشون دهنده ي حال منه)  ميريختيم كه يهو احساس كردم قلبم داره شديدا ميتپه، فهميدم كه اي داد بيداد امشب هم ، بعدش هم سرفه در حد تيم ملي خودمون ، تا كلاس تمام شد چون حتما بايد به يه كاري ميرسيدم رفتم كه برم اونجا، كه طرف هم خلف وعده كرده بود، هيچي ديگه دست از پا درازتر رسيدم خونه ديگه احساس ميكردم دارم ميميرم. سريها ريلكس كردم و انجام اعمالي در جهت بهبودي. خدايا خسته شدم خووووووووو، يا اين وري يا اون وري!!!!!!!!!!!

ولي شكر پروردگار تا ۱۲ نيمه شب حالم به كلي خوب شد و به حالت نرمال برگشتم.

۴ شنبه هم دور از جون خر عين خر اين ور و اون ور دويدم تا يه برنامه اي به بهترين نحو برگزار بشه، تازگيا از مسئوليتاي من كم شد. خيلي راحت شدم.

اين هفته دو تا ارائه دارم، بايد كلي روش مسلط بشم.

آخر اين هفته امتحان فني و حرفه اي دارم، هنوزم هيچي نخوندم.

هفته ي ديگه شنبه نامزدي دعوتم، اولش كه بايد براشون نوازنده پيدا كنم، توضيحات لازم هم به من دادن و در غير اين صورت طرفو ميندازن بيرون، بايد صداش خوب باشه، بتونه مجلس رو گرم كنه و مهم تر از همه چشم پاك باشه، خب اولش به من گفتن برامون يه سري آهنگ خوب گلچين كن، حالا ارد جديد دادن، برامون يكي پيدا كن كه خوب كيبورد بزنه دارم ديوونه ميشم، هنوزم نتونستم كسي رو پيدا كنم. تازه بهمن گفتن نازنين خانوم ما منتظريم شما بياي تا حال و هواي شادي رو با خودت بياري!!!!!!!!!!!!!!!! اين ديگه تعجب انگيز ناكه راستي ايدم رفت بگم نامزدي داييمه، دايي كوچيكم.

نميدونم جوجوبوبو رو كجا بذارم! آخه همه داريم ميرم شهر نور و شادي و لبخند ولي حيووني رو نميدونم كجا بذارم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

۴ شنبه هم داريم گله اي ميريم كنسرت! با يه سري آدمايي كه زياد نميشناسمشون! ولي بچه هاي خوبين

ديگه

ديگه

ديگه

ديگه چيز زيادي يادم نمياد.

هااااااااا

يادم اومد : من دوسش دارم هوارتااااااااااااااااااااااااااااااا

باي باي بوس بوس

+ نوشته شده در  88/09/06ساعت   توسط نازنین بانو | 
 

چقدر به دل ميشينه وقتي از خيلي چيزا دلگيري يه نفر كه زياد نميشناسيش براي اينكه فهميده سر حال نيستي، باهات يه پرتقالو نصف كنه و بذاره توي دهانت !

 مگه نه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 چند روز پيشا از ديدن يه صحنه اي خيلي دلم گرفت بعدش آمدم آموزشگاه كامپيوتر و بعدش هم اين اتفاق حال جا آور ( ترجمه: يعني اتفاقي كه وقتي ميفته حاالت خوب ميشه و سر حال مياي) هنوز مزه ي پرتقاله كه برام تداعي ميشه يه لبخند بزگ رو لباي كوچولوم ميشينه!!!

شاد و شاداب!

باي باي و بوس بوس

+ نوشته شده در  88/08/15ساعت   توسط نازنین بانو | 
 

سلام

باز هم مثل هميشه اتفاقات كاملا اتفاقي در زندگاني من رخ داده !!!!!!!!!!!!!!!!!

 امروز توي سايت آزمون ديدم كه تكميل ظرفيت كارشناسي ارشد پذيرفته شدم .  خودم هم باورم نميشد.

 هيچ وقت فكر نميكردم اگه نتيجه هاي فوق ليسانس رو بدن و من قبول بشم انقد ناراحت بشم .

 البته هنوز معلوم نيست كه قبولم كنن، چون من بهمن ماه فارغ التحصيل ميشم ( ۷ ترمه ) نميدونم !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
 مادري كه اصلا راضي نيست ميگه يعني معتبره ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟  منم حرصم ميگيره  ۵ شنبه هم سر همسن جريانات يه كم باهاش دعوا كردم، گفتم چرا شما منو نميخوايد قبول كنيد ؟؟؟؟؟؟؟؟؟ نميخوايد بپذيريد كه دخترتون فلانه و .... . گفتم من اين اين همه ميرم دانشگاه از اون در دانشگاه گرفته تا اون بالا بالا يي ها منو ميشناسن !!!!!!!!!! بابا من واسه خودم يه كسيم !!!!!!!!!!!! ولي انگار گوش خانواده ي من به اين حرفا بدهكار نيست........... واقعا داغونم  هيشكي منو دوس نداره

 ميدونم كه جربزه كار پيدا كردن ندارم !!!!!!!!!!!!!!!!

ميدونم كه نميتونم كارشناسي ارشد دولتي در بيام !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
 ميدونم كه آدم توي خونه موندن هم نيستم !!!!!!!!!!!!!!!!!

 پس من بايد چه كنم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 الان يك هفتس كه من دارم ميرم دانشگاه و ترم آخر رو ميگذرونم، وقتي ميگم ترم آخر يهو دلم ميريزه، هيييييييييييييييييييييييييييييييي !!!!!!!!!!! يادش بخير ! روزهاي خوبي داشتم، دوست داشتني، پر از استرس، پر از شادي، پر از خنده، يه كمي هم گريه! پر از خوردني، پر از الافي، پر از دوست داشتن، پر از عشق، پر از نفرت، پر از جر و بحث، پر از رو كم كني، پر از دلقك بازي و .................................

 از ۵ شنبه تا حالا خيلي حالم گرفته، كلي گريه كردم ۵ شنبه رفتم به ديدن معلولين ذهني، صحنه هاي خيلي غم انگيزي ديدم، يه كگم كه اونجا بودم بعدش اومدم بيرون گفتم اون چيزي كه بايد ميديدم رو ديدم. ولي برام جالب بود يه سري بهشون مي خنديدن و مي گفتن كه چه باحالن !!!!!!!!!!!!! يعني اونا چي ميديدن كه مي خنديدن؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ديروز هم رفتم براي جشن روز كودك كودكان سرطاني!!!!!!!!!!!!!!! ديگه داغون شدم ، از نظر روحيه رفتم تو مايه هاي منفيييييييييييييييي ------------

 آخه يكي نيست بگه دختر تو كه جنبه نداري مجبوري بري اين جور جاها ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ والا به خدا !!!!!!!!!!!!!!

 ديروز هم كه رسيدم خونه ديدم خواستگارا رسيدن، آخه قرار بود خواستگار بياد براي موبيج و گفته بودم كه قبلش مي رسم ولي نشد يه كم خجالت كشيدم چون زشت بود

 خدايا شكرت ! نذار من شرمندت باشم! كمكم كن كه عزيزان آينده ي من شاداب و تندرست  باشن!

 خدايا از گناهانم بگذر و كمكم كن ديگه تكرار نكنم، كمكم كن !!!!!!!!!!!!!!!!

 برام دعا كنيد!

 باي باي بوس بوس

+ نوشته شده در  88/07/18ساعت   توسط نازنین بانو | 

 

 سلام

 چطوري ؟

  وبلاگا اين چند روز چقد قر در ميارن ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

  چند خبر مهم توی این آخر تابستونی پيش اومده كه بايد بگم !!!!!!!!!!!!!!

 ازم خواستگاري شد البته به شرطه ها و شروطه ها !!!!!!!!!!!!

  جوجوبوبو خريدم !!!!!!!!!!! (همه واو ها ضمه تلفظ ميشه ها يه وقت فكر نكنيد واو هستن، راستي جوجوبوبو دخترههههههههههههههههههههههههههه)

  عضو باشگاه پژوهشگران جوان شدم !!!!!!!!!!!!!! (ما كلي نبوغ داريم)

  فكركنم عاشق شدم چون خوابم كم شده !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! (يعني اصلا نمي خوابم فقط به خاطر همرنگي با اعضا خانواده شبها رو توي تخت به سر ميبرم)

  خيلي چاق شدم !!!!!!!!!!!!!!!! (از بس بستني زعفراني قيفي ميل كرديم و خيلي خوش گذرونديم، هييييييييييييييييييي)

  رفتم بيمارستان !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! (نوسان فشار داشتم و تپش قلب ..........)

  پروژم همش مونده !!!!!!!!!!!!!!!!!!! (استاد راهنمام رفته مسافرت)

  همش دارم آلبوم ترنج محس نامجو گوش ميدم!!!!!!!!!!! (مرسي عزيز خيلي قشنگه)

  كمدم، ميزم، كتابخونم، كمد لباسام و آكورايوم، ... تميز كردم. (ما كلي خانوم خانه دار هستيم)

  گريه كردم !!!!!!!!!!!!!!! (ياد خاطرات قديم نديما افتادم)

  روزه گرفتم !!!!!!!!!!!!!!!!!! (2 روز، همون روز اول كه روزه گرفتم ازم خواستگاري شد............و فردا شب هم راهي بيمارستان..............)

  آباجي دانشگاه دولتي قبول شده، شده مهندس !!!!!!!!!!!!!! (چه روستايي حرف زدم، ولي باحاله كلمه ي آباجي مگه نه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟)

  براي گلاب خواستگار پيدا شده، دكتره!!!!!!!!!!! (دكتر آدما نيستا، دكتر ماشيناست ................)

  من بيكارم!!!!!!!!!!! (توي خونه ي ما الآن ديگه همه دارن كار مي كنن حتي گلاب كه از من كوچيكتره، فقط من بيكارم.........)

  كار خير كرديم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ (بابا ما كلي خيريم.........)

  راستي خانواده ي محترم ميگن تا چندين روزه ديگه جايي براي اونا تو خونه نيست، چون من دارم مي كنمش خانه ي حيوانات!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! ( جوجوبوبو، قزلاج، موجو، زشت و ؟؟؟( اين علامت سئوالا به اين دليله كه اسم اين يكي يه كم زشته و به دور از شئونات !!! ببخشيد ديگه) كسايي هستن كه توي خونه ي ما هستن)

   خب ديگه تمام شد! اميدوارم شما هم تابستون خوبي داشته بوديد!

  باي باي بوس بوس

+ نوشته شده در  88/06/30ساعت   توسط نازنین بانو | 

 

سلام ای کهنه عشق من که یاد تو چه پا بر جاست


سلام بر روی ماه تو عزیز دل سلام از ماست


تو یه رویای کوتاهی دعای هر نظرگاهی


شدم خواب عشقت چون مرا اینگونه میخواهی


شدم خواب عشقت چون مرا اینگونه میخواهی


من آن خاموش خاموشم که با شادی نمیجوشم


ندارم هیچ گناهی جز که از تو چشم نمی پوشم


تو غم در شکل آوازی شکوه اوج پروازی


نداری هیچ گناهی جز که بر من دل نمی بازی


نداری هیچ گناهی جز که بر من دل نمی بازی


مرا دیوانه میخواهی ز خود بیگانه میخواهی


مرا دلباخته چون مجنون ز من افسانه میخواهی


شدم بیگانه با هستی زخود بیخود تر از مستی


نگاهم کن نگاهم کن شدم هر آنچه میخواستی


سلام ای کهنه عشق من که یاد تو چه پا بر جاست


سلام بر روی ماه تو عزیز دل سلام از ماست


بکش دل را شهامت کن مرا از غصه راحت کن


شدم انگشت نمای خلق مرا تو درس عبرت کن


بکن حرف مرا باور نیابی از من عاشق تر


نمیترسم من از اقرار گذشت آب از سرم دیگر

+ نوشته شده در  88/06/26ساعت   توسط نازنین بانو | 
 

و شب متوالي با عزراييل لابي كردم !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!۱

از اون اصرار و از من انكارررررررررررر

من دم در گير كرده بودم نميدونستم يا اين وري يا اون وري ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

عزراييل اومد پيشم گفتم فرشته جون بيخيال

طپش قلب داشتم و نوسان فشار خون !!!!!!!!!!!!!!!!
خيلي حال بدي بود

+ نوشته شده در  88/06/21ساعت   توسط نازنین بانو | 
 

سلامممممممممممممممممممممممممم

سلاميييييييي به گرمييييييييي تابستون كه دارم مي پزم توي اين گرما . فقط توي اتاق خوبه كه كولر شبانه روز روشنه، ولي بقيه جاها نهههههههههههههه!!!!!!!!!!! مخصوصا زماني كه دارن غذا مي پزن، اون وقت ديگه سالن هم داغ ميشه.

 امروز ميخوام بنويسم ، نميدونم چي ؟ ولي تا هر جا كه اين دست روي صفحه كليد بره و مغز من ياري بده و قوانين شرعي و عرفي اين جامعه اجازه بده ، يعني تا يه جايي براتون ميگم ولي خب يه جاييش بايد استپ stop كنم ديگه مگه نه ؟. 

 امسال هم ماركو پلو بودم:

 امسال باز هم به ماركوپلو بودن ادامه دادم و طي اين سه ماهه تابستون كه هنوز به اتمام نرسيده سه بار به مسافرت رفتم و به سه شهر بزرگ اين مملكت قدم نهادم. پايتخت رفتيم، مشهدي شديم و گز اصفهون خورديم. كلي خوش گذشت.

 به قول قديميا استخون سبك كرديم و به قول امروزي ها روحمان تازه گرديد.

 بسي روزهاي خوش گذرانديم و از ترس سقوط هواپيما به خود لرزيديم و از سر درد مرديم.

 توي پايتخت رفتيم به گل و گشت و صفا !!!

 در اصفهان دوستان قديم را ديديم و ياد ايام گذشته كرديم !!!

 توي شهر ضامن آهو ، همجوار امام رضا چند شب خوابيديم و باهاش از سنگيني دلمون گفتيم .

 راستي روز آخر نرگس جونو ديديم چون شب قبلش اومد مشهد، نرگس جونه سريال رستگاران  

 اين از سفر نامه نازنين بانو با كلي سانسور و حذفيات.

 كلي علمي شديم :

 طي يك سفر به تهران در يك كارگاه اموزشي مقاله نويسي شركت كردم با يكي از دوستان سيريش، اونجا همه دكتر و استاد بودن و من و دوستم دانشجوهاي ليسانس. كلي حال كرديم  . راستي آخرش بهمون گواهي نامه دادن .

 فيلم ديديم و نقدشون كرديم :

 طي اين چند روز تابستون چندين فيلم ديديم ، از شاهكارهاي دنياي سينما گرفته تا فيلم هاي مبتذل محصول غرب  به صنعت سينماي ايران كمك كرديم و اصلا فيلم كپي خريداري نكرديم. البته محصولات بيگانه كه هميشه كپي هستن . راستي يادم رفت بگم خيلي هم فحش هاي بد ياد گرفتيم كه تا چند روز جو گير بوده و استفاده مي كرديم و البته بعد از سرمان افتاد .

 گفتم نقد، بله طي يك سفر به تهران با خويشاوندان تهراني به نقد فيلم ها نشسته و نظرات يكديگر را از ديالوگ گرفته تا نحوه ي نور پردازي و صدابرداري جويا شديم . بابا ما خودمون كلي همه فن حريفيم ، فيلم كه ديگه از تبحرات كوچك ماست

 عروسي رفتم :

 اين عمل يك فعل تك نفره بود و خودم به تنهايي طي يكي از اين سفرها درآن حضور پيدا كردم و صد البته يك عدد نيم سكه نازنين و خوشرنگ پياده شدم  البته خب ارزششو داشت ، از زماني كه ما اول دبيرستان بوديم اين دو نفر از طريق چت با هم آشنا و بعد از نقل مكان خانوادگي دوست جون ما به شهر آن پسر خوشبخت آشنايي ادامه داشت ( اين تيكه از نظر نگارش اشكال داره چون شدند بالا، بدون داشتن قرينه حذف شده) كه خدا رو شكر بالاخره به هم رسيدن و به سوي آشيانه گرمشان پر گشودن .

 البته لازم به ذكر است كه بگوييم خدا بدهد شانس : اين دو از زماني كه دختر به شهر سكونت آن پسر خوشتيپ نقل مكان كرد هر از جند گاهي در منزلي كه اكنون آشيانه شان شده تني چند در كنار هم مياساييدند. ( يعني آسايش داشتند) و ... ( به دليل قوانين عرفي و شرعي اين قسمت سانسور شده)

 عروسي در همان مكان كوچك بود و بسيار صميمانه و بي غل و غش برگزار شد و به دليل هم دردي با مصيبت زدگان اخير بدون هيچ گونه دمبل و ديمبويي بود . در كل فضا خيلي دوست داشتني بود.

 انشاالله كه خوشبخت بشن  آمين.

احساس كردم كه خيلي دوستش دارم ولي فقط دوستش دارم:

در اين يكي دو روز اخير كسي رو ديدم كه از همون اوايل كه ديدمش احساس مي كردم ازش خوشم مياد، و دوست داشتم زماني برسه كه بتونم باهاش خيلي راحت در ارتباط باشم. خب اون متاسفانه هميشه كسي رو در كنارش داشت و البته هميشه متوجه توجه هاي گاه و بي گاهش مي شدم. دو روز پيش دوباره ديدمش، البته از پشت سر، قلبم شروع كرد تند تند زدن، اولين بار بود كه از ديدن اون اين طوري مي شدم. خب من رفتم طبقه بالا و چند لحظه بعد ديدم كه اون هم اومد، بهم گفت سلام  عليكم  با لحن خيلي صميمي، من هم جواشو دادم. بين خودمون بمونه ولي قند توي دلم آب شد. كاري نداشت الكي اونجا وايستاده بود و بعد هم من كه كارم تموم شد و از پله ها سرازير شدم اون هم پشت سرم اومد، سرعت گرفت و از من جلو زد و وقتيكه از كنار من رد مي شد لبخند شيريني گوشه ي لبش بود. خيلي با نمك شده بود. تا طبقه همكف اومد و پايين پله ها ايستاد و داشت نگاه مي كرد. توي دلم گفتم اخه جيگر من چي دارم كه تو داري اين طوري نگاه مي كني  ولي فقط دوستش دارم ... همين. خدا حفظش كنه و به راه راست هدايتش كنه .

روزه نگرفتم:

امسال تا به الانش كه روزه نگرفتم، يه بار قبلانا روزه گرفتم واسه هفت پشتم كافيه، اون سال بدترين سال عمرم بود، سالي بود كه تا شش ماهه بعدش با خوشي تضمين شده بود ولي يهو طي دو روز و يك شب همه چي از اين رو به اون رو شد. من كسي رو كه خيلي دوست داشتم از دست دادم البته حكمت خدا بود . گله اي نيست. شكررررررررررررررر.

من تقريبا ديگه دوست صميمي دور و برم ندارم:

امسال خيلي سال خوبي بود، ولي من خيلي ها رو از دست دادم، يعني خودم خواستم كه ديگه نباشن، بعد از جرياناتي كه اتفاق افتاد نمي تونم با كسايي در ارتباط باشم كه نون مي زنن تو خون خواهر و برادراي هم وطنم. اونا موافقه كاراي اين حكومتن. و من نه ! و اين تفات بزرگيه بين دو تا سليقه! پدر اونا با اون آدم بدان ( بد ها ) كه من نميتونم تحمل كنم كه با اون هم غذا بشم و يا باهاش حرفبزنم و هميشه به خاطر قسم مادري حواسم باشه كه چي از دهنم در مياد و چي در نمياد!!!!!! خب سخته ديگه !!!!! 

 خدا به یكي بودنش با عظمته پس من هم ميتونم به يكي بودنم بزرگ بشم و بزرگ باشم!!! بگيد آمين

چند تا دختر پليد دور و بر من :

 نميدونم چرا دارم اينو مي نويسم، ولي فكر مي كنم بايد بگم تا خالي بشم، آدماي پليد زيادن، شايد خوده من هم پليد باشم و يه جاهايي يه بد جنسي هايي كردم ولي روحم به شيطان نفروختم و قصد نداشتم به خاطر ماديات و يا هرزگي هايي جنسي اصول اخلاقي رو زير پا بزرام.

 مهسا، ندا ، مرضيه، معصومه،دختر كردي، سيمين، لادن، نازي،الي، عاطي، فنا، سارا، حميده، شبنم، چند تا دختر عربه ( واه واه واه) ديگه كسي به ذهنم نمي رسه، اينا كسايي هستن كه من هميشه به خودم تف و لعنت فرستادم كه چرا با اينا در ارتباط بودم، البته با چند تاشون هم نه، ولي ديدم كه چطور روحشون رو به شيطان فروختن.

 ها يادم اومد يكي از قلم افتاده بود : دختري سياه و پليد كه طبق آخرين آمار در آن واحد به ۳ نفر سرويس دهي مي كرد و در پوشي بر هرزگي هاي جنسي خودش مي ذاشت و الته از بقيه پل ترقي مي ساخت. دختري به اسم هدي كه تمام پليدي هاي دنيا درش جمع شده بود . دختري كه با موهبت زيبايي كه خداوند در وجودش قرار داده بود به كثافت كاري و هرزگي مي پرداخت و ارزشي براي موهبت هاي خداوندي قرار نمي داد. و بعد كه دستش رو شد  شروع كرد به تهمت زدن به دختري كه قلبش عين كوير صاف و پاك بود وصد البته نزديك به خدا.

 توي عمرم كسي رو نفرين نكردم چون ارزش انرژي منو نداشتن ولي هم رو سپردم دست خدا كه ميدونم خودش خوب ميتونه از پس اين جماعت بر بياد.

 نميدونم چرا به اينجا كشيد، ولي خب ديگه.

 ديگه خسته شدم، دوست دارم مثه يه پرنده بودم كه مي تونستم به هر جا برم و آزاد باشم.

 دم سحر و سر سفره افطار التماس دعااااااااااااااااااااااا

 دوستون دارم،

 باي باي بوس بوس

+ نوشته شده در  88/06/05ساعت   توسط نازنین بانو | 

 

سر کوه بلند آمد حبیبم
بهاران بود و دنیا سبز و خرم
در آن لحظه که بوسیدم لبش را
نسیم و لاله رقصیدند با هم

مهدي اخوان ثالث

واي يعني عشقه من سر اين كوهه، پس واسه همين تا حالا پيداش نكردم!!!!!!!!

+ نوشته شده در  88/04/25ساعت   توسط نازنین بانو | 
 

سلام ، خوبين يا اميدوار ؟

 ديشب يه خوابي ديدم ، گفتم براي شما هم تعريف كنم .

  ديشب تو خواب ديدم كه كوچولو شدم، برگشتم به اون روزايي كه دوست داشتم عين مامانم خانوم خونه بشم و واسه خودم يه پا سرپرست خانواده . ولي ما يه همسايه داشتيم كه اون خيلي بد بود ، البته يه خوبيايي هم داشت مكيگفتن نماز ميخونه ، اولاده پيغمبره ، روزه ميگيره ، به بچه هاييش كه يه كم كمبود عقل دارن پول بيشتري ميده ولي خب ديگه انگار همش تظاهر بود .

 توي خواب بزرگ شده بودم و  با خودم كلنجار مي رفتم و به خودم مي گفتم :

 من كه نماز نميخونم ولي خب در عوضش دروغم نميگم .

 من كه نميگم از طرف خدام ولي خب اونايي هم كه ميخوام سرپرستشون بشم نميكشم .

 من كه روزه نميگيرم ولي در عوضش اگه دخترم هم حامله باشه به بچه هام ميگم هواشو داشته باشن ، كتكش نزنن و يا حتي باهاش بد رفتاري نكنن .

 من كه از تير و طايفه معصومين نيستم ولي خب به افراد توي خانوادم آّب داغ نميپاشم .

 من كه نميتونم پول بيشتري به بچه هام بدم تا ساكتشون كنم  ولي خب در عوضش خودم هم زياد وضعم خوب نيست و توي بانك سر كوچمون به اسم اون يكي پسرم پولامو جمع نميكنم .

 من كه نميگم من دروغ نميگم ولي خب دزدي هم نميكنم و از بچه هام كم نميذارم .

 من كه نميگم همه با من بدن ، تازه با خودم فكرم ميكنم كه شايد خودم بد باشم .

 من كه همه رو كافر نميبينم چون هنوز از اينكه خودم واقعا كافر نباشم مطمئن نيستم .

 من كه پول نميدم به چند نفر و اونا رو استخدام نميكنم تا واسه بچه هام كمين كنن و اونا رو بزنن يا بكشن .

 من اگه بزرگ بشم قول ميدم كه آدم خوبي بمونم ، نه اينكه بعضي چيزا چشامو كور كنه و نذاره دنبال واقيعت باشم .

 آخه ميدونيد تو خواب سرپرست خونواده ي همسايه همه ي اين كارا رو مي كرده.

منم اميدوارم هيچ وقت من يا شما مثه همسايه توي خواب من نشيم .

 

چو ايران نباشد تن من نباد .

 

+ نوشته شده در  88/04/02ساعت   توسط نازنین بانو | 
 

 سلام ،

 خوبي ؟ منم خوبم ، ولي گمون كنم تو زياد حالت خوب نيست .

 چون اينجا مكاني براي دل نوشته هاي منه، برات نوشتم . وگرنه مي تونستم برات كامنت بزارم، ولي اينجا نوشتم كه بدوني برات ارزش قائلم و در دنياي مجازي عزيزي .

 ببين درسته من خيلي اهل شوخي و خنده و ... هستم ولي تا حالا هيچ وقت با يه كسي كه نميشناسمو نميدونم كيه، نه تلفني و نه هيج جور ديگه ارتباط برقرار نكردم. ما با هم راحتيم ، خيلي هم راحتيم ولي در دنياي بلاگينگ و مجازي. راحت بودن ما در يك دنياي مجازي ربطي به اين نداره كه ما با هم تلفني صحبت كنيم و البته به قول تو اس بدم .

من توي  22 سالي كه از خداوند عمر گرفتم، تا حالا غير از روابط درسي و فعاليت هاي دانشگاهي و ... با هيچ پسري ارتباط دوستانه برقرار نكردم چون عقيده اي ندارم و يا شايد به خاطر اينكه از وابستگي مي ترسم . البته عاشق شدم ها، نه اينكه همش مثه گاگولا سرم تو كتاب و دفترم بود .

هميشه گفتم ، الان هم ميگم ، من بهترين روابط رو با افراد ذكور اطرافم ( توي فاميل، دانشگاه و انجمن هايي كه عضوم ) دارم ‌‌‌(در زمينه هاي راهنمايي عاشقانه و يا رابط بودن و يا كمك تحصيلي و حتي انتخاب واحد از راه دور)  تا با دخترا، شايد به خاطره اينه كه از دخترا خيلي خيانت ديدم .

 ولي اين دليل نميشه من بيام و به تو اس ام اس بدم .

 برام جالبه كه توي اولين كامنتت گفتي :

جه خانم با شخصیتی!!!
می شه با شما ازدواج کرد؟؟؟؟!
فک کنم ازت خواستگاری کردم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
حالا با من ازدواج می کنی یا نه؟
جددیه ها!!!

 من هم با شوخي ردش كردم و جواب كامنتتو دادم ولي چند روز بعدش اومدي و شمارتو  دادي و گفتي اس ام اس بدم . (حتي نگفتي ، تماس بگير !!!)

 تو توي كامنت بعديت گفتي : چهرم برات مهم نيست ، خب اين قابله قبوله ، من اين برداشت رو مي كنم كه تو پسر روشنفكري هستي . ولي بعدش گفتي از اخلاقم هم اينو فهميدي كه من اهل شوخي و خنده هستم مثه خودت .... تو واقعا از اخلاق من فقط همينو توي اين دنيا فهميدي

 ديگه اون موقع بود كه متوجه شدم ، شايد به دليل تنهايي و يا شايد به دليل ... تو دنبال برقراري ارتباط هستي ، حالا با هر كي باشه ولي يكي باشه كه باهاش وقت بگذروني .

 من نظرم اينه : اگه يه وقت بخوام وقتمو صرف كسي كنم ، ترجيح ميدم كسي باشه كه بخوام باهاش آيندمو پيوند بدم ، نه يه ارتباط كه نميدونم دليلش چيه ؟ اصلا ميشه چه اسمي روي اين رابطه گذاشت و يا آخرش چي ميشه ، و اگه من وابسته بشم يا حتي اون طرف و در ديگري اين حس نباشه ، چه ميشه كرد با يه دل شكسته .

 درست خاطرم هست كه مرداد سال ۸۶ هم تو خواستار آشنايي بيشتر بودي ، يعني زمانيكه ۱۹ سالت بود . مدتي بعد هم اومدي گفتي : عاشق شدي و از من كمك خواستي !!! يادته كه ؟ تو اگه واقعا دنبال يه رابطه هستي مي توني نوي دنياي واقعي اطرافت شخص مورد نظرت رو پيدا كني . مطمئن باش !

 داستان هاتو خوندم ، توي اون داستان ها طرف مقابل تو اسمش نازنينه كه به گفته ي خودت اسامي واقعي نيستن، ولي بدون  نه اسم ، نه اندام ، نه چهره ، هيچي نيستن . اين دله آدماست كه ارزش داره . راستي من توي اون داستانت راجب اون دختره كه نيما دوسش داره نظرتو راجبه يه دختر فهميدم ، من اصلا اون جوري كه تو فكر ميكني نيستم . اصلا آرايش نمي كنم ، زشتم ، اصلا هم اندام خوبي ندارم

 پسر عاقلي باش و به آينده ي روشني كه در انتظارته فكر كن .

 باي باي ....

+ نوشته شده در  88/03/20ساعت   توسط نازنین بانو | 
 

سلام گليا !

 خوبيد ؟ من هم خوبم .

  تو اين گير ودار انتخابات خودمونو كشتيم ، فكر كنم قبض موبايلم به خاطر اس ام اس هاي تبليغاتي كه ميدم سر سماور بياد . توي اين مدت بعد از يكي از مناظره ها تا ۲ شب داشتم با يك آدم روشنفكر مآب بحث مي كردم . ديگه داشتم از خواب مي مردم ولي نميخواستم كم بيارم تا ديگه آخرش گفتم خواباي خوب ببينيد و قطع كردم .

۴ سال پيش ، نزديكاي انتخابات بود كه يه پسر قد بلند ، ۴ شونه و يه كم تپل زير چراغ سر در خونه ي خالش ايستاده بود . توي اون نور زياد قيافش معلوم نبود ولي بد هم به نظر نميومد ، اسمش عرشيا بود . همون زمان يه دختر ۱۷ ـ ۱۸ ساله ، قد بلند و اون هم يه كم تپل با لباي كوچولو ، دم در حياط اون خونه با يه ظرف آش نذري توي دستش منتظر دوستش بود ( دختر خاله ي اون پسره ، اسمش ندا بود) همين طور كه دختر منتظر ندا وايساده بود تا بيادو كاسه ي آش رو بگيره يه دختر كوچولوي ناز دويد طرفش ، اون دختر هم خم شد و اونو بوسيد و بهش گفت تو چقد نازي ! وقتي ندا اومد بعد از روبوسي و احوال پرسي ، دختر كوچولويي كه اونجا بود دويد كه بره توي خونه و يهو خورد توي پاي عرشيا ، اون هم دولا شد و دخترك رو بغل كرد و بوسيد و بهش گفت : تو چقد نازي . اون زمان اون دختر ، تمام اين كارا رو به پاي پسر بودن و لوس بازياي پسرونه هنگام برخورد به يه دختر فرض كرد و نمي دونست شايد اون تنها كسي باشه كه توي يه نگاه عاشقش شده و شايد ديگه  هيچ كس توي زندگيش يه چنين حسي بهش پيدا نميكنه .

بعد از مدتي ، توي امتحانات دوباره اون پسر رو ديد كه سوار يك مزدا ۳۲۳ خوشگل بود ومنتظر دختر خالش كه اونو ببره خونه . ندا بهش اصرار كرد كه بيا با ما تا برسونيمت اما اون دختر كه يه چيزي ته دلش مي گفت بره و يه چيزي هم ميگفت نره ، آخرش گفت نه ، بابام مياد دنبالم . ندا هي اصرار مي كرد، تا بالاخره عرشيا گفت ، بذار راحت باشن ، هر جور كه دوست دارن .لا مذهب صداش هم خوب بود و البته خيلي گيرا .

  دو سه روز بعد ندا بهش گفت كه خاله ي من سرطان داره و دم مرگه و آرزوش اينه كه عروسي پسرش رو ببينه و پسر خاله ي من از تو خوشش اومده . دختر بيچاره مونده بود ، چه كار كنه ؟ ندا گفت كه ميخوان با مامانت صحبنت كنن ولي اول ميخوايم بدونيم تو چي ميگي ؟

 و اون دختر باز هم گفت نه !!! و البته رايش رو به كسي داد كه عرشيا مي خواست راي بده كه البته انتخاب نشد .

 

 حالا من ميخوام بگم به دليل اينكه فلاني ميگه اين و يا بهماني ميگه اون ، انتخاب نكنيد يا حداقل پيرامون اون شخص يه كم مطالعه كنيد و ببنيد نظراتش با شما جور در مياد يا نه ؟ اون وقت راي بديد .

 به اميد داشتن سرزميني پاك و شاداب و جوان .

 با هم براي تغيير ، تنها براي ايران ............

 باي باي بوس بوس  

+ نوشته شده در  88/03/18ساعت   توسط نازنین بانو | 

 

دوباره با من باش
پناه خاطره ام
اي دو چشم روشن باش !


هنوز در شب من آن دو چشم روشن هست
اگر چه فاصله ی ما ...
ـ چگونه بتوان گفت ؟
- هنوز با من هست


كجايي اي همه خوبي
تو اي همه بخشش
چه مهربان بودي وقتي كه شعر ميخواندي
چه مهربان بودي
- وقتي كه مهربان بودي


چگونه نفس ترا در حصار خويش گرفت
تو ، اي كه سير در آفاق روح ميكردي
چه شد
چه شد كه سخن از شكست مي گويي
تو ، اي كه صحبت
فتح الفتوح ميكردي

حميد مصدق

+ نوشته شده در  88/03/06ساعت   توسط نازنین بانو | 

پوست من گندمگون است


سفید و زرد و صورتی است


چشم هایم سبز و آبی و خاکستری

 است


شب ها نارنجی هم می شود


موهایم بور و بلوطی و خرمایی

 است


وقتی خیس است به نقره ای هم

 می زند


اما
در قلبم رنگ هایی است


که هیچ کس تا کنون نساخته است .

+ نوشته شده در  88/03/01ساعت   توسط نازنین بانو | 
تو رو من ، من تو رو ، تو رو خوده خوده خدا ميدونه كه ، من تو رو ، تو رو من ، من تو رو ، تو رو خوده خوده خدا ميدونه كه ، من تو رو ، تو رو من ، من تو رو ، تو رو من ، من تو رو ، دوست دارمت !!!

 سلام !!!

 خوبين ؟ منم خوبم اصلا نه بابا توپم !!! توپ آماده ي شليك !!!

  عاشقم كن ولي يه كمي با دلم راه بيا

 چند روز پيشا يكي كه خيلي دوسم داشت زنگ مي زد و بدونه اينكه چيزي بگه آهنگ جديد بنيامين رو برام ميذاشت (( آهاي تو )) منم كلي كيف مي كردم . قرار بود يكي برام بگيره و بهم بده ولي خب دست سرنوشت نذاشت

 تا اينكه ديروز از يكي از دوستام سي ديش رو گرفتم ، كلي ذوق زده بودم تا بيام خونه و زودتر گوشش بدم . تا رسيدم خونه چون ظهر بود ، خواهرم خوابيده بود گفتم بسه ديگه بيدار شو و گذاشتمش تا گوشش بدم .

 الآن هم از ديروز كلي گوشش دادم !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! مثه ديوونه ها !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!  كلي عاشق شدم !!!  نه بابا شوخي كردم من ديگه شكر بخورم ، بخوام به اين جنس دغل دل ببندم

 حالا از اين چيزا بگذريم ،،،،،،،،،

 تا حالا ديدين دخترايي رو كه جلوي دخترا خيلي قيافه ميگيرن و انگار .... ولي تا چشمشون به يه جنس ذكور ميفته  نگو و نپرس ... البته برعكسش هم هست يعني دخترايي كه كاريشون به كاره ذكور نيست . حالا من از زماني كه دور و برم شلوغه تا زماني كه دوباره تنها بشم نيشم بازه  دقيقا مثه همين !!! برام هم فرقي نميكنه مهم اينه كه دوستم باشن و من هم دوستشون داشته باشم

 امروز يه دختر ازگل  نه بابا هميشه گفتم از چهره چيزي كم نداره ، ولي وقتي ما ها رو ميبينه فكر كنم توي ذهنش اجلش تداعي ميشه ( البته حضرت اجل يه فرشتس ، اگه هم چنين چيزي تو ذهنش نقش ميبنده حتما بر فرشته بودنه ما صحه ميذاره ) نكنه يه آقايي رو ببينه كاري ديگه به آدم بودن اون طرف نداره و زود نيشش باز ميشه البته تا بناگوش يه چنين چيزي !!! به همين جلفي ، يه عشوه اي هم قاطيش ميكنه كه طرف غش ميره  . فكر كنم غيبت كردم !!!! بسه ديگه . ولي در كل حالم از اين كارا بهم ميخوره تازه به خودشون هم ميگن دختر سنگين رنگين

 امروز خيلي خسته شدم ولي خيلي روزه خوبي بود

 باي باي بوس بوس  

+ نوشته شده در  88/02/24ساعت   توسط نازنین بانو | 
 

  سلام

 واي واي واي نميدونيد اين چند روز چقد روزاي بدي بودن .... دارم ميميرم !!! ( خدا نكنه دختر به اين ... بميري )

 اين چند روز مثه كابوس ميمونه درسام رو هم موندن و لاشون رو حتي باز نكردم ... اعصابم خرابه ... حالم خوب نيست... از همه بدتر اينكه توي اين وضعيت روحي كه من دارم اول كه بايد همش فيلم بازي كنم كه غمي نيست جز ... و

  ديگه اينكه لاكي رفته زير ماشين ... دستش فكر كنم شكسته ... لاكش هم شكسته ... ديروز اين طور شده ، روي لاكش خون دلمه بسته بود . خيلي منظره ي بدي داشت . منم ديروز اصلا حالم خوب نبود كه خواهري اومد گفت دامپزشك سراغ داري ؟؟؟؟  

گفتم براي چي ميخواي ؟ مگه مريض شدي ؟  

گفت :   نه بابا لاكي رفته زير ماشين !!!  

پيشم خودم فكر كردم چرا مادري بم نگفت من كه امروز اومدم خونه مادري توي حياط بودو داشت حياط مي شست . بعد باد چشاي مادري افتادم كه قرمز بود ، من فكر كردم حتما ياده .... افتاده و داره به حال و روز خودش گريه مي كنه ... بيچاره مادري من چقد دلش كوچيكه . گفتم پس چرا مامي به خودم نگفت من كه اونو زودتر از همتون ديدم .

گفت : دلش نيومده بهت بگه ، حالا هم داره گريه مي كنه ، چيزي بهش نگيا ....

رفتم توي حياط تا لاكي رو معاينه كنم ... بعدش هم بتادين آوردم و ريختم روش كه يه جوري دست و پا زد كه دل آدم براش كباب مي شد ، گفتم به قول قديميا زبون بسته نمي تونه چيزي هم بگه ، حالا اگه من بودم صد تا خونه از اين ور و اون ور فهميده بودم من يه چيزيم شده ...

 آوردمش خونه و گذاشتمش توي يك تشت و بعد هم جلوش كاهو گذاشتم ، تازه زنگاي كاهو رو هم گرفتم ، تلخه خب براش گوشت پختم و تكه تكه ش كردم و يه كم روش از كپسول هاي آموكسي سيلين ريختم گذاشتم جلوش . امورز صبح خيلي حالش بهتر بود ... براش دعا كنيد

 راستي براي يكي از دوستام هم دعا كنيد ، عموش رفته توي كما ...

 باي باي بوس بوس

 پ ن : راستي اسم لاكي من لاكي نيستا ، يه چيز ديگس ولي نميگم كه يه وقت لو نره و همه بفهمن كيه كه من خيلي دوسش دارم و بيان از دست من درش بيارن .

 اگه گفتيد اسم لاكي من چيه ؟

+ نوشته شده در  88/02/21ساعت   توسط نازنین بانو | 

 سلام ، خوبين ؟

 هيچ وقت فكر نمي كردم يه روزي به خاطر يه نفر كه فكر مي كردم اون منو خيلي بيشتر دوس داره ، انقد ناراحت بشم ...

 حالم خيلي گرفته با يه كي كه فكر مي كردم كه اگه هيچي نباشه ، حداقل يه دوست خوبه ، امروز در كمال خونسردي خداحافظي كردم ....

 امشب بازم فهميدم كه من توي زندگيم خيلي اشتباه كردم ...

 من دوسش دارممممممممممممممممممممممممممممممممممممم  اون وقت خودم نمي دونستم

 برام دعا كنيد ....  خيلي نيازمند دعاي خيرم !!! البته خيليا ميگن كه من دعاي خير پشته سرمه به خاطر كارهام . ولي پس اين دعاها كي ميخواد اثر كنه و كجا ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 خدايا كمكم كن ...............................................................

+ نوشته شده در  88/02/18ساعت   توسط نازنین بانو | 
 سلام ،

 خوبي ؟ چه خبرا ؟ خوش ميگذره ؟

 اين روزا خودمو كشتم از بس خوشحال بودم . البته امروز يه كم ضد حال خوردم  ، ولي باز هم روز خوبي بود !!! يعني اين چند روز خيلي روزاي خوبين !!! همه خوب ، خوش ، سرحال و مهربون ...

 من زنده ام ، نفس ميكشم ، نازنينم ... مغرور ، جدي ، خنده رو و خوش ... مثه قبلنا ...

 البته يه تغييراتي هم كردم ها ... ديروز متوجه شدم ...  ديروز يه جزوه ي قديميم كه دسته يه نامردي بود ، بهم برگردونده شد ... ديدم توش چقد شعره ... پره شعراي عاشقونه و دوست داشتني :

 نازنينا ، ما به ناز تو جواني داده ايم ... 

 اما حالا ها ديگه از اين چيزا ميخونم :

 نبسته ام به كس دل ... نبسته كس به من دل  ، چو تخته پاره بر موج ، رها رها رها من ...

 روحيه ام خيلي فرق كرده ولي زنده ام ... شادم و البته سرزنده ...

  من عاشقم ...

 عاشق پاك بودنم ..

  عاشق اون لحظه اي كه ميگي دوست دارم منم ...

  من همينم ... همين و بس ... ميخواي بخواه ميخواه بترس ... ميخواي بمون ميخواي برقص

 برقص به ساز زندگي ... برقص به ساز بندگي ... برقص با من ، به ساز من ...

 عاشقه پاكي كه ميگفتم منم ... من همينم ... همينو بس ...

 

 برام دعا كنيد ، انسان باشم و انسان بمونم ...

 باي باي بوس بوس

+ نوشته شده در  88/01/21ساعت   توسط نازنین بانو | 
 الآن تقريبا كمي بيشتر از يك هفتس كه سال تحويل شده ... هفته ي پيش همچين موقعي من كنار افرادي بودم كه همشون رو عاشقانه دوست دارم و احساس غرور مي كردم كه در كنار اين جمعم كه همه منو دوست دارن و من هم اونا رو دوست دارم ...

 ببخشيد يادم رفت : سلام !!! خوبين دوستاي خوبم ... ؟؟؟

 اين اولين آپديت امساله كه دوست دارم هر چي به ذهنم مي رسه توش بنويسم ... هر چي از خوش بختي و خوش اقباليه كه در چنين خانواده اي هستم ...

 امسال دومين ساله زندگيه من بود كه برخلاف عقيده ي مادري مبني بر اينكه لحظه ي سال تحويل بايد خونه ي خودمون باشيم ، خونه ي خودمون نبوديم و همه همراه با فاميل دوست داشتني من دور همديگه جمع بوديم و با شمارش معكوس كه پيشنهاد دايي جان بود سال رو در كنار كسايي كه دوسشون داريم تحويل كرديم ... پس امسال هم مثه اون سال سال متفاوتيه ، كم اون سال دانشگاه قبول شدم تا ببينيم امسال هم ميشه چيزه خوبي قبول بشم ....

 عيد امسال ما از ۱۰ روز قبل از سال نو شروع شد و همه و همه در كنار هم جمع شديم و گل گفتيم و گل شنيديم و جنگيديم و آتش بس اعلام كرديم ...  گردش رفتيم ، مسافرت كرديم ، رستوران رفتيم و كار فرهنگي انجام داديم : بحث فرهنگي ، نقد وبررسي و ... مگه نمي دونيد ما كلي فرهنگيم ...

 من امسال فهميدم ميشه كنار كسايي باشي كه از بچه گي ميشناسيشون و كنارشون بودي و از همين كنار هم بودن ميشه لذت برد ... ( آخه من قبلا اين طوري نبودم ) ميشه يواشكي پيتزا سفارش داد و پلشو يكي ديگه حساب كنه ... ميشه شعر خوند و از احساسات گفت ، ميشه كار همديگه رو نقد كرد ... ميشه فيلم ديد با همديگه ... اون هم چه فيلم هايي   ميشه گيتار زد وخوند  اون ه مبه سفارش كسي كه ميگفت ذوست داره و رفت ... ، ميشه امضا داد به كسايي كه واقعا دوست دارن و دوسشون داري ، ميشه تباني كرد و حال اون يكي رو گرفت ، ميشه سه تار گوش داد و لذت برد ، ميشه شعراي قديمي رو تغيير داد ، ميشه كسايي رو كه فكر مي كني ازشون متنفري دوست داشت ... ميشه با رقبا دوست شد ، ميشه درددل كرد ، ميشه بوسه زد و چشمك  و ... هر كاري كه من قبلا در جمع بودم ولي نمي كردم .

 امسال لذت بردم ، به تمام معنا . البته همه چيز خوب مطلق نبود ولي خب ساختيم ... در اين جمع كسايي هم بودن كه حرص آدمو در بيارن ولي شكر خدا تمام مدت نبودن ...

 امسال از ابراز محبت يه نفر هم خيلي لذت بردم ولي مثه تمام پسرهايي كه من ميشناسم دو روز بعدش سر و سنگيني كرد ...  فكر كرد من مثه خودش بي جنبم ...

 امسال از مصاحبت با يه نفر كه احساس كرده بودم ازش ديگه خوشم نمياد هيچ تازه بدم هم مياد ، كلي لذت بردم ...

 امسال از دعاي چند نفر شوكه شدم اول از دايي جان شوكه شدم ( پيدا كردن Mr right ) چون براي هيچ كس چنين دعايي نكرد !!! و البته دعاي پگازون ( زايشگاه ) و البته دعاي خيلياي ديگه ... انگار من سر دله اونام ... همه آرزوهاي خوب براي هم كردن ولي براي من فقط در اين زمينه بود .... اگه يه زمانه ديگه بود شايد خيلي خوشحال ميشدم ولي تفكرم يه كم تغيير كرده : اهداف بزرگ در سرم دارم و ميخوام بهشون برسم ...  برام دعا كنيد در اين سال كه اميدوارم خير و بركت از سر و روش بباره پر از موفقيت برام باشه ... براي همه پر از موفقيت باشه ...

 الآن حدو نيم ساعته كه دارم مي نويسم و هي پاك مي كنم ، ديگه خوب و بدش رو به خوب و بد خودتون ببخشيد

 دوست دارم همه رو ، و دوست دارم همه هم منو دوست داشته باشن !!! يعني ميشه ؟؟؟

 باي باي بوس بوس

+ نوشته شده در  88/01/07ساعت   توسط نازنین بانو | 
 

 سلام

  سلام

   سلام

 امروز خيلي سر حالم .

 با اينكه ديروز كلي گريه كردم ( راستي مي دونيد چي شده ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ من گريه مي كنم !!!!!!!!!! توي اين سه ماهه دو بار گريه انچناني كردم ................ كه دل مرغاي آسمون هم برام سوخت ) ولي الان شادابه شادابم . خوشحاله خوشحالم . نمي دونم چرا ولي يه شعفه خاصي توي دلمه .... مثه منگلا از ديروز تا حالا با هر آهنگي دارم يه ريز مي رقصم . فك كنم ديگه واقعا ديوونه شدم .

 مي خوايد بدونيد ديروز چي شد ؟؟؟

  ديروز عصر از يه چيزي حرصم در اومد چون يه عده فكر مي كردن من احمقم و من هم از اين حرصم در اومده بود   وقتي توي تاكسي نشستم تا دم در خونه يه ريز گريه كردم ، وقتي هم هي گريم شدت مي گرفت ، راننده بر مي گشت و عقب رو نگاه مي كرد ... يه كم خجالت كشيدم ولي خب خيلي دلم پر بود ... و اشكم هم بند نميومد ... خودم هم حيرون بودم كه اين همه اشك از كجا داره مياد ؟؟؟  تا اومدم خونه يه راست پريدم توي حمام و خودم رو مشغول كردم ... ولي خب بالاخره مامان اينا فهميدنو من هم خواهش كردم ازشون كه چيزي نپرسن ... تا اينكه براي يه كاري زنگ زدم به يه نفر و اون هم خيلي به وضعيت روحيم كمك كرد ... دستش درد نكنه ... خدا پدر و مادرش رو بيامرزه ...

 من خيلي وقت بود يه قطره اشك نريخته بودم ... تقريبا دو سالي مي شد ... ولي نمي دونم چرا يه چند ماهي شده گريه وو شدم . سريع اشكم در مياد .

 يكي از دوستام ميگه داري ديگه يواش يواش دختر كامل ميشي ... پوششم ... كفشم ... رفتارهام ... كارهام ... دختره دختره دختر ...

 خوشحالم چون امسال هم تمام شد ... يكي از سال هايه خوب و بد زندگي هم تمام شد ، با تمام خاطراته خوب و بدش ...  سال خوبي بود ... سال بدي هم بود ... ولي خوبياش و خرسندي هاش بيشتر بود ... اميدوارم ... عاشقم ... دوستش دارم ... يعني دوسم داره ؟؟؟؟

 پيشاپيش آرزوي سالي پر از خير و خوبي براتون دارم و اميدورام هميشه لبت خندون و دلتون شاد باشه .

 باي باي بوس بوس

 

+ نوشته شده در  87/12/16ساعت   توسط نازنین بانو | 

 

سلام به دوستاي گل و خوشگل خوبه خودم ، خوبين ؟؟؟؟؟

 من هم خوبم ، خوبه خوبه خوب .... فكر كنم متوجه شديد كه دارم غلو مي كنم . و اوضاع اين طوري ها كه ميگم نيست ، ولي خب بدك هم نيست ... شكر ...

 فردا امتحان دارم و گوشيم رو پرت كردم يه گوشه و بعر از ديدن يكي فيلم رمنس نشستم ، خبرم ، پاي جزوه و درس ...

 تا يكي از دوستاي گرام و محترم و عاشق پيشه با بنده تماس حاصل كردن و القصه ... جونم براتون بگه كلي ذوق زده يا به قول بر و بچس خركيف ( البته ببخشيدا ، ولي خب شما هم از مايين ديگه ) بود . يه آرنولد ريزه ازش خواستگاري كرده ، نميدونيد بد بخت چقد ذوق زده شده بود  پيش خودم گفتم اگه آقاي ما ازش خواستگاري كرده بود ، چه كار مي كرد حتما خودشو حلق آويز مي كرد !!! ( البته خدا نكنه آقاي ما بخواد از يكي ديگه خواستگاري كنه  )

دوسم داره خودش گفت به من ....  

شما هم با من موافقيد كه ما دخترا چقد بد بختيم با يه مهر از طرف كلي ذوق و با يه بي مهري كلي ....

 بگذريم ... آرزو دارم خدا همه ي ما دخترا رو به راه راست هدايت كنه .. آمين ...

 دوستون دارم ، دوسش دارم ، يعني اونم واقعا دوسم داره ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 باي باي بوس بوس

 براي منو تمام كسايي كه مشكل دارن دعا كنيد . مرررررررررررررررررررررررررررررررررررسي

 

+ نوشته شده در  87/11/02ساعت   توسط نازنین بانو | 

 

 سلام دوستاي خوبم ، خوبين ؟

 من هم بدك نيستم !!! باز هم تداعي خاطرات مثه خوره افتاده به جونم . (( لحظات گذارست و خاطرات ماندگارند ، حاضرم تمام دارايي را بدهم تا لحظات ماندگار و خاطرات گذارا شوند ))

 اين روز ها خيلي روزهايي عجيب و غريبيه ، هر كس به يه دري مي زنه تا حاجتشو بگيره . ولي براي من ديگه اين كارا معني نداره چون تمام راه هايي كه اينا الان دارن ميرن من ، خودم آسفالتشون كردم .  البته ارزومندم عزاداري هاشون مورد قبول واقع بشه و حاجت روا بشن .

 يادتون باشه اگه شك نكنيد حتما بر آورده ميشه ( بهتون قول ميدم ، من شك كردم و حالا هم حال و روزم اينه )

 

بي صبرانه در انتظارم تا ،

 زمان سالخوردگي ام فرا برسد !

شايد عشق پيري ،

چيز ديگري باشد .

 

+ نوشته شده در  87/10/17ساعت   توسط نازنین بانو | 
 

 سلام رفقا ،

 خوبين ؟؟؟

 اما من همچنان اصلا خوب نيستم !!! دارم از سر درد و ابريزش از همه جا  ميميرم . اگه قيافمو ببينين ، دلتون انقد به حالم مي سوزه كه چرا من انقد ...

امشب با اين حال خرابم نشستم پاي كامپيوتر تا يه كم خودمو خالي كنم و شايد بيخيال خيلي چيزا بشم .

هميشه دوست داشتم يكي انقد عاشقم باشه كه از عشق بي نهايت اون عقم بگيره ، بابا اوس كريم دمت گرم ، تو كع ما رو حسابي شرمنده كردي ، اونم چه جوووووووووووووووووور  .

 پسر ، زدو يكي از ماي كوفتي خوشش اومد كسي كه من اصلا هيچ وقت بهش فكر نكرده بودم ، راسياتش اصلا فكر نمي كردم توي اين مايه ها باشه  . بهم گفت دوستم داره ، از كي اينكه چه جوري بياد جلو و چي بگه رو پيش خودش تمرين كرده ، به قول خودش حتي لباس پوشيدن منو هم مجسم كرده !!!  در تعجب بودم . انقد حرف زد و حرف زد كه من اصلا فراموش كردم با يكي از دوستام قرار داشتم . قبل از اينكه بخواد چيزي بگه و حرفاشو بزنه ، گفت خواهش مي كنم گوشيتو خاموش كن ، من چند دقيقه وقتتو و مي گيرم و بعدشم اگه تو بخواي ميرم كه ميرم ! ازلحنش تعجب كرده بودم ، هيچ وقت انقد با من صميمي حرف نمي زد . البته چند روزي متوجه نگاه هاي وقت و بي وقت و مكررش شده بودم ولي گذاشتم پاي كرم ريزي هاي هميشگي پسر ها كه البته من هيچ وقت از اون اين چيزا رو نديده بودم . زمانيكه داشت حرف مي زد من همش سرم پائين بود و هيچي نمي گفتم و كاملا حرفاشو گوش مي دادم . انقد از عشق و علا قه اش گفت كه من متحير بودم اين چه جوري مي تونه به منه سگ اخلاق چنين حسي داشته باشه ، البته من اينو كاملا مي دونم كه خيلي طرفدار دارم و چه توي پسر ها و چه توي دخترها محبوبم ولي اينكه يه نفر چنين حسي به من داشته باشه !!! ؟؟؟

 چيزايي كه ازش پرسيدم اين بود كه از همه ي حرفايي كه زده مطمئنه ؟؟؟ چرا پس تا حالا چيزي نگفته بوده و ... ؟؟؟ خوب حالا ميخواد چي از من بشنوه ؟؟؟ وقتي اينو ازش پرسيدم مثه برق گرفته ها يهو سرش رو اورد بالا و گفت چي؟؟؟؟؟؟؟؟؟ تنها چيزي كه اون بين حرفام بهم زد همين بود و در جواب تمام حرفا و سئوالام گفت : فقط مي تونم بهت بگم انقد عاشقتم و دوست دارم كه حتي نميتونم ببينم تو با يه نفر ديگه حرف بزني !!! بعد از جواباي كوتاه و رمانتيكي كه داد گفت بهتره كه من برم و منتظر اينم تا بدونم ميتونم هميشه تو رو داشته باشم يا نه ؟؟؟ وقتي كه داشت مي رفت برگشت و با لبهاش بيم گفت : عاشقتم .

 وقتي رفت ، منگ بودم . البته شگفت زده ، اولين باري بود كه يه نفر مستقيما بهم مي گفت عاشقتم .

 آرزوم بر آورده شده بود البته نه به اون شكلي كه من مي خواستم

 امروز بهم زنگ زد ، اولش نمي خواستم جوابشو بدم ، بعد از حرفاي اون روزش همش خودمو سرگرم مي كردم تا به حرفا و حركات اون روزش فكر نكنم و نرم توي هپروت ولي خوب خداييش نمي شد ، اين دست اون دست كردم تا بالاخرم جواب دادم خيلي سرد و رسمي بود مثه همون يخ بودن قبلناش و انگار نه انگار اين همون آدميه كه ۲ ، ۳ هفته پيش نشته بود جلوي منو و اون حرفا رو زده بود . بعد از يه احوال پرسي خيلي رسمي گفت كه ميخواد حرف بزنه و البته ميخواد وب بده و من رو هم ببينه . من هم گفتم ما وب كم نداريم . ارد داد كه برم يكي بخرم تا دفعه ي بعد كه زنگ زد و گفت من بتونم خواستشو بر آورده كنم ، تمام صحبت هاش امري بود و البته خشك و سرد . وقتي هم بعد از ۲ دقيقه و ۲۱ ثانيه خواست قطع كنه گفت باور كن عاشقتم  . من نميدونم بايد باور كنم كه چنين آدم متزلزلي ميتونه عاشق باشه و البته نمي تونمم باور كنم .

 برام دعا كنيد .

 باي باي بوس بوس

 

+ نوشته شده در  87/07/01ساعت   توسط نازنین بانو | 
سلام دوستاي قشنگم

 خوبين ؟؟؟

  من كه اصلا خوب نيستم ، نميدونم چه مرگم شده  

 دلم تنگه !!! گلاب داره ميره  داره ميره يه جاي دور ...

 از يه طرف ديگه هم دلم گرفته  آرزويي كه خيلي وقت بود داشتم ، برآورده شد ولي به شكلي كه من اصلا دوست نداشتم . آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآخخخخخخخخخخخخخخخخخخخههههههههههههه ( آخه ) چرا ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 دلم تنگه :

 دلم براي كسي تنگ است

 كه همچو كودكي معصوم

 دلش براي دلم مي سوخت

 و مهرباني را

نثار من مي كرد

 هميشه مي گفتم خدايا يعني ميشه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ و حالا شد ولي چه بد  در هر صورت شكر ...

 دوستتون دارم ، دوستم داشته باشين .

 باي باي بوس بوس

 

+ نوشته شده در  87/06/28ساعت   توسط نازنین بانو | 

 

 سلام دوستاي خوبم . خوبين ؟

 من هم خوبم از احوال پرسي شما و كامنت هاي شما  . اگر به عنوان توجه كرده باشيد يه جورايي شرح وقايع تابستونه ( البته زود تر از وقت اصليش چون بازم دارم فاميليمو با ماركو پلو اثبات مي كنم دارم ميرم مسافرت ) .

 اين تابستون يكي از بهترين تابستوناي من بود با اينكه خيلي كش و قوس و درگيري و اعصاب خردي توش بود ولي مزيت و خوبي و شارژي هم خيلي داشت .

 امسال من قد جهاز يه عروس خريد كردم ( فك كنم مامانم ديگه نتونه برام جهاز بخره ، ترشيدم م م م م  ) امسال خيلي ريخت و پاش كردم ، خوب البته به همشون حسابي نياز داشتم .

 اين تابستون خدا خيلي خودشو به من نشون داد و كلي با هم حال كرديم . قربونت برم خدا جون ...

 در عين اينكه تابستون بود ولي من يك لحظه هم از درس و تحصيل دور نبودم . همش ترجمه ، همش گپ و گفتمان با استادم و دو سه تا از دوستان كه منو خيلي راهنمايي كردن ( البته همه ي اين active بودن ها روي قبض موبايلم خود نمايي خواهد كرد  )

 امسال كلي با آدماي كله گنده و ... كسايي كه خرشون ميره آشنا شدم ( البته كسايي كه به موقعش هم بايد ازشون ترسيد حراستيااااااااااااااااا ، ولي از حق نگذريم خيلي به من كمك كردن ) كلي با هم جنگ ( jeng ) شديم . همين مونده براي همديگه پيامك بي مزه بفرستيم . ( البته همه ي اين ها مديون يه دوست خوبم  ) يه وقت فكر بد نكنيدا من بي گناهه بي گناهم ، مي خواستم پوز يه دختره بي همه چيزو بزنم كه كلي واسطه فرستاد و به گ ه خوري افتاد ، ما هم ديديم كه در مرام ما نيست كه نبخشيم و بخشيديم .

 كلي دوست و رفيق پيدا كردم و كلي دوست و رفيق از چشمم افتادن .

 كلي تعريف و تمجيد شنيدم و كلي هم حرف هايي كه براي من زدن و من هم سپردمشون دست اوس كريم كه قربونش برم ميدونه كي ، كجا ، چه كار كنه .

 خيلي فرشته بودنشون  بهم ثابت شد و خيلي ها هم ديو بودنشون .

 كلي هنرمند بازي در آورديم و به هنر ايران و ايراني ارج نهاديم : گالري رفتيم ، سينما رفتيم و فيلم كپي تهيه نكرديم  ، كنسرت رفتيم ، كتاب هاي هنري مطالعه كرديم و از اينكه اداي آدماي هنرمند رو در آورديم كلي با خودمون حال كرديم ( البته برنامه يه نقص داشت ، اونم اين بود كه تئاتر نرفتيم ، خيلي دوست داشتم برم تئاتر .) راستي يادم رفت بگم كتابمو دادم به يه ناشر ، قراره مطالعه كنه و خبرم كنه  در پوست خودم نميگنجم البته نه از چاقي كه توي تابستون اضافه تر هم شدا نه !!!!! از خوشحالي  .

 راستي امسال واقعا احساس كردم كه به دوستاي دنياي بلاگينگه خوبه خودم معتاد شدم ، اگه يه وقت يكيشون نياد و كامنت نذاره ، كلي ازش ناراحت ميشم .

 در آخر هم دوست دارم بگم : خيلي دلم تنگ شده : براي دانشگاهم ، براي دانشكدم ، براي دور و بريام ، براي غذا خوردنمون با انسيه و شبي و نوال و بلي و ... ، براي ديوونه بازي هايي كه توي دانشگاه در مي آورديم ، براي منگل بازيايي كه با ليلا توي ميني بوس انجام مي داديم ،براي سكشن هاي آز ، براي علي و بابا بزرگ بازياش ، براي پرديس و مولي و پري با اون چرت و پرت گفتناشون كه من هميشه حالم بد ميشد . براي سجادو بسيجي بازياش ، براي الي و بهار و بچگي هاشون ، براي يعقوب و اون پلك زدناش كه مثه اين شاپركه توب برنامه كودك شبكه ي دو بود ،براي دختراي خوب و مهربونياشون ،براي داني و تل هاي گاه و بي گاهش و حرفايي كه راجع به ازدواجش مي زد  ، براي دختراي حسود و بي جنبه بازياشون ، براي مجيد با اون صداش كه روي مخ آدم پياده روي مي كرد و اون قدش ، براي خاله زنك بازياي يه مشت آدم بيكار ، حتي براي مازي هم دلم تنگيده . در نهايت دلم براي خودم، صلابت و شكست ناپذيريم (كه يه مدت يادم رفته بود و يه عزيزي يادم آورد) ، جذابيتم ، نازنين بودنم تنگ شده . ميخوام دوباره خودم باشم ، هموني كه همه ...

 همه ي اينا يه جور اطلاع رساني بود به دور و بريام كه بدونن من امسال چه كاره بودم ، بدونن كه دوستشون دارم و دلم براشون تنگ شده و ...

 دوستون دارم  ، دوستم داشته باشين .

 باي باي بوس بوس  

 

+ نوشته شده در  87/06/04ساعت   توسط نازنین بانو | 
 

 سلام دوستاي خوب و خوشگل و خوش تيپم .

 خوبين ؟؟؟

 يه مدتي بود عين مرغ كرچ رفته بودم جا . تا اينكه ديروز به خودم آمدم و گفتم چه مرگم شده ( ببينيد چقد با خودم مهربونم  ) بايد متحول شم و به كارو زندگيم برسم . ( البته اوضاع مثه قبلنا بود يعني خنده ي تلخ من از گريه غم انگيز تر است  )

 براي شروع تحولات ، امشب يه برنامه شام با مادريم گذاشتم و  فردا هم يكي از دوست داشتني ترين هامو براي ناهار دعوت كردم البته قبلش يه كم مي گرديم و بعدشم بخور بخور ( اخ جووووووووووون ) . اخه مي دونيم بهم گفته ميدوني با تو راه رفتن چقدر لذت بخشه؟؟؟ ( آقا ما هم بي جنبه ، جو گير شديم ) من هم خواستم بهش فاز بدم و خودمم يه خوشي بگذرونم . البته يه مشكل داريم اونم اينه كه ماشين نداريم  .

  خدايا هم اكنون يه اتومبيل توپ براي گردش ما برسان ( بلند بگيد آمين )

 دلم يه كوچولو گرفته قراره يه اتفاقاتي بيفته . كه من هر چه سعي كردم نتونستم جلوش رو بگيرم . مثه هميشه با زبونم پيش رفتم ولي هيچ اثري نداشت . فقط مونده ديگه خودمو بتركونم تا جلوي اين مسئله گرفته بشه . 

 امروز كلي مغزم داره سوت مي كشه ، از صبح تا حالا همش داشتم فيلم مي ديدم ( اونم چه فيلمايي  ) فجعناك و خشعناك ( ترجمه مي كنم : فجيع و خشن )

  برام دعا كنيد  براي گلابم دعا كنيد  براي عزيزم دعا كنيد

 دوستون دارم ، دوستم داشته باشيد

 باي باي بوس بوس

 

+ نوشته شده در  87/05/22ساعت   توسط نازنین بانو | 
 

سلام دوستاي خوشگلم ، حالتون خوب هست ؟؟؟

 اين روزا سرم خيلي شلوغه ۶ صبح كه از خونه ميرم بيرون ، حول و حوش ۱ ، ۱ و نيم برميگردم . يه چيزي ميخورم و بعدش غش مي كنم تا ساعت ۶ و اينا . بعدش بازم شال و كلاه ميكنم و ميرم براي تمرين .

 گفته بودم كه ميرم آموزش رانندگي ، ۷ تا ۹ صبح ، ۲ جلسه ي اول خيلي سخت بود ، خيلي مي ترسيدم ولي امروز رفتيم توي اتوبان ۱۰۰تا  مي رفتم ، كلي ذوق كرده بودم ، باورم نمي شد كه خودمم كه دارم اين طوري ميرم ( بازم من خودم و استعداد هامو دست كم گرفتم  ) .

 بعد از آموزش رانندگي ميرم براي تمرين گيتار ، ميدونيد چي شده ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ من ميخوام اجرا كنم  . آره ۵ شنبه ، كنسرت پژوهشي دارم ( يعني هنر جوها همراه استادشون اجرا مي كنن ) من يه كمي مي ترسم و البته يه كم هم خجالت مي كشم . مي ترسم چون در برابر كساي ديگه اي كه ميخوان اجرا كنن من هيچم . خجالت ميكشم چون من تنها دختر هستم كه ميخوام اجرا كنم ، البته يه خانم ديگه هم بود كه اونم كارش خيلي خوب بود ولي نفهميدم چي شده كه ازش خبري نيست .  روزاي اول استادم زياد راضي نبود ، بيچاره التماس ميكرد كه : نميخواد اصلا كاري بكني و  فقط براي اجرا تمرين كن .

 برام دعا كنيد كه همانند مراحل قبليه زندگيم ، هم چنان موفق و سر بلند بمونم .

 باي باي بوس بوس

 

امروز كه حالم خيلي خوبه ، بزاريد يه چيزي رو كه چند روزيه روي قلبم داره فشار مياره رو براتون بگم :

 خيلي قبل تر ها فكر ميكردم نامرده بي غيرت رو خيلي دوست دارم يا به تعبير دختر و پسراي امروزي عاشقشم . همش به خودم اين تفكر رو تلقين مي كردم كه : يه لحظه هم از فكرش بيرون نميرم ، نميتونم به كس ديگه اي فكر كنم ، چندين بار در برخورد با چند نفر احساس مي كردم كه اگه باهاشون گرم بگيرم و بهشون رو بدم ، خيانت كردم . اين اوهام شده بود ملكه ي ذهن من و اين ملكه سوار بر اسبي سياه و چموش به سود بدبختي ها مي تاخت . البته خود  نامرده بي غيرت سر منشا همه ي اين توهمات بود با كار هايي كه ميكرد و حرف هايي كه ميزد ( اگه يه روز حال و حوصله داشتم حتما كار هاشو براتون تعريف مي كنم ) . خيلي از اين ور و اون ور راجعبش مي شنيدم ولي اصلا  نمي تونستم باور كنم و به خودم مي گفتم دشمن زياد داره ، مگه ميشه ؟ بشر به اين پاكي .

 مدت زيادي طول كشيد تا سر من به سنگ خورد ولي بالاخره خورد و من فهميدم : اون فقط ميتونه يه بيمار رواني باشه ... نه موجودي كه آدم بهش عشق بورزه . من همه ي احساسات پاكم رو خرج نامرده بي غيرت كردم و خيلي از فرصت هاي زندگيم رو از دست دادم ، به خاطر يه آدم پست و رواني و ...  بيشتر از اين نميخوام جلوي شما خردش كنم ولي در نظر من ، شكست ، پودر شد ، خاكستر شد ولي هم چنان خاكسترش لبه ي تاقچه ي اتاق ، پايين پنجرس . حالا كه سرم به سنگ خورده و نامرده بي غيرت از زندگيم رفته بيرون ، احساس مي كنم توي كارهام همش گشايش رخ مي ده . سمت هر كاري ميرم ، زود راه ميفته و انجام ميشه . نيك روزي و نيك بختي از سر و كولم بالا ميره .

 همه ي گشايش ها و نيك روزي ها به خاطر قبول حقيقت بود : 

توي كتاب مكتوب پائولو كوئيلو خوندم كه :

 آن مرد گفت : حقيقت را بدان و بپذير كه حقيقت تو را آزاد خواهد كرد .

 

+ نوشته شده در  87/05/07ساعت   توسط نازنین بانو | 
 

 پدري جونم .

 اين آپ مخصوص تو هستش .

 براي اينكه پيش قدم بشم توي اشتي كردن .

 روزت مبارك .

 ديگه دوستم نداري ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ دوستم داشته باش

 

 پدري روزت مبارك

( اين پرتقال هم واسه اينكه تو دوست داري ) 

+ نوشته شده در  87/04/25ساعت   توسط نازنین بانو | 
 

 سلام دوستاي خوشگلم .

 خوبين ؟؟؟ تابستون خوش ميگذره ؟؟؟ به من كه . . .

 امروز ميخوام برم كلاس رانندگي !!! با يكي از دوستام . بشر گير سه پيچ داده بود كه بيا با هم بريم ، منم قبول كردم ولي الان اصلا راضي نيستم ، احساس ميكنم همش ميخواد سر از كارم در بياره !!! منم از ادماي فضول متنفر  ولي از حق نگذريم دختر خيلي خوبيه . . .

 خواستم بگم برين افتخار كنين به اين دوست سر به راهتون ( منظورم خودمم ) ميدونيد چرا ؟ ميدونيد تفريح شبانه ي من ( منظورم از ۱۲ شب به بعده  ) چيه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ منچ همراه با ميل كردن لواشك كه ما تحت عنوان برنامه ي مل نام ميبريم .  البته بعد از فارغ شدن از برنامه ي مل مطالعه اي چند نيز انجام مي دهيم تا حدود ۳ و ۴ بامداد  روز هم كه مشغول تدريس و تمرين موسيقي ( راستي يادم رفت بگم بعد از مدت ها يه هنر جوي واقعي به پستم خورده ) و شعر و شاعري ومطالعاتي از اين قبيل  و گير عكس و عكاسي و روتوش  و لحظاتي چند مطالعه ي درسي و علمي و ترجمه و مقاله ايم  ‌‌‌‍‍‍( ـ به خودمان فاز داده ايم و از ضمير جمع استفاده كرده ايم ـ   )

 به خدا چند وقت پيش يه علامت سئوال گنده توي ذهنم رژه ميرفت : ما دختريم ( من و امثال من و كسايي توي اين مايه ها ) يا اونايي كه ... ؟؟؟؟؟  

 يادم بياريد در اينده ي نزديك حتما جرياناتي از  قبيل اينجور دختر ها رو بگم براتون .

 دوستتون دارم ، دوستم داشته باشيد

 باي باي بوس بوس

 

+ نوشته شده در  87/04/24ساعت   توسط نازنین بانو | 

 

سلام دوستاي نازنينم ،

  قول داده بودم زود به زود اپ كنم ، به قولم عمل ميكنم البته به شرطي كه شما هم منو دلداري بديد و راه حل جلوي پام بذاريد .

  تازگي ها كه نه ، يه كم كهنه تر از تازگي ها احساس مي كنم كه خيلي تنهام ، با اينكه دور و برم خيلي شلوغ پلوغه ولي واقعا احساس تنهايي مي كنم . نميدونم چرا ؟؟؟ به خدا ممنون دار مامانم و خانوادمو همه ي افراد دور و برم هستم ولي كسي كه بتونم خودمو باهاش بسازم ندارم  . قبول نداريد اگه كسي هم بفهمه چنين حكمي رو واست داره خودشو ميگيره  ؟

  تو اين اوضاع و احوال بودم كه يه دوست تلفني پيدا كردم ( البته بهتره بگم اون منو پيدا كرد ) يه وقت فكر بد نكنيدا يه دختر بود  خودمم در عجب بودم ولي خوب خداييش صحبت كردن با اون برام خيلي لذت بخش بود . اعتماد به نفسم رو خيلي برد بالا ، چيزايي رو كه خودم از بودنشون در وجودم اگاه بودم ولي به فراموشي سپرده بودمشون رو دوباره به ياد من آورد ( گيرايي صدامو ، آرامشي كه در صحبت كردنم هست و زيبايي هاي درونيه ديگه اي كه قديم نديما خيليا برشون اذعان داشتن ولي الان زدن زير همشون  ) روزاي اول من خيلي بهش مشكوك بودم چون حرف زدنش يه جورايي بو كه من اصلا دوست نداشتم ولي يواش يواش با هم كنار آمديم . من بهش خيلي عادت كردم بهتره بگم معتادش شدم ( اينو هم بگم كه  جنبه ي من يه كم پايينه زود معتاد به اطرافيانم ميشم ) خوب ديگه حسابي سرگرم بودم وقت و بي وقت ، گاه و بي گاه ميزنگيد و ميحرفيد ، تا جايي كه يه بار مامانم مشكوك شد و منم گوشيم رو گذاشتم روي اسپيكر تا مطمئن بشه  . درست عين خودم  از يه چيزايي بدش ميومد : مثه اينكه بمونه پشت خط ، چند بار متوالي اين اتفاق براش افتاد و اونم قهر كرد ( البته شيطنت از من بود  ) حالا هم با گذشت ۱۹ روز گوشيش خاموشه و هيچ خبري ازش نيست . اون چند روز كم من توي يه فضاي فانتزي بودم و در رويا كيف مي كردم ، يه جورايي قل من بود يه بار يه قصيده حميد مصدقو كامل از حفظ پشت تل خوند و منم كالي ذوق ، ولي حالا ديگه واقعا دارم مي پوسم .  تلفنام خيلاي كم شده ، اگه هم كسي بزنگه يه مادريم ميگم ، بگه من خونه نيستم !!! حوصله هيچ كسو هيچ چيو ندارم .

  اين يه قسمت از اتفاقات اين مدت بود بقيه شو هم يواش يواش براتون ميگم  تا بفهميد چه گرگايي دور و برتون دارن زندگي ميكنن !!!

 

+ نوشته شده در  87/04/21ساعت   توسط نازنین بانو | 

 

 سلام دوستاي خوشگل و خوش تيپم .

 نميدونيد چقد دلم براتون تنگ شده بود ولي باور كنيد انقد سرم شلوغ بوده و هست كه وقت سر خاروندن ندارم .  شما ها هم كه از همه بي معرفت تر البته بنده ارادتمند اقا مجتباي گل ( همون مدير وبلاگ عرفان معروف رو ميگم ) هستم كه هميشه منو شرمنده كرده و منو فرموش نكرده .

 كارام روي هم مونده و پيش نميره . . . استاد موسيقيم زياد ازم راضي نيست . ترجمه ي مقالاتو مونده كه اونم استادم تماس ميگيره و من جوابشو نميدم !!! دوست و رفيقام هم همه گله مند كه ...

 اين مدت يه جورايي احساس فاميلي با ماركو پلو مي كردم ، همش در سفر بودم اونم چه سفرايي !!! ميخوام اگه بشه توي چند تا پست سفرنامه هامو بنويسم تا بشه مايه عبرت شماها البته علي الحساب اين پند ر و اويزه ي گوشتون كنيد : هيچ وقت با دختراي لوس و ننر و هم چنين پسرايي كه به قول خودشون نامزد دارن ( يا همون  داف خودمون ) سفر نريد چون امكان داره مغزتون پاره بشه خدا به من رحم كرد كه طوريم نشد !!!.

 ولي . . .

 بگذريم انقد حرف دارم كه نميدونم از كجا شروع كنم . قول ميدم زود به زود اپ كنم .

 دوستون دارم ، دوسم داشته باشيد . ( كمبود محبت پيدا كردم )

 باي باي بوس بوس

 

+ نوشته شده در  87/04/19ساعت   توسط نازنین بانو | 

 

سلام دوستاي نازنينم ،

 يه مشكلي برام پيش اومده : اپ سال نو توي بخش مديريتم هستش ولي وقتي وبم بالا مياد ، نمياد . از مسافرت كه برگشتم ديدم اين طوريه . ضد حال خوردم .

 گفتم مسافرت ، انقد خوش گذشت ، جاي شما خالي . انگار يه نازنين جديد شدم با كلي حرفها و نظرات جديد و دوستاي جديد . از همه ي اونهايي هم كه برام خاطره ساز بودن مرسي . راستي دلتون اب با كلي عروسك و شكلات و كشك و گل و ... كلي چيز ديگه كه دوستام ميدونن دوست دارم ، برگشتم .

 اومدم با يه سري تغييرات جديد .

 باي باي بوس بوس

 

+ نوشته شده در  87/01/10ساعت   توسط نازنین بانو | 

 

سلام دوستاي نازنينم ، خوبين خوشگلا ؟؟؟

 فردا همچين موقعي ، سال ديگس !!!  پيشاپيش مباركه  يوووووووووهوووووووووووووووو .

 ديشب چه كارا كردين ؟؟؟ خوش گذشت ؟؟؟ به من كه خيلي خوش گذشت ، با يه شام توپ هم تكميل شد .

 حسابي مايه تيله ته كشيده ، كلي هديه و عيدي . اخه دارم ميرم مسافرت . بايد حسابي از شرمندگي محبتاشون در بيام ديگه .

 اگه بدوني كسي رو  كه خيلي وقته نديديش به همين زوديا ميبينيش ، چه شكلي ميشين ؟؟؟ االان من همون شكليم ، توي پوست خودم نميگنجم ( اوه چه ادبي  ) . توي عيد فيلمش كليد ميخوره ، اخه كلي فيلم سازه . بهم قول داده ببرتم سر لوكيشن ، اگه اديت هم توي تعطيلات باشه ديگه نور علي نوره . چون من سر فيلم برداري رفتم ، ولي موقع اديت نبردنم ، ميگن تو بچه اي ميزني يه چيزيو ميشكوني  

 گفتم كه دارم ميرم مسافرت ، به شهر ارزوهاي و خاطره ها ... . از همين الان برنامه ي يك هفتم پره پره . به ترتيب ساعت خورده كه نه كسي دلگير بشه و همين كه خودم همشونو ببينم .

 برنامه هايي هم كه داشتم به خوبي پيش رفت ، استاد گيتارم كلي ازم راضيه ، درسام دارن خوب پيش ميرن ، خيلي تحقيقاتمو انجام دادم و ... هزار و يه كار ديگه . كتاب مادام بوواري رو خوندم ، اين مدت هم كلي فيلم رمنس اشغالي ديدم . خلاصه شروع تعطيلات كه بد نبود .

 اخر هر چيزي ميان و از كلي ادم تشكر ميكنن . منم دوست دارم اخر سالي از خيليا سپاسگزاري كنم ، هر جوري كه اسما به نظرم برسه ، ميگم ( پس پيليز كسي ناراحت يخ ) ( كلي خارجي شدما ) تمام دوستام چه در دنياي بلاگينگ و چه در خارج و حقيقت :

 فاطمه جونم كه كلي دوستم داره و دوسش دارم ، پگاه و پريان گلم كه هميشه ياد منن ، علي خوش تيپم كه كلي امسال بهم فاز داد و اعتماد به نفسم رو بالا برد ، مهدي و مجتبي و مينا كه هميشه رفيقاي خوبي براي من هستن ( هميشه براي شادي روح مادريشو ن دعا ميكنم ) ، حمزه ي با نمك  ( با اون چشاي خوشگلش ) ، محمد حسين كوچولوي با نمكم با باباي جوونش ( اقاي رضايي ) ، علي با اون چروكاي خوشگل چشش كه كلي چيز بهم ياد داد  ، پويان و خانواده ، مجيد مودب ، بهزاد و برادران ، عالياي شكست خورده و هنرمندم ، نازنين نازنينم  ، ليلا ، نوشين كه چشم منو به روي خيلي چيزا باز كرد. و ... اگه هزارتا اسمم بگم رفيق ، رفقاي من تمومي ندارن !!! اينا بهترينشون بودن . البته همشون به جاي خودشون شيشه خورده كافي و لازم رو دارن . 

 اميد دارم ، سالي پر از عشق ، دوستي ، پيزوزي و شادابي پيش رو داشته باشين .

 تعطيلات خوش بگذره ، عيدي هاي خوب هم گيرتون بياد مثه من . خوش اخلاق باشين و كينه ها رو بيرون بريزين .و اشتي كنين .

 باي باي بوس بوس .

+ نوشته شده در  86/12/29ساعت   توسط نازنین بانو | 
 

سلام دوستاي نازنينم .

 ديديد اين روزا چقد بوي عيد داره مياد ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ بازم نوروز ، روزه نو روزيه نو .

 من كه دارم لحظه شماري ميكنم كه اين روزاي كوفتي هر چه زودتر تمام بشه و سال جديد پر از شور و عشق و دوستي باشه . سالي كه داره تمام ميشه ، خيلي زود گذشت البته خاطرات بدي رو به جا گذاشت ، توي اين سال خيلي چيزا خراب شد ، خيلي بتها شكست . ولي بيخيال . اميدوارم و اميد دارم به سال اينده .

 راستي يه خبر ديروز توي حمام ليز خوردم و الانم تمام بدنم درد ميكنه البته ميخواستم ببينم اگه من چيزيم بشه بقيه چه كار ميكنن ؟؟؟؟؟؟؟؟  ( ميخواستم ببينم چقد دوستم دارن  ) من بعضي وقتا از اين خل بازي در ميارم كه همه رو هم تو دردسر ميندازم البته يه كيفي داره وقتي ميبيني واسه كلي ادم عزيزي  ( البته غير از اوني كه واسه ي تو خيلي عزيزه و تو واسش عزيز  نيستي ) البته اين كارام به جون خود مادريم دليل منطقي داشت . اخه ميدونيد چيه يكي دو روزيه اره ديگه ... دعواست .

 ديروز يه تئاتر دانشجويي ديديم ( همراه رفيق و رفقا ) خيلي مضخرف ، مخصوصا بازي پسره كه فوق العاده ضايع بود . همه ي سالن ميخنديدن . ( البته ما اداي ادم با كلاسا رو در اورديم و اصلا نميخنديديم ) من نميدونم مردم به چه اميدي اين كارا رو ميكنن ، بعدشم ۳ ساعت از اقاي ... از اقاي مهندس ... از خانم .... تشكر كردن و تمام .

 جاتون خالي ديروز كلي رفيق بازي كرديم . اول رفتيم يه سمينار بعدشم يه ناهار توپ البته مهمون من ، بعدشم يه گپ دوستانه و البته بعد از اينا رفتيم تئاتر با اون موضوع تكراريش .  كلي ديگه كلاس تركونديم .

 خوب ديگه خيلي سرتون درد اوردم .

 ياد اوري ميكنم : كه عيدي يادتون نره ، مهربوني و خوش خلقي يادتون باشه . لبخند روي لباي خوشگلتون هميشه موندگار باشه تا همه چيزاي خوبو داشته باشيد .

 اقاي يا خانوم ۶۶۶ جوابتونو دادم يه سر به ايميلتون بزنيد . اميدوارم موفق بشي .

 شاد زي و مهر افزون .

 باي باي بوس بوس .  

 

+ نوشته شده در  86/12/16ساعت   توسط نازنین بانو | 
 

 سلام دوستاي نازنينم .

 خوبين ؟؟؟ اميدوارم كه خوبه خوب باشيد .

 من خوبه خوبم ، ديشب يه شام خوشمزه درست كردم و به همه يه حال درست و حسابي دادم . البته من كه تمام غذاهام ، من دراورديه و هيچ جور غذاي سنتي بلد نيستم ( به جز انواع تخم مرغ جات  )

 اين روزا حسابي داره سرم شلوغ ميشه : ۲۰ واحد توي دانشگاه ، روزي چند ساعت مطالعه و توي آز ، كلاس تعليم رانندگي ، كلاس گيتار و تمرين پشت تمرين و يه روز در ميون دوباره بدن سازي (خيلي وقت بود ولش كرده بودم ، اخه تنبليم ميشد  )

 خودم فكر ميكنم وقتي سرم شلوغه موفق ترم . تصميم گرفتم خودم از اين حيات نباتي نجات بدم .

 يه كتاب جديدم شروع كردم البته خيلي دلم ميخواد كتاب مادام بواري رو بخونم ولي متاسفانه چند تا كتاب فروشي رفتم ، نداشت .

 اين روزا هم جدول سودوكو هست كه دارم پشت سر هم حل ميكنم و ميندازم دور .

 خوشحالم دوباره دارم به همون چيزي كه دوست داشتم و دارم نزديك ميشم .

 راستي ميخوام به مجتبي جونم تولد وبشو تبريك بگم . مبارك مبارك تولد وبت مبارك .

 عرفان لينك تولدت مبارك .

  دوستون دارم دوسم داشته باشيد .

 باي باي بوس بوس

 

+ نوشته شده در  86/12/02ساعت   توسط نازنین بانو | 

 

اگه بگي دوستم نداري ،

 جوجو ميشم ،

 ميرم تو باغچه .

 انقد جيك جيك مي كنم تا پيشي بياد منو بخوره !!!!!!!

 حالا دوستم داري ؟؟؟؟؟؟؟

 

پيشي بياد منو بخوره .

 

اين چند روزه همش اينو توي منزل تكرار ميكنم و ازبقيه مي پرسم ، حالا هر كس هم دوست داره ميتونه نظرشو بگه  . حالا دوستم داري ؟؟؟؟؟؟؟

 واي خدايا ۲ روز ديگه تولدمه .  

 

+ نوشته شده در  86/11/03ساعت   توسط نازنین بانو | 
 

 اين منم

نازنين

 ولي اكنون ...

 

 برايم دعا كنيد .

 

+ نوشته شده در  86/10/27ساعت   توسط نازنین بانو | 

 

 سلام دوستاي گلم . خوبين ؟؟؟ اميدوارم هميشه شاداب و سلامت باشيد . نمي دونيد اين يه هفته چه قد حالم بد بود دقيقا هفته ي پيش فكر كردم دارم ميميرم چشمتون روز بد نبينه اسپاسم عضلات عمقي داشتم البته هنوزم يه كم مشكل دارم ولي دارم باهاش مي جنگم چون اين يه هفته حسابي از كار و زندگي انداختم . استراحت مطلق . برام دعا كنيد .

 

 اين تيكه درد دل يه بنده خدايي :

 امروز از صبح داره بارون خوشگلي مياد كه منو ياد روزاي خيلي خوب ميندازه . پائيز ۳ سال پيش رو يادم مياره زماني كه من خيلي كوچولو بودم ولي داشتم يه حس بزرگو تجربه مي كردم .

 نميدونيد چه حالي داشتم احساس مي كردم خوش بخت ترين دختر روي زمينم ميدونيد چرا ؟ چون كسي داشت اين حسو به من ميداد كه صد تا دوست دختر داشت و ... و هزار تا دختر هم حاضر بودن اين بشر فقط يه بار توي رويشون بخنده و ... ولي اين بشر از ته دل فقط منو داشت البته ميدونم كه خيلي مسخره است ولي فكر ميكنم براي يه دختر ۱۷ ساله اين يه امتياز بزرگ بوده .

 هر وقت بارون ميباره ياد روزايي مي افتم كه من ميگفتم دلم گرفته و اونم ميگفت نانا اخه چرا و   مي اومد دنبال منو و خواهرام و ميبردم بيرون و انقد سر به سرم ميذاشت كه اصلا ديگه نمي دونستم دل گرفتگي چيه .

 من ميدونم اون با تمام وجود منو دوست داشت ولي امان از دخترا كه هر چه خوبيست از نبود اين دختراي دم بريده اس . اميدوارم هر جا هست خوب و خوش وخرم باشه .

 ديشب خواب ديدم همسرش فوت كرده . من در كنار اونم . ولي نه چنين چيزي فقط در خواب عمليه .

 حالا بازم دوباره دلم گرفته ولي ... اه و افسوس كه كسي نيست كه آلام المم باشه .

 

 توي هواي باروني فقط ياد اين سروده ي حميد مصدق مي افتم :

 واي باران

 باران

شيشه ي پنجره را باران شست.

 از دل من اما

 چه كسي نقش تو را خواهد شست ؟

 آسمان سربي رنگ

 من درون قفس سرد اتاقم دل تنگ .

 مي پرد مرغ نگاهم تا دور

واي باران

 باران

 پر مرغان نگاهم را باران شست .

 

+ نوشته شده در  86/10/21ساعت   توسط نازنین بانو | 

 

 سلام دوستاي خوشگلم ، خوبين ؟؟؟

 ديديد بالاخره دي ماه كوفتي هم تموم شد ( يعني داره تموم ميشه )  . من واقعا از دي ماه بدم مياد البته از تير هم همين طور( اونم به دلايل كاملا شخصي ) . ولي عاشق بقيه ماههاي خدام مخصوصا بهمن ماه . بهترين ماه سال بهمن .

 بهمن ياداور روزاي خيلي خوبيه ، روزاي پاكي ، راستي و حباب هاي رنگي و ...

 تولد منم توي همين ماهه خوبه ، يه روز مقدس : ۵

هميشه روزاي ميلادم من يه هديه خوب از پروزدگارم دريافت ميكنم . امسالم بي صبرانه منتظرم . 

 بتون گفته بودم كه پروردگارم خيلي منو دوست داره ؟؟؟ حالا همه بدونيد منو خيلي دست داره .   نمونه اش لغو امتحانات بود كه براي همه كلي ضد حال شد ولي براي من كه توي فرجه ام استراحت مطلق بودم كلي حال بود . يه نمونش هم توي همين روزاي دي لعنتي بود كه وقتي داشتم به يكي عادت ( شايدم اسمش چيز ديگه اي بود ) ميكردم يه چيزايي چشمم رو باز كرد .

 خدايا شكرت .

 به اميد روزي كه در دنيايي زندگي كنيم كه عاري از پستي ، رذالت ، حماقت و دروغ باشه . هم چنان  اميدوارم .

 باي باي بوس بوس

 

+ نوشته شده در  86/10/01ساعت   توسط نازنین بانو | 
 

درود ...

 ببخشید دیر به دیر می اپم . به جون مادریم خیلی سرم شلوغه . میدونم خیلی ها  منتظر راهنمایی های بی شاعبه ی منن . همچنان منتظر باشید چون این هفته هم دکتر بازی تعطیله ( چقد خودمو تحویل گرفتم ) . به شرافتم قسم خودمم همچین موزون نیستم . تو فکرم . فکر ...

 دوستای خوشگل و خوش تیپ خودم که همتونو دوست دارم هوارتا دیشب یه خواب دیدم یه خواب خوب که امیدوارم هر چه زود تر تعبیر بشه .

 امروز بارون اومد از اون بارونایی که نگو و نپرس . هوا حسابی دو نفره بود ولی من بی کس و تنها نشسته بودم پشت شیشه و حسرت روزای خوب و بی دغدغه ی گذشته رو می خوردم ولی بعدش با یه ؟ حالم سر جاش اومد . راستی یه خواهش : برام دعا کنید .

 فردا یه روز استثناییه . از اون روزای خوب خدا که خود خدا حسابی بهم حال میده . البته یه دعوا هم هست با یکی که حسابی اذیتم کرده . یه جورایی جشن قدرته . مثل نمایشی که شیرا برای نشون دادن قلمروی خودشون انجام میدن به قول بعضیا پوز زنی .

 میدونید چند روز پیش یکی بهم چی میگه میگه خوشگله بوس کردنت مشکله اوه ببخشید اشتباه شد میگه : تو یه باند مافیا توی دانشکده راه انداختی . تا این حدا هم نیست ولی خوب دیگه چه کار کنیم که همه شیفته ی اخلاق سگیه ما هستن . خدایا این جذابیت و جذبه رو از ما نگیر .

 دوستون داشتم ... بیشتر دوستون دارم ... بیشتر تر دوستون خواهم داشت .

 بای بای بوس بوس ...

 مهران جان عزیزم . بعدا مفصلا باهات می حرفم . فقط یه سئوال داشتم میشه بدونم دقیقا چند سالته تا بهتر بتونم باهات بحرفم . مرسی اگه بگی .

 چه فرقی میکنه اسممو بگم برای من واقعا فرق میکنه که اسمتو بگی  دوست دارم بدونم اسمت چیه میخوام بدونم همونی هستی که فکر میکنم یا نه ؟؟؟؟؟؟؟

 

+ نوشته شده در  86/09/16ساعت   توسط نازنین بانو | 

 

سلام به همه ی دوستای خوب و خوشگلم .

 مرسی از همتون که انقد به فکرمید و جویای احوالمید .

 قول داده بودم نتیجه رو بهتون بگم : قضیه منتفیه .

 خانوما و اقایون خوشگل و خوش تیپ از من میشنوید هیچ وقت نخواید با جنس مخالفتون بحث جدی کنید مخصوصا در مورد اینده .البته تا زمانی که شناخت روی طرف پیدا نکردید . وقتی که شناختیدش و تونستید بهش اعتماد کنید حتی باهاش قرار روی کره ی ماه هم میتونید بذارید .

 دوست دخترای قشنگ تر از گلم هم بدونن که ( اقا پسرا در گوششون رو بگیرن ) تا میتونن هیچ وقت به اقایون اعتماد نکنن . ( البته ما دوست دار همه ی اقا پسرای با مرام و با همه چی هستیم . ) یه چیز دیگه اینکه هیچ وقتم گول ظاهر رو نخورید . انقد به خودش رسیده بود که نگو و نپرس .

 حالا براتون بگم که چه طور شد جریان این طور شد :

 توی اولین جلسه که من بهش افتخار دادم و باهاش حرفیدم بهم گفت  : اگه یه روز gf های گذشته ی  منو دیدی چه عکس العمکی نشون میدی ؟  یا مثلا خططو باید عوض کنی . یا نباید با پسرای فامیلتون بگی و بخندی . باید احترام مامانمو داشته باشی  . ( اخه تو که میبینی خانواده ی من چه جورین پس باید بفهمی که تربیت من در چه حدیه )  این حرفش دیگه غوغا بود : من توی فرشته خونه دارم ولی میخوام بفروشمش و باید چند سالی با مامانم زندگی کنیم . ( حالا معلوم نیست اقا توی اون خونه اونم تو فرشته چه کار میکرده  ) مرتیکه بی حیا و عوضی و اشغال و ....   نور علی نور این بود : که فک نمیکنم  نیاز باشه بیشتر از این درس و دانشگاه رو تجربه کنی وقتی۲ ـ ۳ تا کوچولوی تپل و مپل برامون بیاری کلی سرت شلوغ میشه که ... (  انگار چه کثافتی هست که میخواد ۲ ـ۳ تا ک ـ ر ـ ه مثل خودش تحویل این کشور بده )

 اخه خداییش کسی توی اولین دیدار این زرای مضخرفو میزنه ؟؟؟؟؟؟؟

 یه چیز دیگه رو هم بگم اونم اینه که کافیه شما از یه نفر بدتون نیاد . که من از همون لحظه ی اول یه چیزی ته دلم بود که نمی تونستم دلمو باهاش صاف کنم .

منم به مامانم گفتم : تو رو خدا تا هر کی که خودم بتون نگفتم دیگه برای من از این مجلسای شوهر یابی در نیارید .

 ( تعریف از خود نباشه من زیاد از این برنامه ها برام پیش میاد . یکی از دوستام میگه جاذبه ات زیاده .  خودمم فک میکنم همین طوریه  ولی نمیدونم چرا کسی که ممکنه من دلم براش بلرزه نمیاد طرفم .  باز همون دوستم میگه چون انقد با خشم و غرور راه میری که بیچاره ها کسی میترسه بیاد طرفت . راست میگه دقیقا هفته ی پیش یکی از اینا که خدا زده پس کلشو از من خوشش میاد پشت سرم اومد توی ساختمون اداری دانشگاهمون بعد بیچاره با یه طرز خنده داری سلام کرد و فلنگ و بست . بعدشم انقد منو و دوستم بهش خندیدیم که بیا و ببین  خدا ببخشتمون . )

  مامان بزرگم میگه : دختر گمونم تو اخرش بترشی . بعدشم یه خاطره از قدیما تعریف میکنه .

 حالا موندم یعنی اون کسی که لایق منه دلش میاد از من دور باشه .

 انشاالله که هر کی به هر کی که لایقشه برسه و خوشبخت و عاقبت به خیر بشه .

از همتون پوزش می طلبم که یه کم بد دهنی کردم . شرمنده . اعصابم خیش خراشما بود .

  ( بای بای بوس بوس )

 

+ نوشته شده در  86/07/14ساعت   توسط نازنین بانو | 
 

 داشتم اخبار میدیدم . دیدیم یه مشت ادمایی که واقعا معلومه از روی سادگیشون این شعار ها رو میدن جمع شدن و به شعار مرگ بر ... سر دادن .

 واقعا تا کی میخوایم به این خزعبلات ادامه بدیم . خوب بود دیگران هم به ما مرگ میفرستادن .

 ما نباید یک مملکت رو مورد توهین قرار بدیم . اگرم مسئولین کشوری خطا کارن ما باید با اونا بجنگیم . تازه جنگ عقاید و نه اینکه بخوایم از روی زمین محوشون کنیم . مگه توی کشور خودمون کسی پست و بی شرافت نیست و غاصب نبوده ؟؟؟؟

 شما رو به خدا یه جوری حرف نزنید که انگار توی مدینه ی فاضله زندگی میکنیم که اون وقت خیلی خندم میگیره .

 نسل ما باید جلوی این کارا رو بگیره . به امید روزی که فارق از هر مرده با و زنده باد باشیم .

 

 

 

بیایید دعای داریوش کبیر را ورد زبانمان کنیم . 

 دعای داریوش کبیر در تخت جمشید :

 خداوندا این کشور را از دشمن , از خشکسالی و از دروغ محفوظ بدار .

 

+ نوشته شده در  86/07/13ساعت   توسط نازنین بانو | 
 

جناب اقای مجتبای گل , نمیدونم چی شده که الان یه هفتس بهم ریختی ؟ شاید به خاطر اینکه من خواستم خودمو بت نزدیک کنم اره ( هاهاهاها...) << هنوزم وقتی یاد این حرفا می افتم خیلی عذاب میکشم تازه اینکه دم به دیقه یاداوری هم برام مبشه >>

 در هر صورت , گفتی دلهره عجیبی داری و میترسی . عزیزم اینو بدون که ازهر چی بترسی بی برو برگرد دنبالت میاد و یه جورایی که خودت اصلا نمیدونی سرت خراب میشه .

 جایی خوندم : جز تردید و هراس هیچ چیز نمی تواند میان انسان و بزرگترین ارمانها یا مراد های دلش فاصله ایجاد کند . به محض اینکه ادمی بتواند بی هیچ دلهره ای ارزو کند , هر ارزویی بی درنگ بر اورده خواهد شد .

  پس ایمانت رو زیاد کن . ترس عکس ایمانه یعنی ایمان به شر و باور بر دو نیروی خیر وشر که این خیلی اشتباهه . ایمان به خدا داشته باش و همه چیز رو به دست خود خدا بسپار . مطمئن باش که همه چیز درست میشه .

 تا وقتی که پروردگار اون بالا نشسشته چرا ما بنده ها باید نگران چیزی باشیم . یادمه واسه دلداری دادن به من گفتی << عذاب بکش عزیزم خدا برای ما فقط عذاب گذاشته روی زمین >> من احمقم باور کردم . تا بالاخره به کمک یه دوست فهمیدم  پروردگار غیر از نیکی و رحمت چیز دیگه ای برای بنده هاش نمیخواد فقط کافیه ایمان داشته باشی و ارزو کنی . اون وقت میبینی که چطوری خیر و برکت از سر تا پات بالا میره .

 اندیشه ات رو عوض کن و همچنین طرز اندیشیدنت رو . هر چیزی که در عالم خیال تصور کنی همون در واقعیت پدید می اید . پس مواضب گفتارت , کردارت و پندارت باش . ( جناب خدایان ایران تو که باید بهتر از من این چیزا رو بدونی )

 هر روز اینو برای خودت تکرار کن : چرا نگران باشم ؟ شاید هرگز پیش نیاید !!!

 امیدوارم تونسته باشم کمکت کرده باشم برات ارزومندم ودعا میکنم زودتر ارمشت رو پیدا کنی

 زندگی کن و لبخند بزن ,

 به خاطر ان هایی که  :

                         با لبخندت زندگی میکنند

 از نفست گرمی میگیرند

                                                         و به امید تو زنده هستند .

 (( راستی من تمام این حرفا رو با اعتماد کامل بر اینکه راست گفتی زدم , اگرم فیلممون کردی دستت درد نکنه باعث شدی یه موضوع برای وبم پیدا کنم . ))

 

+ نوشته شده در  86/06/24ساعت   توسط نازنین بانو | 
 

 این چند روز انقد غرق کمک کردن به دوستام بودم که پیرم در امد . ۴ طبقه برو بالا بیا پایین , برو این ور بدو اون ور . انگار دارن یه سیخو فرو میکنن توی ستون فقراتم ولی با این حال مرسی ازشون چون باعث شدن ... ( این قسمت سانسور شده )

 ولی میدونی اخرشم با یه بوس کوچولو خرت میکنه و میگه نازنینیم دستت درد نکنه . حالا این وسط کی این درد کمر , درد پا , سر درد حاصل از افتاب رو جواب میده . بیچاره مادری فقط ۳ ساعت ماساژ میده . ( مادری دست بوستم تا اخر عمر ) .

 یه سخن با اقا مهران گل : اقای گل هیچ کس نمیتونه ادم رو درک کنه هر چند که وضعیتشون مثه هم باشه باید اول با خودت کنار بیایی بعدش سعی کنی که خودت خودتو  تسکین بدی .

 حدودا یه ماهه پیش بد جوری حالم گرفته بود البته مشکلم مثه جنابعالی نبود در گیر مسئله ی افرینش بودم و با خودم درگیر . فکر کردم فقط یه نفره که میتونه کمکم کنه ولی بعد از صحبت کردن باهاش فهمیدم حالم که خوب نشد هیچ بدترم شد . روز به روز بدتر میشدم بد عنق و بهانه گیر , همش توی تختم افتاده بودم و حوصله هیچ کسو نداشتم . این وضع یه هفته ای طول کشید یهو به خودم امدم دیدم این طوری که نمیشه خودم باید دست به کار شم و حالا هم خیلی خوبم . 

 اگر بخوای همین جوری پیش بری زندگی برات زندان میشه البته بعید میدونم که حالا هم زندان نباشه . مشکلات همیشه سر راه ادمی هستن ولی این ماییم که اونا رو گنده میکنیم و ... ( بازم میگم اگه رفته اصلا ارزش اینو نداره که بخوای زندگیتو تلف کنی . ببخش که اینجوری صحبت میکنم شاید ناراحت بشی ولی اون که رفته و حالا هم خاطراتشو مثه یه مشت زباله از زندگیت بنداز بیرون تا دوباره روزهای خوش بهت رو کنن . امیدوارم و برات بهترین ارزوها رو دارم )

 

+ نوشته شده در  86/06/20ساعت   توسط نازنین بانو | 
 

   من چند روز گذشته حالم یه کم بد بود . فکر می کردم دیگه مسافر اون دنیام . از نظر خودمم خیلی بد نبود چون به نظرم کسایی توی این دنیا باید بمونن که رسالتی داشته باشن نه من که بود و نبودم فوق فرقش برای بقیه اینه که ۴ نفر تا مدتی میان خراب میشن رو سر خانوادت و بعدش یادشون میره حتی طلب امرزشی برات بکنن .

   چند روز پیش یکی از دوستام برام پیامک داد که (( نمیریا , علم ... به تو نیازمنده )) . خواستم بهش بگم اخه عزیز دلم چه نیازی ؟؟؟ ادمای دور و برم هم به من نیازی ندارن چه برسه به علم . کسایی که من می خوام بهم نیازی ندارن و ... تنها نیازی که بقیه به من دارن اینه که هر چند وقت یه بار که حالشون گرفتس یه زنگی میزنن و خودشونو خالی میکنن یا مثلا اگر مشکلی دارن که میتونم براشون یه کاری کنم یه احوالی میگیرن ...

  ولی هیچ کس به وجود من نیاز نداره . هر کس نیازش به من فقط برای رفع نیاز خودشه .

 

+ نوشته شده در  86/06/09ساعت   توسط نازنین بانو | 

 

سلام

               سلام

                                سلام .

 امروز 1 شهریور. تا2 سال پیش یکی از بهترین روزهای سال واسم بود . همه ی کسایی که دوستم داشتن با هام تماس میگرفتنو روز پژشک رو بهم تبریک میگفتن منم قند توی دلم اب میشد . اخه اون موقع همه فکرمیکردن که من نازنین بهترین پژشک دنیا میشم . هی ولی نمیدونم خواست خدا چه بودش که من حالا این شدم . اعتراضی نیست چون خودم خواستم سر یه بازی بچه گونه خیلی چیزا رو از دست بدم . شکر .

 خوشحالم و میخوام این خوشحالی رو به همتون بدم . یه بغل شادی همراه بهترین ارزوها برای همتون .

 ( ۷ تا چون عدد ۷ رو خیلی دوست دارم )          

 

+ نوشته شده در  86/06/01ساعت   توسط نازنین بانو | 
 

یه سئوال از اقایون این کره ی خاکی :

 ببخشیدا ولی ,

 چرا فکر می کنید همه چیز باید مطابق میل شما باشه ؟

چرا فقط شما حق انتخاب دارید ؟

 چرا هر چیز شما میگید و می پندارید خیال می کنید درست ترین هستش ؟

 این چند روز انقدر فکرم مشغول این سئوال ها هستش که فکر کنم همین روزا دیوونه میشم .

 اخه یکی نیست بهشون بگه یه نگاه به سر تا پای خودت نگاه کن ببین اصلا در حد طرف هستی که به خودت اجازه ی اینو میدی که بیای و در خونش رو بزنی . بعدش هم که جوابشون کنی هزار تا حرف در میارن که اره حتما دختره ...

 چون پولت از پارو بالا میره یا چون فلان روز فلان لطف رو کردی به خودت چنین اجازه ای میدی یا چون واسه هر کسی بوق زدی و اون سوار شده یا به خاطر اینکه ماشینی که سواری ارزوی همه ی اون جوجه فکلی های اس و پاسه وله توی خیابونه شایدم واسه ی اینکه خونت جایی که خیلی ها دوست دارن فقط چند لحظه اون جا بچرخن یا ... یا ... و هزار تا دلیل دیگه . 

 واقعا چرا اسمون همه جا برای دخترا همین رنگه ؟ چرا خودشون حق انتخاب ندارن ؟ چرا چون باید منت دختر رو بکشن تا بره بشه خانوم خونه ی اون اقا ؟ نه عزیزم خداییش همه ی اینا سفسطه کاری و مغلطه بازیه . من فکر میکنم اینم به خاطر اینه که اقایون  ...

 واقعا هم ممکنه بیچاره هیچ مشکلی نداشته باشه , ولی مشکل از این بالا تر که  فقط ازش خوشت نیاد .

 حالا وضع یه سری از ما دخترا بهتره فوقش مادری ۲ روز قهر هستش و زیر لب غر میزنه که میدونم اخرش می ترشی , همش تقصیر خودمه که زیاد بهت ازادی دادم و ... و ... و ... در نهایت امکان داره یه سری تصمیمات تربیتی گرفته بشه و یه سری ممنوعات به وجود بیاد .

 ولی بیچاره اون دخترایی که پدر و مادر های یه دنده دارن . از روزی که این اقای خواستگار تشریف فرما میشن دیگه روزگار اون دختر بیچاره با حال و روز سگ های توی کوچه فرقی نداره .

 یه ضرب المثل هستش که میگه : (( زود انتخاب کن : مرگ زود هنگام یا معاشقه ی طولانی با من ))

 بیچاره خیلی از دخترا به جبر باید دومی رو انتخاب کنن .

 میدونم که نمیشه تفکرات و عقاید بزرگترهای بهتر از گل رو عوض کرد ولی چند خواهش از شما اقا پسرای گل :

 عاجزانه خواهش میکنم نرید و جوونیتونو ول بازی در بیاری و بعدش که خسته شدین و سنتون رفت بالا به این فکر بیفتین که برید و دست روی یه دختر تر گل ور گل تا مثلا نسلتون منقرض نشه , نه ماشالله خودتون خیلی ادم بودین حالا هم یه ... مثل خودتون به وجود بیارید .

 و دیگه اینکه عشقتون این جوری نباشه :

       عاشقم , عاشق دریای چشمهای تو , اسمون گیسوان اون و طعم شیرین لبهای این .

 یکی دیگه هم اینکه  کسی رو سر کار نذارید اگه دوستش دارید و نمیخواید اذیتش کنید بمونید اگه نه فقط بهش بگید . سخته ولی ماهی رو هر وقت از اب بگیری تازس .

 باز هم از همه ی اقایون با مرام , با شخصیت , با کمالات و هزار تا بای دیگه پوزش میخوام . خیلی دلم از یه سریشون پر بود .

 

+ نوشته شده در  86/05/26ساعت   توسط نازنین بانو | 
سلام .

 شرمنده از اینکه یه مدت نبودم , این روزا یکی از بدترین روزهای زندگیم بود . هر جا رفتم سنگ که هیچ کلوخ و قلوه سنگ جلویم بود .

هر چه هم میکشم از دست این جنس ( به قول خودشون ) برتره . لا مذهب ها از صد تا منو امثال من کمترن ولی بادی تو غبغبشون انداختن به خیالشون خیلی . . .  ( البته بنده ارادتمند اقایون با مرام و همه چی تموم هستم روی صحبتم با یه سری صورتک مرد نما هستش ) 

پست بعدی توضیح تمام سنگ اندازی های این صورتک های مرد نما در این هفته برای من است .

خواهش میکنم نطراتتون رو از من دریغ نکنید .

+ نوشته شده در  86/05/26ساعت   توسط نازنین بانو | 

 

خیلیه که بدونی هر چی سرت میاد خودت توش مقصر نیستی . هر چی میکشی از ندانم کاریه یه نفر دیگس .

خیلیه بهترین سالهای زندگیتو جایی زندگی کنی که ازش متنفری . جایی که همش خاطره ساز خاطره های بد بوده . جایی که نذاشت بارور بشی و گل بدی . هر چی شکسته به خاطر اینه که اونجایی .

خیلیه بیشتر وقتتو پای کسی بذاری و بعد بفهمی عروسک خیمه شب بازیه اون بودی البته عروسک گردون کسه دیگه ای بوده . در اصل مایه ی خنده ی اونا بودی .

خیلیه فکر و ذهنت متعلق به کسی باشه که اون به کل مال کسه دیگه ایه . تمام لحظاتی که تو فکرش بودی اون حتی  ...

خیلیه بدونی همه تو رو دوست دارن ولی تو میخوای سر به تنشون نباشه . از همه بدت میاد .

خیلیه فکرر کنی متعلق به این جا نیستی . نباید اینجا به دنیا می اومدی اصلا نباید به دنیا می اومدی ...

خیلیه بدونی یکی دلش بدون تو داره پرپر میزنه ولی تو اصلا ازش خوشت نمیاد چه برسه به اینکه بخوای به حرقاش گوش بدی .

خیلیه ...

خیلیه ...

بعد میگن خواست خداس . نمیدونم شاید خدا بالاخره یه جا اشتباه کرده نه اینکه همه جاها کاراش اخرشه ....

    

+ نوشته شده در  86/05/02ساعت   توسط نازنین بانو |