تبليغاتX
فراسوی چشم من
عاشقی پاک باش

پوست من گندمگون است


سفید و زرد و صورتی است


چشم هایم سبز و آبی و خاکستری

 است


شب ها نارنجی هم می شود


موهایم بور و بلوطی و خرمایی

 است


وقتی خیس است به نقره ای هم

 می زند


اما
در قلبم رنگ هایی است


که هیچ کس تا کنون نساخته است .

+ نوشته شده در  88/03/01ساعت   توسط نازنین بانو | 
 

وقتی که همه ی حرفهایم را بزنم . میروم .

 اما با تو که باشم حرفهایم تمامی ندارد .

وقتی به فکر فرو می روم

 و در راههای پر پیچ و خم پرسه می زنم

 میل رفتن ندارم .

 

+ نوشته شده در  86/08/18ساعت   توسط نازنین بانو | 

 

هرگز به پایان راه نمی اندیشم

چرا که می دانم

بی تو در انتهای راه خبری نخواهد بود .

بی تو ...

در انتهای هیچ چیز خبری نخواهد بود .

من فقط از پایان تو میترسم

پایان تو سراغاز مرگ تدریجی من است

حال ...

از تو می خواهم اغاز کنی ابتدا را

چون اولین باری که تو را دیدم به پایان نیندیشیدم .

حال ...

اغاز را می خواهم

پس اغاز کن ابتدا را ...

 

+ نوشته شده در  86/05/06ساعت   توسط نازنین بانو | 

 

  من نگفتم : این کارو نکن .

  وقتی که چمدونتو بستی که بری .

  من نگفتم : برگرد پیشم ‘ عزیزم ‘ بیا یه بار دیگه منو امتحان کن .

  وقتی اون از من پرسید که دوستش دارم یا نه ‘ من فقط نگاه کردم .

  اون رفت و من الان توی گوشم می پیچه اون چیزایی که نگفتم .

  من نگفتم : منو ببخش ‘چون نصف اشتباها مال من بود .

  من نگفتم : ما دوباره سعی می کنیم ‘ چون چیزی که ما می خوایم عشقه و وفاداری و زمان .

  من گفتم : اگه این راهیه که تو می خوای ‘ من جلوتو نمی گیرم .

  اون رفت و من الان می شنفم همه ی چیزایی که نگفتم .

  من  نگفتم : پالتوت رو بذار کنار ‘ الان یه قهوه درست می کنم و با هم صحبت می کنیم .

  من نگفتم : راهی که می خوای بری طولانیه تو هم تنهایی و جاده به انتها .

  من گفتم : خداحافظ ‘ شانس به همرات ‘ به سلامت ...

  و اون منو ترک کرد تا زندگی کنم با همه ی چیزایی که نگفتم .

  من اونو در اغوش نگرفتم و اشکاشو نبوسیدم .

  من نگفتم : زندگیم بی معنی میشه اگه اینجا نباشی .

  من همش فکر می کردم به کارهایی که میشه کرد وقتی ازاد باشم .

  ولی امروز کاری که میکنم شنیدن همه ی چیزاییه که نگفتم .

 

+ نوشته شده در  86/04/27ساعت   توسط نازنین بانو | 

نمی توانم به ابرها دست بزنم

هرگز به خورشید نرسیده ام

هیچ کاری را که تو می خواستی انجام نداده ام

دستم را تا جایی که می توانستم دراز کردم

شاید بتوانم انچه را که تو می خواستی بدست اورم .

انگار من ان نیستم که تو می خواهی

برای این که نمی توانم

به ابرها دست بزنم یا به خورشید برسم

نه نمی توانم .

نمی توانم به عمق افکارت راه یابم

و خواستهای تو را حدس بزنم .

برای یافتن انچه تو در رویا در پی انی کاری از من بر نمی اید .

می گویی اغوشت باز است , اما برای چه کسی ؟

نمی توانم فکرت را بخوابم

یا با رویاهای تو باشم .

نمی توانم رویاهایت را پی گیرم

یا به افکارت پی ببرم .

دلم می خواهد کسی را بیابی ,

تا بتواند کارهای ناتمام مرا به انجام برساند .

راهی را که من نیافتم , او بیاید

و برای تو دنیای بهتری بسازد .

کاش کسی را بیابی , کسی که بی پروا باشد و بر تو غلبه کند .

اندیشه هایت را که همواره در تغییر است

به سمتی هدایت کند

و روح تو را که همواره در پرواز است

ازاد سازد .

اما من نمی توانم ... نمیتوانم .

 

+ نوشته شده در  86/04/19ساعت   توسط نازنین بانو | 
God says to me with a kind of smile :" hey how would you like to be God awhile and steer the world

okay, says I,I`ll give it a try

Where do I set

How much do I get

When can I quit

What time is lunch

Give me back that wheel", says God

" I don`t think you`re quite ready yet

 shel silverstein

+ نوشته شده در  86/04/08ساعت   توسط نازنین بانو |